|
غدير از ديدگاه اهل سنت
مركز پژوهشهاي صدا وسيما
گروه فقه و معارف
پيامبر اكرم (ص ):.
عليكم بعلى بن ابى طالب فانه مولاكم فاحبوه , و كبيركم فاتبعوه , و عالمكم
فاكرموه , و قائدكم الى الجنة فعززه , فاذا دعاكم فاجيبوه , و اذا امركم
فاطيعوه ,احبوه بحبى , و اكرموه بكرامتى , ما قلت لكم فى على الا ما امرنى به
ربى جلت عظمته , ((1)) .
هـمراه على باشيد زيرا او مولا و سرپرست شماست , پس دوستش داشته باشيد بزرگ
شماست , از او پـيـروى كنيد, دانشمند شماست , گرامى اش داريد درراه بهشت پيشواى
شماست , عزيزش داريد هـنـگامى كه شما را مى خواند پاسخش دهيد, و چون فرمانتان
دهد, فرمانش بريد به محبتى كه به مـن داريد, دوستش بداريد و به كرامت من گرامى
اش داريد من درباره على چيزى به شما نگفتم , مگرآنچه پروردگارم فرمان داده است
.
پيش گفتار
بـدون شـك شخصيت على بن ابى طالب (ع ) پس از رسول گرامى اسلام (ص ) ارزنده ترين
وجودى است كه پا به عرصه وجود نهاده و عالم امكان را با حضور خويش آراسته است .
شـخـصـيـت تابناك آن حضرت چنان در بلنداى انسانيت مى درخشد, كه عقول بشرى را در
طول تاريخ , مبهوت وحيران خود كرده است ره يافتن به ساحت قدس آن شخصيت عظيم
الهى , هر چند ذائقـه طـبـع را تحريك و واهمه عقل را تشويق مى كند, ولى راهى
است كه جز به قدم عشق نتوان پيمود.
آنـچـه تا كنون بر قلم و زبان اهل ذوق و فضل , در شرح آن جمال نورانى گذشت , در
حقيقت قدر معرفت ماست , نه حد شخصيت او ما با اعتراف و اذعان به بى كرانگى آن
روح پاك , برآنيم كه از طور حديث نبوى , قبساتى برگرفته راه تقربى به ساحتش
يابيم .
هـر چـنـد هدف اصلى در اين نوشتار, اثبات عيد بودن غدير و بيان بخشى از آداب
اين روز مبارك است , به مناسبت فراتر رفته فصلى در شرح شخصيت آن جناب گشوده ايم
و در آينه سخنان رسول مكرم اسلام , به تماشاى جمال پرفروغ على بن ابى طالب (ع )
مى نشينيم اميد آنكه ما و خوانندگان را از اين سير معنوى بهره اى وافر باشد.
در پـايـان تـذكـر چند نكته ضرورى است بيشتر مطالب اين تحقيق , از كتب معتبر
اهل سنت است محل نقل هرحديث يا واقعه در كتابهاى مورد استناد, با ذكر مجلد هر
صفحه تعيين , و در كتابنامه مشخصات هر كتاب از قبيل مؤلف , مترجم , ناشر, و
تاريخ و محل نشر آمده است .
در مـواردى انـدك كه كتب اهل سنت از ذكر مطلبى غفلت كرده اند, به كتب معتبر
شيعه مراجعه شده و آنها نيز همانندكتب اهل سنت به طور دقيق معرفى شدند در
مواردى كه در ذيل يك حديث بـه ذكـر يـك يـا چـنـد آدرس بـسنده شده , به اين
معنا نيست كه آن حديث در مراجع ديگر يافت نمى شود, بلكه تنگى مجال باعث شده است
كه به همين مقداراكتفا كنيم .
متن احاديث را بدون تغيير آورده ايم و در موارد لازم , توضيح و بيانى در ذيل
حديث افزوده ايم .
از آنـجـا كـه تاليف به زبان فارسى است , بيشتر به ترجمه احاديث اهتمام ورزيدم
, و در مواردى كه عبارت عربى راضرورى مى دانستم , از ذكر متن اصلى دريغ نشده
است .
فصول پنجگانه اين نوشتار عبارتند از:.
فصل اول : داستان غدير.
فصل دوم : خلافت و وصايت .
فصل سوم : معيارها.
فصل چهارم : يك آسمان فضيلت .
فصل پنجم : آداب و سنن غديرى .
اميد داريم اين تحقيق كوتاه , قطره اى از فيض اقيانوس غدير را در خود جاى داده
باشد.
فصل اول : داستان غدير
عيد
اهل لغت ((عيد)) را از مشتقات ماده ((عود)) مى دانند, و عود به معناى بازگشت
است بنابراين هر عيد به پاس رجعتى برگزار مى شود.
رجـعـت مـكـرر, مـتـحركى است كه پس از گذشتن از قوس نزول رو به سوى بالا مى كند
و سير صـعـودى خـود را مى آغازد چنانكه نوروز را به پاس بازگشت حيات به پيكر
سرد طبيعت گرامى مى داريم , حياتى كه در تطاول خزان به سردى مى گرايد, و در
بيداد سرماى زمستان تا مرز نيستى پيش مى رود ـ تا آنجا كه گويى هرگز نبوده است
ـ و آنگاه در قدوم باد بهار دوباره سر بر مى كند و آهنگ صعود مى نمايد اين رجعت
را بايد گرامى داشت , و اين در توان مكتبى است كه بيشترين بها را به مظاهر مادى
عالم طبيعت مى دهد.
حال اگر بخواهيم اين الگو را بر موازين مكتبى تطبيق كنيم كه همه عالم را مقدمه
وجود انسان و غـايـت آفـرينش انسان را عبوديت مى داند, بايد عيدش را بزرگداشت
رجعت حيات معنوى انسان بـدانيم درچنين مكتبى نوروز انسان , روزى است كه وى به
خويش بازمى گردد و گمشده اش را درمـى يابد, روزى كه از دركات ماديت روى برتافته
آهنگ درجات ملكوت مى كند روزى كه انسان توفيق مى يابد نقاب خاكى از چهره جان
پاك خود كنار زده روى به سوى خدا كند.
مـاه مـبـارك رمـضـان مـوقـعـيـتـى اسـت كه سالك روزه دار توفيق مى يابد با
مقاومت در مقابل بادهاى سركش تعلقات , آتش عشق الهى را كه در يخبندان ماديت ,
خموده شده دوباره روشن كند و مـراقـبـت نمايد تا زبانه كشيده تمام هستى اش را
گرم , و ناخالصى هاى وجودش را ذوب كند, تا عبوديت ناب تجلى كند و غايت آفرينش
محقق شود آنگاه عيد ((فطر)) است .
حـج نـيـز فـرصـتى ديگر است كه حاجى پس از طى مراحل متعددى توفيق مى يابد غير
دوست را درمـسـلـخ منى به تيغ كشد, و جان در بند كشيده خويش را آزاد كرده پا به
قوس صعودى حركت انسانى گذارد, و به درجه بلند عبوديت بار يابد, آنگاه عيد
((قربان )) است .
از هـمـين جا فرق عيد با جشن باز شناخته مى شود: جشن بهانه اى است براى شادمانى
, و عيدپاس داشـتـن حـيـات دوبـاره انسان است و هم به اين دليل است كه برخلاف
جشن , عيد تشريعى است واعياد اسلامى در اصل دين تشريع شده اند.
بنابراين , حقيقت عيد اسلامى باز يافتن حيات دوباره است و تعيين آن به عهده شرع
اقدس است .
مـا بـر ايـن بـاوريـم كـه روز غـديـر, هم از ويژگى حقيقى يك عيد اسلامى
برخوردار است , و هم قانونگذاربزرگ اسلام , پيامبر عظيم الشان (ص ) آن را به
عنوان عيد به امت اسلامى شناسانده است .
نـوشـتـه اى كـه پـيـش رو داريـد به انگيزه اثبات اين دو دعوى و بيان مختصرى از
آداب اين عيد سعيدسامان يافته است .
مـطـالـعـه بـخـشـهـاى مـخـتلف اين نوشتار, اين باور را مى پرورد كه روز
عيدغدير يكى از اعياد بـزرگ اسلامى , بلكه بزرگترين عيد مسلمانان است و اگر به
ديده تحقيق بنگريم , پى خواهيم برد كه بزرگترين عيد انسان است .
غدير
غـديـر در لـغـت بـه معناى بركه , آبگير و تالاب است چاله هايى كه در بيابان به
انتظار نشسته تا از ريزش باران يا گذر سيل دامنى از آب برگيرند و زلال كنند تا
مگر مسافر تشنه صحرا بر اين سفره هميشه گشاده باكفى از اين نعمت ارزنده رمقى
گيرد و مشك خشكيده خويش را از آن پر سازد, غدير ناميده مى شوند.
غدير خم
مـسافرى كه از مدينه به سوى مكه حركت مى كند, بيش از پانصد كيلومتر راه پيش رو
دارد بعد از پيمودن270 كيلومتر از اين مسافت , به منطقه اى مى رسد كه ((رابغ ))
نام دارد رابغ ((2)) شهركى اسـت در نـزديـكـى جـحفه , و جحفه يكى از ميقاتهاى
پنج گانه حج است , جايى كه حاجيان شام و كسانى كه مى خواهند ازجده به جانب مكه
روند, در آن محرم مى شوند.
فـاصـلـه جـحـفه تا مكه تقريبا 250 و تا رابغ 26 كيلومتر است ((3)) و در آن
غديرى بوده است كه آب گـنـديـده و مـسموم آن قابل استفاده مسافران نبوده و
قافله ها در آن وادى توقف نمى كردند ((4)) گـويا به همين دليل خم ناميده شده
است چرا كه خم به هر چيز فاسدى گفته مى شود كه بدبو باشد قفس مرغ رانيز به همين
دليل خم مى گويند.
گزارشى از حجة الوداع
سـال دهـم هـجـرت اسـت , و اسـلام سـراسـر جزيرة العرب را فراگرفته است همه
قبايل عرب به آيـيـن مـسـلـمـانـى گـرويـده , به رسالت حضرت ختمى مرتبت (ص )
اقرار كرده اند اثرى از بت و بـت پـرسـتى در هيچ يك از قبايل به چشم نمى خورد
زحمات صاحب رسالت (ص ) به ثمر نشسته و مـيـوه شـيرين خود را به بارآورده است بت
از سريرالوهيت فرود آمده , و كلمه طيبه لااله الااللّه در گستره جزيرة العرب ,
طنين افكن شده است .
اكـنـون تـنها تفاوت مردم , در ايمان قلبى و سابقه آنان در اسلام است پيامبر
عظيم الشان (ص ) كه حدودبيست و سه سال سخت ترين رنج ها را تحمل كرده , و در
تمام اين مدت طولانى لحظه اى در انجام وظيفه و ابلاغ رسالت سستى نورزيده , و
هيچ گاه احساس خستگى نكرده , اينك دريافته است كـه بـه زودى از ايـن جـهـان
رخـت بـرخواهد بست و به ديدار معبود يگانه اش خواهد شتافت پس هـمچنان بى وقفه
مى كوشد تاآنجا كه امت برمى تابد, آداب اسلام را به آنان بياموزد اندكى از
احكام اسلام باقى است , كه هنوز فرصتى براى ابلاغ يا آموزش آنها فراهم نيامده
است فريضه مهم حج از آن جـمـله است آن گرامى تا آن روز فرصت نيافته بود حج را
چون نماز به مسلمانان بياموزد و اكنون تنها و آخرين فرصت است .
اعـلام عـمـومـى شد كه رسول خدا(ص ) حج مى گزارد مردم از قبايل رو به سوى مدينه
نهادند و آن حضرت در روز پنج شنبه شش روز, يا شنبه چهار روز به آخر ذيقعده
((5)) ابودجانه را در مدينه جـانـشين خود ساخته ((6)) در حالى كه همه همسران و
خاندانش او را همراهى مى كردند ((7)) و صد شتر قربانى همراه داشت , ((8)) از
مدينه حركت كرد.
در آن روزهـا بـيـمـارى سـخـتى (آبله يا حصبه ) در مدينه شايع بود كه بسيارى از
مسلمانان را از ايـن مـصـاحـبـت مـيـمون محروم مى داشت ((9)) با اين حال دهها
هزار نفر با پيامبر همراه شدند مـورخـان هـمراهان آن حضرت را چهل هزار, هفتاد
هزار, نود هزار, 114 هزار, 120 هزار و 124 هزار نـفـرنوشته اند ((10)) ولى با
اين همه حق اين است كه بگوييم : چنان جمعيتى در ركاب آن حضرت حـركت كردكه شمارش
بر جز خدا پوشيده است ((11)) اينان كسانى بودند كه از مدينه مى آمدند, ولى
تعداد حاجيان به اين عده منحصر نمى شد زيرا اهل مكه و ساكنان حومه آن و كسانى
كه از يمن در ركاب اميرالمؤمنين على (ع ) آمده بودند, نيز در حج شركت داشتند.
حضرت غسل كرد, بدن مباركش را روغن ماليد, خود را خوشبو كرد, موهايش را شانه زد,
((12)) و ازمدينه بيرون آمد هنگامى كه از مدينه بيرون مى رفت تنها دو تكه لباس
بر تن داشت كه يكى را بر دوش انـداخته و ديگرى را به كمر بسته بود منزل به منزل
پيش مى رفت , وقتى به ((ذى الحليفه )) رسيد احرام بست ((13)) و همچنان پيش رفت
تا در روز سه شنبه چهارم ماه ذيحجه وارد مكه شد از باب بنى شيبه واردمسجدالحرام
شد ((14)) , طواف كرد, نماز طواف به جاى آورد, بين صفا و مروه سعى نمود و بدين
ترتيب اعمال عمره به پايان رسيد ((15)) به كسانى كه قربانى همراه خود نياورده
بـودنـد, فـرمـود تقصير كرده ازاحرام خارج شوند ((16)) و خود چون قربانى همراه
داشت در حال احـرام باقى ماند, تا در منى قربانى كند ((17)) اميرمؤمنان كه از
حركت پيامبر براى حج آگاه شده بود, در حالى كه 37 قربانى همراه داشت ,
باسپاهيان خود براى شركت در مراسم حج از يمن حركت كـرد, و در مـيـقـات اهـل يمن
به همان نيتى كه پيامبر (ص ) محرم شده بود, احرام بست , و مانند حضرت رسول , پس
از سعى صفا و مروه در احرام باقى ماند ((18)) .
رسـول مـكرم اسلام (ص ) روز هشتم ذيحجه از طريق منى وارد صحراى عرفات شد, تا
مراسم حج راآغـاز كـنـند تا طلوع آفتاب روز نهم در منى ماند و سپس راه عرفات را
پيش گرفت , و در خيمه خويش درعرفات فرود آمد.
در عـرفـات , در اجتماع باشكوه مسلمانان , به شيوايى تمام خطبه خواند در اين
خطبه مسلمانان را بـه بـرادرى و احـترام متقابل سفارش كرد, بر همه آداب جاهليت
مهر بطلان زد و ختم پيامبرى را اعـلام نمود ((19)) تا غروب روز نهم در عرفات
ماند وقتى آفتاب غروب كرد و هوا كمى تاريك شد, بـه سـوى ((مـزدلفه )) شتافت
((20)) شب را در همان جا سپرى كرد صبح روز دهم به طرف منى حركت كرد آداب منى را
به جاى آورد و بدين گونه مناسك حج را به مسلمانان آموخت .
ايـن حـج را حـجـة الوداع , حجة الاسلام , حجة البلاغ , حجة الكمال و حجة
التمام خوانده اند ((21)) با پـايـان گـرفـتـن مراسم حج پيامبر (ص ) به سوى
مدينه حركت كرد هنگامى كه به سرزمين رابغ رسـيـد, در مـحـلـى كـه غـديـر خـم
نام داشت , جبرئيل امين بر او نازل شد و پيامى بدين شرح از پروردگار بر او
تلاوت كرد:.
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و اللّه
يعصمك من الناس ان اللّه لايهدى القوم الكافرين , ((22)) .
اى رسـول مـا! آنـچـه را از سـوى پـروردگـارت بـر تـو نازل شده به مرم برسان و
اگر اين كار را انـجـام نـدهـى , رسـالـت خـود را بـه انـجام نرسانده اى و خدا
تو را از مردم ايمن خواهد كرد همانا خداى ,قوم كفرپيشه را هدايت نمى كند ((23))
.
اين پيام الهى ماموريتى خطير بر عهده پيامبر اكرم (ص ) مى گذاشت , اعلان چيزى
كه بايد همگان ازآن بـاخبر شوند, و اگر چنين نكند, گوياكارى صورت نداده است
بنابراين بهترين موقعيت براى اعـلام چـنين پيامى همين جا بود, جايى كه راه مصر
و عراق و مدينه و حضرموت و تهامه از هم جدا مـى شـود وهـمه حاجيان ناگزير از آن
مى گذرند غدير خم مناسب ترين محلى بود كه مى توانست چنين پيام سترگى رابه گوش
همگان برساند.
پـس دسـتـور تـوقـف صـادر شـد فـرمـود تـا رفتگان را باز خوانند و صبر كرد تا
آنان كه در راهند بـرسند ((24)) اجتماع عظيمى در صحراى تفتيده حجاز گرد آمد
روزى سخت گرم و منطقه اى بشدت گرماخيز بود,چنان گرم كه مردان نيمى از لباس خود
را بر سر انداخته و نيمى ديگر را به پـاى خـويـش مـى پيچيدند ((25)) همه مى
خواستند بدانند چه چيز باعث شده كه پيامبر (ص ) در چنين مكان به ظاهر نامناسبى
دستورتوقف داده اند حرارت اشتياق با گرماى هوا آميخته حاجيان را بى تاب مى كرد.
فـرمـود تـا زيـر چـنـد درخت كهنسال را بروبند و جهاز شتران را بر هم انباشته
كنند منبرى بلند بـرافـراشـت نـزديـك ظـهر آن گاه كه همه حاجيان در آن صحرا جمع
شدند, بر فراز منبر برآمد و خطبه اى بدين شرح ايراد كرد:.
ستايش مخصوص خداوند است از او كمك مى خواهيم و به او ايمان مى آوريم و بر او
توكل مى كنيم و از شر نفس و بدى كردارمان به او پناه مى بريم , خدايى كه هدايت
كننده اى نيست آنكه رااو گمراه سازد و گمراه كننده اى نيست هر كه را او هدايت
كند گواهى مى دهم كه معبودى جزخداى يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست اما
بعد:.
اى مردم خداوند نيكى كننده آگاه به من خبر داد كه هيچ پيامبرى بيش از نصف عمر
پيامبر پيش ازخـود زنـدگـى نـخـواهد كرد و اندكى بيش نمانده كه مرا نيز به سراى
باقى دعوت كنند و من اجابت كنم و همانا از من و همه شما سؤال خواهد شد پس شما
چه پاسخ خواهيد داد؟ .
مـردم گـفـتـنـد: گـواهـى مـى دهيم كه تو پيام الهى را رساندى و پند دادى و
كوشيدى خدايت پاداشى نيك دهد.
فـرمـود: آيـا شهادت نمى دهيد كه معبودى جز خداى يگانه نيست و محمد بنده و
فرستاده اوست وبهشت او حق و دوزخش حق است و مرگ حق است و قيامت بدون شك خواهد
آمد و خداوندتمام مردگان را زنده خواهد كرد؟ .
گفتند: آرى به همه اينها گواهى مى دهيم .
عرض كرد: خدايا شاهد باش ((26)) .
سپس فرمود: اى مردم صداى مرا مى شنويد؟ .
گفتند: آرى .
فـرمـود: مـن پـيـش از شـمـا بـه حـوض كوثر مى رسم و شما در كناره حوض بر من
وارد خواهيد شـد,حـوضـى كـه عـرض آن بـه انـدازه فاصله صنعا تا بصرى است , و در
آن جامهايى است از نقره به شماره ستارگان حال بنگريد كه پس از من با دو ميراث
گرانبها چگونه رفتار مى كنيد.
مردى از ميان جمعيت فرياد برآورد: يا رسول اللّه ! آن دو چيز گرانبها چيست ؟ .
فرمود: يكى از آن دو كه بزرگتر است , كتاب خداست يك طرفش در دست خدا و طرف
ديگرش به دسـت شـمـاست , پس آن را محكم نگه داريد تا گمراه نشويد و ديگرى كه
كوچكتر است , عترت و خـانـدان مـن اسـت و خـداى نـيـكـى كننده آگاه به من خبر
داده است كه اين دو هرگز از هم جـدانـمى شوند, تا در لب حوض در قيامت به من
رسند من هم از خدا همين را خواسته ام پس شما ازآنها پيشى نگيريد كه هلاك مى
شويد و از آنها وا نمانيد كه هلاك مى شويد سپس دست على (ع )را گرفت و بلند كرد,
به طورى كه سپيدى زير بغل هر دوشان ديده شد و همه مردم على را شناختند.
آنگاه فرمود: اى مردم ! چه كسى نسبت به مؤمنان از خود ايشان سزاوارتر است ؟ .
گفتند: خدا و رسولش بهتر مى دانند.
فرمود: خدا مولا و سرپرست من است و من مولا و سرپرست مؤمنانم و من نسبت به
مؤمنين ازخود ايشان سزاوارترم پس هر كس من مولا و سرپرست اويم , على مولا و
سرپرست اوست ((27)) .
اين جمله را سه بار تكرار كرد.
سـپـس گـفـت : خداوندا! دوستى كن با هر كس كه با على دوستى كند, و دشمنى كن با
هر كس كـه عـلـى را دشمنى كند, دوست بدار هر كس كه على را دوست مى دارد, و دشمن
دار هر كس او رادشـمـن مـى دارد ((28)) , يـارى كـن هر كس را كه ياريش كند و بى
ياور بگذار هر كس تنهايش گذارد ((29)) و حق را همواره با على بدار هر طرف كه
باشد ((30)) .
اى مردم بايد حاضران , اين پيام را به غايبان برسانند ((31)) .
چون خطبه نبوى به پايان رسيد امين وحى براى بار دوم نازل شد و او را به اين
پيام مفتخر ساخت .
اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا ((32)) ,.
امـروز ديـن شـمـا را كـامـل كـردم و نعمتم را بر شما تمام كردم و راضى شدم كه
اسلام دين شما بـاشـد[اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم ]پيامبر اكرم (ص
) پس از دريافت اين پيام مسرت بـخش , فرمود: ((اللّه اكبر! كه دين كامل و نعمت
تمام گشت و پروردگارم به رسالت من و ولايت على بعد از من راضى شد)) ((33)) .
مراسم تبريك و تهنيت
پـيـامـبـر اكرم (ص ) پس از اتمام خطبه از منبر پايين آمد و در خيمه اى نشست و
فرمود تا على (ع ) درخـيـمه اى ديگر بنشيند آنگاه دستور داد تمام اصحاب براى
عرض تبريك به ديدار اميرالمؤمنين بشتابندو مقام ولايتش را تبريك گويند.
نويسنده كتاب تاريخ روضة الصفا پس از نقل جريان غدير مى نويسد:.
پس فرود آمد و در خيمه خاص بنشست و فرمود كه اميرالمؤمنين على (ع ) در خيمه
ديگربنشيند بعد از آن طبقات خلايق را امر كرد به خيمه على (ع ) رفتند و زبان به
تهنيت آن حضرت گشادند و چـون مـردم از اين امر فارغ شدند, امهات ((34)) , به
فرموده خواجه كاينات نزد على (ع ) رفته او را تهنيت گفتند ((35)) .
و در تاريخ حبيب السير پس از نقل حديث غدير چنين آمده است :.
پس اميرالمؤمنين على ـ كرم اللّه وجهه ـ به موجب فرموده حضرت رسالت (ص ) در
خيمه نشست تا طوايف خلايق به ملازمتش رفته لوازم تهنيت به تقديم رساندند و از
جمله اصحاب عمر بن الخطاب ـ رضى اللّه عنه ـ جناب ولايت مب را گفت : بخ بخ يابن
ابى طالب اصبحت مولاى ومولى كل مؤمن و مؤمنة , ((36)) .
يـعـنـى خـوشـا حـال تو اى پسر ابوطالب ! بامداد كردى در وقتى كه مولاى من و
مولاى هر مؤمن ومـؤمـنـه بـودى بـعـد از آن امـهـات مـؤمـنـيـن بـر حـسـب
اشـارت سـيد المرسلين به خيمه اميرالمؤمنين (ع )رفته شرط تهنيت به جاى آوردند.
مـرحـوم طـبرسى مفسر و محدث نامى اماميه نيز عين اين مطلب را در كتاب اعلام
الورى روايت كرده است ((37)) .
هـمـه اصـحـاب دوبـاره با پيامبر بيعت كردند و همزمان با على (ع ) نيز بيعت
كردند اولين كسانى كـه دسـت بـر دسـت پيامبر(ص ) و على (ع ) نهادند ابوبكر,
عمر, عثمان طلحه و زبير بودند ((38)) هـمـان طور كه پيش از اين گفتيم عمر براى
تبريك و شاد باش جمله اى را به كاربرد كه در تاريخ مـانـدگـار شـد او گفت :بخ
بخ يا بن ابى طالب , اصبحت , مولاى و مولا كل مؤمن و مؤمنه ((39)) شمار بسيارى
از محدثان اهل سنت اين جمله را از اصحاب رسول خدا(ص ) كه در آنجا حاضر بوده و
ايـن جـمـله را از زبان عمر شنيده اند, نقل كرده اند از جمله كسانى كه اين جمله
را روايت كرده اند ابن عباس , ابوهريره , برا بن عازب , زيد بن ارقم ,سعد بن
ابى وقاص , ابوسعيد خدرى و انس بن مالك را مى توان نام برد.
مرحوم علامه امينى در كتاب الغدير شصت نفر از دانشمندان اهل سنت را نام مى برد
كه اين روايت رادر كتب خود آورده اند ((40)) و بعضى آن را به ابوبكر نيز نسبت
داده اند.
آنـگـاه حـسان بن ثابت , شاعر نامى زمان خود برخاسته عرض كرد: ((يا رسول اللّه
! اجازه مى خواهم درحضور شما چند بيت درباره على (ع ) بگويم )).
فرمود: با بركت الهى بگو:.
حسان بر بلندى رفت و چنين سرود:.
يناديهم يوم الغدير نبيهم ـــــ بخم و اسمع بالرسول مناديا.
فقال فمن مولاكم و نبيكم ؟ ـــــ فقالوا و لم يبدو اهناك التعاميا.
الهك مولانا و انت نبينا ـــــ و لم تلق منا فى الولاية عاصيا.
فقال له قم يا على فاننى ـــــ رضيتك من بعدى اماما و هاديا.
فمن كنت مولاه فهذا وليه ـــــ فكونوا له اتباع صدق مواليا.
هناك دعا اللهم و ال وليه ـــــ و كن للذى عادى عليا معاديا ((41)) .
يعنى :.
ـ پـيـامـبـر مـسـلمانان در روز غدير با آواز رسا آنان را فرا خواند, و شگفتا!
كه چگونه فرستاده خدا فريادمى كرد.
ـ پس گفت : مولى و سرپرست و پيامبر شما كيست ؟
در آنجا همه بدون هيچ ابهامى گفتند:.
ـ خـداى تو مولاى ماست و تو پيامبر ما هستى و هيچيك از ما را نخواهى ديد كه
درباره امر ولايت , تورا عصيان و مخالفت كند.
ـ و آنگاه به على (ع ) گفت : يا على برخيز كه من تو را براى امامت و رهبرى پس
از خود برگزيدم .
ـ پـس هـركـس را كـه مـن رهـبـر و سـرپـرست اويم , همانا اين على سرپرست اوست
پس براى او پيروانى صادق و دوستدار باشيد.
ـ و در آنـجـا دعـا كـرد: خـداونـدا دوست على را دوست بدار و با آن كس كه با
على دشمنى كند, دشمن باش .
نصب على به خلافت , در روز غدير
سه روز طول كشيد تا مراسم بيعت و تهنيت به پايان رسيد ((42)) حال , تكليف خلافت
كبراى الهى مـعـلـوم وخـليفه رسول خدا منصوب شده , مردم او را شناخته و با او
بيعت كرده اند ديگر وقت آن رسيده بود كه مراسمى چون تاجگذارى شاهان برگزار شود
پيامبر(ص ) اميرالمؤمنين را خواست و عـمـامـه خود را كه ((سحاب )) ناميده مى شد
بر سر وى نهاد و دنباله هاى آن را تا روى شانه هايش آويخت و فرمود: يا على
العمائم تيجان العرب , يعنى عمامه تاج عرب است ((43)) .
سـپـس فـرمـود: پـيـش بيا حضرت پيش آمد فرمود: برگرد حضرت برگشت ((44)) آنگاه
رو به اصـحـاب كرده فرمود: ((فرشتگانى كه در روز بدر و حنين به ياريم آمدند,
اين گونه عمامه بر سر داشتند ((45)) .
و فـرمـود: ((عـمامه سيماى اسلام است , ((46)) عمامه علامتى است كه مسلمان را
از مشرك جدا مى كند)) ((47)) و فرمود: ((ملائكه با اين شكل به نزد من آمدند))
((48)) .
بـديـن تـرتـيـب واقـعـه غـديـر بـه پـايـان رسـيـد و حاجيان هر كدام راه ديار
خويش گرفته در اطراف جزيرة العرب پراكنده شدند آنان حديث ولايت را به گوش همه
مسلمانان رساندند.
اكنون كه حماسه غدير به طور خلاصه معلوم شد, دو نكته قابل ذكر است :.
الف ـ صحت واقعه غدير از نظر تاريخ ,.
ب ـ مفاد كلام رسول اكرم (ص ) در خطبه روز غدير.
صحت واقعه غدير از نظر تاريخ
غـديـر چـشـمـه اى است كه زلال اسلام ناب از آن مى جوشد هركس به اين حقيقت
اعتراف كند و جـان خويش , در زلال حقيقتش شستشو دهد, به پيشگاه باعظمت اسلام
ناب بار مى يابد و آن كس كـه به هرعذر و بهانه , چشم از ديدن و گوش از شنيدن
فرو بندد, جز صداى جرسى از دور نصيب نخواهدبرد.
غـديـر نخستين موقف و منزلى نيست كه پيامبراكرم (ص ) جانشين خود را به مردم
شناسانده است آن گـرامى بارها به هر مناسبت با بيانهاى گونه گون و شيوه هاى
مختلف اين حقيقت را به مردم يـادآور شده وايشان را با رهبر آينده خود آشنا كرده
است همه كسانى كه با حضرتش حشر و نشرى داشـتـنـد و از اتـفـاقـات حـكومت اسلامى
بى خبر نبودند, مى دانستند كه على (ع ) خليفه بلافصل پيامبر(ص ) و محبوبترين
مردم ,و نزديكترين اصحاب به رسول خداست .
خـلافـت مـسـاله اى نبود كه تا سال دهم هجرت مسكوت مانده باشد خليفه پيامبر از
همان روزى معلوم شد كه نبوت در مكه آشكار شد ((49)) .
پـس از آن مـخـصـوصا در سالهاى بعد از هجرت به قدرى اين مطلب تكرار شد كه
تقريبا همه اهل مدينه با آن آشنا بودند همه حديث ((منزلت )), حديث ((رايت )) و
حديث ((طير)) ((50)) را شنيده بودند حديث ((ثقلين )) ((51)) مكرر بر آنها
خوانده شده بود نزول آياتى چون آيه ((مودت )) ((52)) آيـه ((مـبـاهـله ))
((53)) و آيه ((ولايت )) ((54)) باعث شده بود, خورشيد شخصيت اميرالمؤمنين
درخششى روزافزون داشته باشد.
بـا ايـن هـمـه حـديـث غـدير از شهرتى به سزا برخوردار است همه احاديثى كه در
اين زمينه وارد شده صحيح و مشهور و بعضى متواترند, ولى حديث غدير از مرز تواتر
نيز گذشته است .
مرحوم علم الهدى سيد مرتضى , در اين باره مى فرمايد:.
كـسـى كـه بـراى صـحـت ايـن خبر دليل بخواهد, همانند كسى است كه براى صحت خبر
غزوات وحالات معروف رسول خدا دليل بخواهد و چنان است كه گويى در اصل حجة الوداع
شك داردزيرا اينها همه از جهت شهرت در يك رتبه اند.
چرا كه همه علماى شيعه اين حديث را روايت كرده و اهل حديث با اسناد خود آن را
نقل نموده اند و مـورخان و سيره نويسان همان طور كه حوادث معروف را نقل مى
كنند, بدون سندمخصوصى نسل در نـسـل از هـم روايـتش مى كنند و محدثان آن را در
زمره احاديث صحيح درج كرده اند اين خبر مزيتى دارد كه هيچ خبر ديگرى از آن
برخوردار نيست چرا كه اخبار بر دوگونه اند:.
يك دسته اخبارى است كه به سند متصل نياز ندارند, مانند خبر جنگ بدر و خيبر و
جمل وصفين و همه وقايع معروفى كه مردم نسل در نسل بدون سند از آن آگاهند دسته
ديگر اخبارى است كه به سند متصل نياز دارند, مثل اخبارى كه در باب احكام شرعى
وارد شده است .
خبر غدير به هر دو صورت نقل شده است , يعنى در عين آنكه در كمال شهرت و از
سندبى نياز است , داراى سند متصل نيز مى باشد.
افـزون بـر اينكه اخبارى كه در باب احكام شرعى نقل شده همگى خبر واحد هستند,
ولى خبرغدير راويان فراوانى دارد ((55)) .
مـا در اين مقال بر آن نيستيم كه راويان حديث غدير را نام ببريم , چون نه مقام
را گنجايش است و نـه حـاجـتى به آن هست مرحوم علامه امينى نام راويان اين حديث
را به ترتيب زمان زندگى ذكر كـرده اسـت مـا بـه ذكر شمار راويان حديث غدير در
هر قرن بسنده كرده , علاقه مندان را به كتاب ارزشمند الغديرراهنمايى مى كنيم
((56)) .
در ميان اصحاب رسول خدا (ص ) 110 نفر,.
در ميان تابعين 84 نفر,.
در ميان علماى قرن دوم هجرى 56 نفر,.
در ميان علماى قرن سوم هجرى 92 نفر,.
در ميان علماى قرن چهارم هجرى 43 نفر,.
در ميان علماى قرن پنجم هجرى 24 نفر,.
در ميان علماى قرن ششم هجرى 20 نفر,.
در ميان علماى قرن هفتم هجرى 21 نفر,.
در ميان علماى قرن هشتم هجرى 18 نفر,.
در ميان علماى قرن نهم هجرى 16 نفر,.
در ميان علماى قرن دهم هجرى 14 نفر,.
در ميان علماى قرن يازدهم هجرى 12 نفر,.
در ميان علماى قرن دوازدهم هجرى 13 نفر,.
در ميان علماى قرن سيزدهم هجرى 12 نفر,.
در ميان علماى قرن چهاردهم هجرى 19 نفر.
وهمو مى نويسد:.
ايـن حـديـث را احـمد بن حنبل با چهل سند, ابن جرير طبرى با هفتاد و اندى سند,
جزرى مقرى بـاهـشـتاد سند, ابن عقده با صد و پنج سند, ابوسعد مسعود سجستانى با
120 سند و ابوبكر جعابى با125 سند روايت كرده است ((57)) .
ابـن حـجـر در كـتـاب صـواعـق نوشته است : ((اين حديث را سى نفر صحابى از
پيامبر اكرم (ص ) روايت كرده اند و بسيارى از اسناد آن صحيح يا حسن است ))
((58)) .
ابن مغازلى در مناقب مى نويسد:.
حـديث غدير حديث صحيحى است كه حدود صد نفر صحابى كه عشره مبشرة نيز از آن جمله
است آن را از رسـول خـدا(ص ) روايـت كـرده انـد اين حديث ثابت است و ايرادى بر
آن وارد نيست واين فضيلتى است كه فقط على (ع ) حائز آن شده و هيچ كس در اين
فضيلت با او شريك نيست ((59)) .
سيد بن طاوس از علماى اماميه در كتاب شريف اقبال الاعمال نوشته است :.
ابـوسـعـد مـسـعـودبـن نـاصـر سـجـستانى از علماى اهل سنت كتابى در هفده جز به
نام الدرايه فى حديث الولايه تاليف كرده و اين حديث را از صد و بيست صحابى نقل
كرده است .
مـحـمدبن جرير طبرى در كتابى كه به نام الردعلى الحرقوصيه نوشته , حديث ولايت
را از هفتاد و پنج طريق روايت كرده است .
ابوالقاسم عبداللّه حسكانى در اين باب كتاب مستقلى به نام دعاالهداة الى ادا حق
الولاة تاليف نموده اسـت ابوالعباس احمد بن سعيد بن عقده نيز كتابى به نام حديث
الولايه تاليف كرده و اين حديث را از صد و پنجاه طريق روايت كرده است وى پس از
نقل عبارات راويان مى نويسد:.
هـمـه ايـن كتابها جز كتاب طبرى در كتابخانه من موجود است , مخصوصا كتاب ابن
عقده كه در زمان حيات خودش (330 هجرى قمرى ) نسخه بردارى شده است ((60)) .
طرفه آنكه از قرن دوم به بعد كه مرز مذاهب مشخص مى شود, هيچ يك از اين راويان
شيعه نيستند درميان شيعيان نيز كمتر عالمى را مى توان يافت كه اين حديث را با
اسناد مختلف نقل نكرده باشد.
اهـمـيـت حـديـث غـديـر بـه پـايه اى رسيده است كه بسيارى از دانشيان جهان
اسلام , درباره آن كـتابهاى مستقل نگاشته اند به تحقيق علامه عاليقدر امينى در
الغدير, تا زمان ايشان بيست و شش كـتـاب مستقل توسط عالمان برجسته در اثبات
تواتر حديث غدير يا تحقيق مفاد آن به رشته تحرير درآمده است ((61)) .
ايـن قـضـيه آن چنان روشن و واضح و در نزد همگان مسلم بوده است كه اهل بيت (ع )
و معتقدان بـه ايـشـان بـه مـنـاسبت هاى مختلف بدان استدلال و احتجاج كرده اند
در روايات به موارد زيادى بـرمـى خـوريـم كـه امـيرالمؤمنين (ع ) در طول سالهاى
پس از وفات پيامبر اكرم (ص ) در مجالس مـختلف , اصحاب رسول خدا(ص ) را سوگند مى
دادند كه آيا شما به خاطر نداريد رسول خدا(ص ) در روز غدير فرمود: من كنت مولاه
و ايشان سوگند مى خوردند كه آن را به خاطر دارند ((62)) .
بـنـابـر آنـچـه گذشت , حديث غدير واقعيتى است كه دست تبهكار انكار از ساحت قدس
آن كوتاه اسـت و چـنـد و چون تعداد انگشت شمارى از جاهلان عالم نما نمى تواند
بر دامن كبريايش گردى بـنـشـاند, چه رسد كه خورشيد روشن حقيقتش را بپوشاند از
همين روست كه نويسنده دانشمند كتاب امام على (ع )عبدالفتاح عبدالمقصود مصرى ,
در ضمن تقريظ كتاب الغدير مى نويسد:.
حديث غدير بدون شك , حقيقتى است كه دستخوش باطل نمى شود, فروزان و درخشان است
,چون روشـنـايـى روز و آن يكى از حقايق خروشنده الهام است كه از سينه پيامبر(ص
) پراكنده گشته تا ارزش دست پرورده , برادر و برگزيده خويش در ميان امتش را
معلوم كند ((63)) .
مفاد حديث غدير
جـمله اى كه در حديث غدير مورد استشهاد قرار گرفته و در حقيقت پيام اصلى واقعه
غدير در آن نـهـفـتـه اسـت ايـن اسـت كه حضرت فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه
كسانى كه به اين حديث استدلال كرده اندمولى را اولى معنا كرده اند اولى , يعنى
كسى كه به تصرف سزاوارتر است به عبارت سـاده تـر يعنى كسى كه لايق سرپرستى ,
رهبرى و اختياردارى است بدين ترتيب معناى حديث اين است : ((هركس من رهبر
وسرپرست اويم , على (ع ) هم رهبر و سرپرست اوست بنابراين تنها كسانى به رهبرى و
سرپرستى پيامبراكرم (ص ) پايبند و ملتزمند كه رهبرى و سرپرستى على (ع ) را
بپذيرند.
ايـنـك بـايـد دانـسـت كـه آيـا در لغت عرب , مولى به اين معنا به كار رفته است
؟ يا نه ؟
ديگر آنكه اگـربـپـذيـريـم مـولـى در لغت بدين معنا به كار رفته است , آيا در
اين خطبه نيز اين معنى اراده شده است ؟ يا خير؟ .
مـرحـوم عـلامـه امينى 42 نفر از علماى بزرگ تفسير و لغت را نام مى برد كه بيست
و هفت نفر از آنـان گـفته اند: مولى به معناى اولى است پانزده نفر ديگر گفته
اند: اولى يكى از معانى مولى است ((64)) .
اما درباره اينكه آيا در اين حديث نيز مولى , چنان معنايى را افاده مى كند,
توجه به شرايط و ظروفى كـه اين حديث در آن صادر شده , و مطالعه خطبه اى كه اين
حديث در ضمن آن قرار گرفته است , هيچ شكى باقى نمى گذارد كه مولى در اين حديث
هم به معناى اولى است .
زيـرا شـخـصـيـتـى چـون پيامبر اسلام (ص ) كه عقل كل , انسان كامل و بزرگترين
پيامبر و سفير آسـمانى است , در روزى آن چنان گرم كه زمين چون آهن گداخته پاى
مسافران را مى گدازد و خـورشـيـد مـغـز انـسان را به جوش مى آورد, در صحرايى
سوزان و بدون امكانات ((65)) كه اگر گوشت را بر زمين مى افكندى كباب مى شد
((66)) , محلى كه هيچ كاروانى در آن توقف نمى كند, دهـهـا هزار حاجى خسته را
نگه مى دارد,رفتگان را باز مى گرداند و منتظر مى ماند تا بازماندگان برسند و در
گرمترين ساعات روز سخنرانى مى كندو در ضمن آن چند بار از مردم سؤال مى كند تا
مـطـمئن شود صداى او را به خوبى مى شنوند, و در نهايت على (ع ) را به آنان نشان
مى دهد, با نام و نسب معرفى مى كند و مى فرمايد: ((هركس كه من مولاى او هستم
على هم مولاى اوست )) سپس همه حاضران را موظف مى كند اين سخن را به غايبان
برسانند, و پس ازآن دستور مى دهد همه با او بـيـعـت كـنـنـد, و بـه او تـبـريك
و تهنيت گويند, و عمامه خويش را بر سرش مى گذارد و به او مـى فـرمايد: ((تاج
عرب عمامه است )) و به اصحاب مى فرمايد: ((فرشتگانى كه در روز بدربه ياريم
آمدند, چنين عمامه هايى بر سر داشتند)).
حـال اگر فرض كنيم اين حديث بدون هر گونه قرينه و تفسير و توضيحى به دست كسى
برسد و بـدون غـرض بـه آن تـوجه كند در مى يابد كه برخلاف گفته بعضى افراد بى
اطلاع پيامبر(ص ) در صدد آن نيست كه بفرمايد: ((هركس من دوست او هستم على هم
دوست اوست ))! يا ((هركس من يـاور او هـسـتـم , عـلى ياوراوست ))! چرا كه دوستى
و ياورى , بيعت و تبريك نمى خواهد, عمامه و تاج گذارى نمى طلبد و به طوركلى
چنان اهميتى ندارد كه در آن موقعيت خطير و با آن مقدمات اعلام شود.
بـدين دلايل است كه مرحوم سبط بن جوزى از علماى اهل سنت , پس از بحثى مفصل در
اين باره , به اين نتيجه مى رسد كه مولى در اين حديث به معناى اولى است ((67))
.
و ابن طلحه در مطالب السؤول مى نويسد:.
حضرت رسول (ص ) هر معنايى را كه لفظ مولى نسبت به خودش دارد, براى على (ع )
قرار داده است و اين مرتبه بلندى است كه پيامبر مخصوصا على (ع ) را در آن قرار
داده است ((68)) .
ايـن نـتـيـجـه همان مفادى است كه خطبه رسول اكرم (ص ) با تمام جملاتش بر آن
دلالت دارد و هـمـان چيزى است كه صد و بيست هزار عرب خالص , بدون هيچ شبهه اى
از كلام رسول خدا(ص ) فـهـمـيـده انـدو بـه هـمين جهت بود كه حسان برخاست و در
مدح حضرت امير(ع ) شعر سرود و پيامبراكرم (ص ) نيز اورا تشويق كرد پس از آن نيز
هركس كه از اين واقعه خبردار شد, چنين فهميد كـه رسول مكرم اسلام (ص )براى خود
جانشين تعيين كرده است در طول قرون متمادى همه اهل لغت و علماى اسلام همين
رافهميدند و صدها شاعر عرب و غير عرب در اين زمينه شعر سرودند, و در اشـعار خود
تصريح كردند كه پيامبر(ص ) على (ع ) را به جانشينى خود برگزيد و به همين جهت
روز غدير را گرامى داشتند.
امـيـرمـؤمـنـان عـلـى (ع ) در دوران خـلافت ظاهرى خود در كوفه , بارها به اين
حديث استدلال كرده اصحاب رسول خدا(ص ) را قسم داد تا به آنچه از اين واقعه در
خاطر دارند, شهادت دهند و در حالى كه حدود چهل سال از واقعه غدير گذشته و
بسيارى از اصحاب رسول خدا(ص ) از دنيا رفته و بـاقـيـمـانده دراطراف بلاد
پراكنده شده بودند و كوفه از مركز اقامت صحابه (مدينه ) دور بود و حـضـرتـش
بـدون پيش بينى و تمهيد مقدمات از آنها شهادت مى خواست , شمار قابل توجهى به پا
خـاسته به درستى گفتاراميرالمؤمنين شهادت مى دادند تعداد شهودى را كه روايات
مختلف ذكر كـرده انـد, مـتـفاوت است طبق بعضى روايات 5 يا 6 نفر ((69)) , طبق
روايتى ديگر 9 نفر ((70)) , و طـبـق روايـتى 12 نفر ((71)) , طبق روايتى 12نفر
بدوى ((72)) , طبق روايتى 13 نفر ((73)) , و در روايـتـى 16 نـفـر ((74)) , در
روايتى 18 نفر ((75)) , و در روايتى ديگر 30 نفر ((76)) , طبق روايتى گروهى از
مردم ((77)) , طبق روايتى بيش از ده نفر ((78)) , و طبق روايتى ديگرعده اى
((79)) و در روايتى گروه زيادى ((80)) , و طبق روايتى ديگر 17 نفر ((81)) شهادت
دادند كه پيامبر(ص )در روز غدير فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه .
هـمـچـنـيـن اهـل بـيت (ع ) و دوستان و پيروان ايشان در موارد بسيارى به اين
حديث استدلال و احـتـجاج كرده اند مرحوم علامه امينى 22 فقره از اين احتجاجات
را نقل كرده است ما به ذكر چند مورد بسنده مى كنيم .
1ـ استدلال ام الائمه , فاطمه زهرا(س ) به حديث غدير:
آيـا فـرامـوش كـرده ايـد كه پيامبر اكرم (ص ) در روز غدير فرمود: ((هركس من
مولاى اويم , على مولاى اوست )) ((82)) .
2ـ استدلال امام حسن مجتبى (ع ) به حديث غدير:
هـنـگـامى كه امام حسن مجتبى (ع ) تصميم گرفت با معاويه صلح كند, خطبه اى ايراد
فرمود در بخشى ازآن خطبه تاريخى آمده است :.
ايـن امت از جدم رسول خدا(ص ) شنيد كه مى فرمود: ((هر امتى كسى را متولى امور
خود كند كه ازاو دانـاتـر و شـايـسـتـه تـر در مـيان خود داشته باشند, هماره رو
به تنزل مى روند, مگر آن را كه شـايـسـته تراست , مقدم بدارند)) و شنيد كه به
پدرم مى فرمود: ((تو نسبت به من , همانند هارونى نـسـبـت بـه موسى , جز اينكه
پس از من پيامبرى نيست )) و شنيدند كه در غدير خم دست پدرم را گـرفت ومى فرمود:
((هركس را كه منم مولاى او, على مولاى اوست خدايا! دوست بدار آنكه على رادوسـت
مـى دارد و دشـمن بدار آن را كه با على دشمن است )) آنگاه به حاضران فرمود تا
غايبان راآگاه سازند ((83)) .
3ـ استدلال جناب عمار ياسر به حديث غدير
در جنگ صفين هنگامى كه جناب عمار ياسر با عمروعاص مواجه شد, فرمود:.
رسـول خـدا بـه مـن دسـتـور داد بـا نـاكـثـيـن بـجـنگم و من امرش را اطاعت
كردم و فرمود با قـاسطين بجنگم و شما همانها هستيد كه با شما مى جنگم و نمى
دانم به جنگ با مارقين هم موفق مـى شـوم يانه اى مرد ابتر آيا نمى دانى كه رسول
خدا(ص ) به على (ع ) فرمود: من كنت مولاه فعلى مـولاه الـلـهـم وال مـن والاه و
عـاد مـن عاداه ؟
مولاى من خدا و رسول و پس از او على است ولى تومولايى ندارى ((84)) .
4ـ استدلال اصبغ بن نباته به حديث غدير
در جـنـگ صـفـيـن اميرالمؤمنين (ع ) نامه اى نوشت , و اصبغ بن نباته را ماموريت
داد كه آن را به مـعاويه رساند هنگامى كه اصبغ وارد مجلس معاويه شد, گروهى از
بزرگان لشكر از جمله دو نفر از صـحـابـى رسـول خدا ابوهريره و ابودردا در مجلس
حضور داشتند اصبغ مى گويد: هنگامى كه مـعاويه نامه را خواندگفت : ((چرا على
قاتلان عثمان را به ما تحويل نمى دهد )) من گفتم : ((اى مـعاويه ! خون عثمان را
بهانه مكن ,تو در پى قدرت و حكومتى تو اگر مى خواستى به عثمان كمك كـنـى , در
زمـان حـيـاتش كمك مى كردى ولى تو به خاطر آنكه خون او را دست آويز قرار دهى ,
به قـدرى درنـگ كـردى تـا او كـشته شد)) معاويه از اين سخن برآشفت و من كه مى
خواستم بيشتر خشمگين شود, به ابوهريره گفتم : ((اى صحابى رسول خدا(ص ) تو را به
خداى يگانه , داناى آشكار و نـهـان و بـه دوستش محمد مصطفى سوگند مى دهم آيا
تودر روز غدير حاضر بودى ؟ )) گفت : ((آرى من حاضر بودم )).
گفتم : ((در آن روز درباره على از رسول خدا(ص ) چه شنيدى ؟ )) گفت : ((شنيدم كه
مى فرمود: هر كس من مولاى اويم , على مولاى اوست خدايا! دوست بدار هر كه او را
دوست دارد, دشمن بدار هر كه را بااو دشمن است , يارى كن هر كه او را يارى مى
كند, رها كن هر كس كه او را رها مى كند)).
گفتم : ((اى ابوهريره ! پس چرا تو با دشمنان او دوستى و با دوستان او دشمنى مى
كنى ؟ )).
ابوهريره آهى كشيد و گفت : انا للّه و انا اليه راجعون ((85)) .
افـزون بـر ايـن در مـوارد بسيارى , مردم عادى به حديث غدير, بر افراد سرشناسى
كه به مقتضاى اين حديث عمل نكرده با امير المؤمنين (ع ) مخالفت كردند, استدلال
كرده اند, كه از آن جمله است :.
5ـ استدلال زن دارمى به حديث غدير
وى زنـى اسـت سـيـاهـپوست از شيعيان على (ع ) از اهالى داروم كه در محله حجون
مكه سكونت داشـت وبـه هـمين دليل او را دارميه حجونيه مى گفته اند گويا به دليل
شهرت و غلبه اين لقب , نـامـش در تـاريخ ذكرنشده است معاويه در سفر حج او را
احضار كرد و گفت : ((مى دانى براى چه احضارت كرده ام ؟ )).
گفت : ((سبحان اللّه ! من غيب نمى دانم )).
گـفـت : ((خـواسـتـم از تـو بپرسم چرا على را دوست مى دارى و با من كينه مى
ورزى ؟
ولايت او راپذيرفته اى و با من دشمنى مى كنى ؟ )).
گفت : ((اگر ممكن است مرا از پاسخ بدين سؤال معاف كن )).
گفت : ((معاف نيستى )).
گـفـت : ((حـال كـه چـنـين است , مى گويم : على را دوست مى دارم , زيرا ميان
رعيت به عدالت رفـتـارمـى كرد و بيت المال را مساوى تقسيم مى كرد و بغض تو را
دارم چون تو با كسى كه از تو به خلافت سزاوارتر بود, جنگيدى و چيزى را كه حق تو
نبود, مطالبه مى كردى ولايت على را پذيرفتم , چون رسول خدا(ص ) ولايت را به او
سپرد, و چون مساكين را دوست مى داشت و متدينان را حرمت مـى نـهاد و با تودشمنى
مى كنم , چون خون ريختى و تفرقه انگيختى , در قضاوت ظلم كردى و به هواى نفس حكم
راندى )) ((86)) .
6ـ استدلال جوانى ناشناس به حديث غدير
ابـوهـريـره وارد مسجد كوفه شد, مردم گرد او را گرفته بودند, هر كس چيزى مى
پرسيد جوانى بـرخـاسـت وگـفت : تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو از رسول خدا
(ص ) شنيدى كه مى فرمود: ((هـركـس من مولاى اوهستم , على مولاى اوست خدايا!
دوست بدار آن را كه دوستش مى دارد و دشـمـن داشـتـه بـاش آن را كه بااو دشمنى
كند)) ابوهريره گفت : ((شهادت مى دهم كه خود از رسول خدا (ص ) شنيدم كه چنين
فرمود)) ((87)) .
هـمـچـنـيـن در طـول تـاريخ اسلام , حتى كسانى كه در جبهه مخالف على (ع ) بوده
اند, در عين دشمنى باآن حضرت , به حديث غدير استدلال كرده اند كه از آن جمله
است :.
7ـ استدلال عمروبن عاص به حديث غدير
هـمـه مى دانند كه عمروبن عاص يكى از دشمنان سرسخت اميرالمؤمنين (ع ) بوده است
وى افكار آشـفـتـه معاويه را سازمان بخشيد و او را براى مقابله با اميرالمؤمنين
(ع ) آماده كرد با دسيسه هاى خـود او را ازسقوط حتمى رهاند, و با طرح مساله
حكميت لشكر شام را نيرو بخشيد و سپاه كوفه را بـه اخـتـلاف وتفرقه انداخت همان
جا بود كه نطفه خوارج منعقد شد و براى اين خدمت , حكومت مصر را از معاويه پاداش
گرفت .
پـيـش از آنـكـه مـعـاويـه حـكـومـت مـصـر را بـه او پيشنهاد كند, در نامه اى
از او تقاضاى كمك كرده مى نويسد: ((على باعث قتل عثمان شد و من خليفه عثمان
هستم )).
عمرو در جواب معاويه مى نويسد:.
نامه ات را خواندم و فهميدم اما اينكه از من خواسته اى از دين اسلام خارج شده
با تو به وادى ضلالت وارد شـوم و تـو را در راه بـاطـلت يارى كنم و به روى
اميرالمؤمنين شمشير بكشم ,در حالى كه او بـرادر, ولى , وصى و وارث رسول خداست و
هموست كه دين پيامبر را ادا كرد ووعده هايش را جامه عـمل پوشاند, همو كه داماد
او و شوهر بانوى زنان جهان و پدر حسن وحسين سرور جوانان بهشتى است , نمى پذيرم
.
و امـا ايـنـكـه گفته اى : من خليفه عثمانم , با مرگ عثمان تو عزل شده خلافتت
زايل مى شود واما ايـنكه گفته اى : اميرالمؤمنين صحابه را بر كشتن عثمان تحريك
كرد, اين دروغ و نارواست واى بر تـو اى مـعاويه ! آيا نمى دانى كه ابوالحسن
جانش را در راه خدا نثار كرد و در بستر رسول خدا (ص ) خـوابـيـد و رسول خدا (ص
) درباره اش فرمود: ((هركس من مولاى او هستم , على مولاى اوست )) ((88)) .
8ـ استدلال عمر بن عبدالعزيز به حديث غدير
شـخـصـى بـه نـام يزيد بن عمر مى گويد: ((من در شام بودم , عمر بن عبدالعزيز
اموالى را تقسيم مـى كـرد, من هم براى دريافت سهمم رفتم , وقتى نوبت به من
رسيد, گفت : تو از كدام قبيله اى ؟
گفتم : از قريش گفت ازچه طايفه اى ؟
گفتم بنى هاشم گفت : از كدام تيره ؟
گفتم : از وابستگان على (ع ) ـ در عبارت عربى آمده مولاى على ـ گفت : كدام على
؟
من پاسخ ندادم عمر بن عبدالعزيز دسـت بـه سـينه اش نهاده گفت : به خدامن هم از
وابستگان على هستم گروهى براى من روايت كرده اند كه پيامبر(ص ) درباره او
فرمود: ((هر كس من مولاى او هستم , على مولاى اوست )).
آنـگـاه رو به دستيار خود كرده گفت : به امثال اين شخص چقدر مى دهى ؟
گفت : صد يا دويست درهم گفت : اينك به او پنجاه دينار ((89)) بده , چون ولايت
على بن ابى طالب را دارد آنگاه به شهر خود برگرد,سهمت را نيز در آنجا دريافت
خواهى كرد ((90)) .
9ـ استدلال مامون , خليفه عباسى به حديث غدير:
در ضـمـن مـنـاظـره اى كـه بين مامون و اسحاق بن ابراهيم قاضى القضاة زمان او
در باب فضيلت اصـحـاب رسـول خدا(ص ) واقع شد, مامون از او مى پرسد: آيا حديث
ولايت را روايت مى كنى ؟
وى گفت : آرى مامون گفت : آن را بخوان يحيى حديث را خواند.
مـامـون پـرسـيـد: ((بـه نظر تو آيا اين حديث وظيفه اى را براى ابوبكر و عمر در
مقابل على تعيين كرده است ؟
يا نه ؟ )).
اسـحـاق گفت : ((مى گويند: پيامبر اين حديث را هنگامى فرمود كه بين على (ع ) و
زيد بن حارثه اخـتـلافى افتاده بود زيد وابستگى على را به رسول خدا انكار كرده
بود, از اين رو پيامبر فرمود: هر كس من مولاى او هستم , على مولاى اوست )).
مامون گفت : ((آيا پيامبر(ص ) اين حديث را هنگام بازگشت از حجة الوداع نفرمود؟
)).
اسحاق گفت : آرى .
مـامـون گـفت : ((زيد بن حارثه پيش از غدير كشته شد تو چگونه مى پذيرى كه
پيامبر به خاطر او ايـن حديث را فرموده باشد؟
به من بگو: اگر پسر پانزده ساله ات به مردم بگويد: اى مردم بدانيد هر كـس
وابـسـتـه مـن اسـت وابسته پسر عمويم نيز هست , آيا به او نمى گويى چرا چيزى را
كه همه مى دانند و بركسى پوشيده نيست باز مى گويى ؟ )).
گفت : ((چرا به او خواهم گفت )).
مـامـون گـفـت : ((اى اسـحـاق ! كـارى را كه براى پسر پانزده ساله ات نمى پسندى
بر پيامبر خدا مى پسندى ؟
واى بر شما چرا فقهاى خود را مى پرستيد ((91)) )).
چنانكه مى بينيم در تمام اين گفتگوها خلافت حضرت اميرالمؤمنين (ع ) مورد بحث
است استدلال كـنـنـدگـان , بـا ايـن حديث , خلافت حضرت امير(ع ) را اثبات مى
كنند, و مخاطبان اين احتجاج نـيـزنمى گويند: مولى در اين حديث , غير از رهبر و
سرپرست است اگر اين حديث , معنايى غير از رهـبـرى حضرت امير داشت , ابوهريره
چنان عاجزانه در مقابل جناب اصبغ بن نباته آه نمى كشيد و سرافكنده وشرمنده نمى
شد و عمرو بن عاص در مقابل جناب عمار خلع سلاح نمى شد.
بـنـابـرايـن اگر كسى به هر انگيزه اى در مفاد حديث غدير تشكيك كند, نه تنها
حقيقت را كتمان كـرده ,كـلام رسول خدا(ص ) را نيز تحريف نموده است , و به قول
مامون خليفه عباسى چيزى را به رسول مكرم اسلام نسبت داده كه نمى توان به
نوجوانى پانزده ساله نسبت داد.
فصل دوم : خلافت و وصايت
خليفه بر حق
طبق اعتقاد مذهب شيعه , خليفه پيامبر(ص ) داراى دو گونه وظيفه است :.
1ـ حكومت ظاهرى
يعنى زمامدارى , اجراى قوانين , حفظ حقوق , نگهبانى از كيان اسلام و.
در اين جهت , خليفه مانند ساير زمامداران است , با اين تفاوت كه حفظ عدالت
اجتماعى , ازواجبات و ويژگيهاى حكومت اسلامى است .
2ـ حكومت معنوى
بـديـن مـعنا خليفه موظف است نكات مبهم و پيچيده مكتب را ـ كه به هر دليل پيشتر
بيان نشده است ـبراى مسلمانان روشن كند.
خـليفه علاوه بر ايفاى وظيفه زمامدارى بايد مبين احكام و مفسر قرآن نيز باشد, و
بتواند مكتب را ازهـر گـونـه انـحراف حفظ كرده در مقابل شبهات از آن دفاع كند
بنابراين خليفه بايد داناترين و آگـاهـتـريـن افـرادامـت به مبانى مكتب و
موازين شريعت باشد, يعنى بيش از همه از چشمه هاى جـوشان علم و حكمت نبوى سيراب
شده باشد پس بايد پيشينه اى ديرسال در اسلام داشته و به حد كـافـى از وجـود
مـقـدس پيامبر اكرم (ص ) بهره برده باشد همچنين لازم است در مواقع حساس و
مـنافع عمومى مسلمانان ومكتب اسلام را بر منافع شخصى خود ترجيح داده , براى حفظ
دين جان فشانى و فداكارى كرده باشد.
خـلـيفه در سمت زمامدارى , حاكم بر تمام اموال مسلمانان است خمس , زكات , خراج
, جزيه ,غنايم جـنـگـى , مـعـادن و سـايـر ثروتهاى عمومى , اموالى هستند كه در
اختيار خليفه قرار مى گيرد و خليفه موظف است , بدون هر گونه تخلف و اجحافى اين
اموال را ميان مسلمانان تقسيم كند, يا در جهت مصلحت عمومى مملكت اسلامى به كار
گيرد بنابراين بايد به دنيا بى رغبت باشد, تا در مواقع حـسـاس دچـار لغزش نشود
درست به همين دليل , خلافت منصبى الهى است كه از جانب خداوند مـتـعـال به
شايسته ترين و داناترين افراد امت واگذار مى شود, و دست انتخاب از ساحت قدسى آن
كوتاه است .
بـه عـبـارتـى ديـگر خلافت منصبى است انتصابى كه راى مردم هيچ گونه تاثيرى در
آن ندارد بر ايـن مـبـنـاسـت كـه بـراى تـعـيـيـن جـانشين پيامبر, بايد به
دنبال نص و صدور حكم بگرديم و كلمات رسول خدا(ص ) را كه در اين باب وارد شده
است منصفانه مورد توجه قرار داده , بر مبناى آن عمل كنيم .
دانـسـتـيـم كـه واقـعـه غـدير يكى از مستندترين وقايعى است كه در تاريخ اسلام
اتفاق افتاده , و حـديـث ولايـت يـكى از مسلم ترين كلماتى است كه از رسول خدا(ص
) صادر شده و از نظر معنا و مـفـهوم هيچ گونه ابهام و اجمالى ندارد, چنانكه هر
كس بويى از ادبيات عرب استشمام كرده , و با مـوازيـن عـرفى ـ عقلايى آشنايى
داشته و با ديده انصاف و بدون غرض و پيش داورى اين حديث را مـورد تـوجـه قـرار
دهـد,اعـتراف مى كند كه اين حديث بر امامت , رهبرى و اولويت اميرالمؤمنين على
بن ابى طالب (ع ) دلالت دارد.
حـتـى اگـر از ايـن حـديـث چـشـم پـوشـيـم , بـاز هـم بـه انـدازه كافى درباره
امامت و رهبرى اميرالمؤمنين على (ع ) از طريق شيعه و سنى روايت به دست ما رسيده
است .
مـا پـاره اى از احـاديـثـى را كـه در ايـن بـاب از رسـول مـكـرم اسلام (ص )
وارد شده است , در دو بخش جداگانه يادآور مى شويم :.
بـخـش اول احـاديـثـى اسـت كـه هـمـانـنـد حـديـث غدير, به صراحت بر خلافت
اميرالمؤمنين على (ع )دلالت دارند.
بـخـش دوم احـاديـثـى اسـت كـه با معرفى شخصيت اميرالمؤمنين على (ع ) بر مفاد
حديث غدير وخلافت آن حضرت صحه مى گذارند.
پـس از آن بـا صـرف نـظر از احاديث موجود و ادله لفظى , به بررسى شايستگى هاى
ذاتى و فضايل آن حضرت خواهيم پرداخت , و در نهايت از سابقه عيد غدير و آداب اين
عيد سخن خواهيم گفت .
دلايل صريح بر خلافت على (ع )
ادلـه اى كـه بـا صـرف نـظـر از حـديـث غـديـر, خود به طور مستقل و به طور صريح
بر خلافت و رهبرى اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع ) دلالت دارند, به اندازه اى
است كه ذكر تمام آنها نياز به فرصتى فراخ وتاليفى پربرگ و بار دارد اينك جز ذكر
چند مورد, فرصت و مجال نيست .
پيشتر يادآور مى شود كه هر چند جامعه اسلامى پس از پيامبر مكرم اسلام (ص ) در
تعيين رهبر خود بـه اشـتـبـاه رفـت و خـلـيـفه برحق پيامبر اكرم (ص ) را مدت
بيست و پنج سال از دخالت در امور مـسـلـمـيـن بـازداشـت , ولى چيزى از ارزش
ذاتى آن حضرت نكاست , بلكه تنها خود را از رهبرى مـعـصـوم , محروم كردچرا كه
ارزشها و فضايل آن حضرت وابسته به منصب ظاهرى خلافت نبود, بـلكه ارزش منصب
خلافت به تصدى آن حضرت بستگى داشت , يعنى هر گاه غير او در اين منصب نشست , اين
منصب تنزل يافت و تنها زمانى به ارزش واقعى خود رسيد كه على (ع ) بر آن تكيه
زد.
نوشته اند:.
وقـتـى امـيـرالـمـؤمـنـين على (ع ) وارد كوفه شد, مردى پيش آمد و عرض كرد: به
خدا قسم اى اميرالمؤمنين !خلافت از تو زينت يافت , نه تو از خلافت وجود تو اين
منصب را بالا برد, نه اينكه تو با آن برترى يافته باشى خلافت به تو محتاج بود
نه تو به خلافت ((92)) .
عبداللّه فرزند امام احمدبن حنبل مى گويد: ((روزى پيش پدرم نشسته بودم گروهى از
اهل كوفه واردشدند و درباره خلافت خلفا صحبت كردند, ولى درباره خلافت حضرت على
كلام طولانى شد پـدرم سربلند كرد و گفت : چقدر درباره على و خلافت بحث مى كنيد!
خلافت على را زينت نداد, بلكه على خلافت را زينت داد )) ((93)) .
1ـ حديث يوم الدار
خـلافـت پـيـامبر مكرم اسلام (ص ) و رهبرى جامعه اسلامى مسئله اى نبود كه
پيامبر اكرم (ص ) تا آخـريـن روزهـاى عـمـر شريف خود آن را مسكوت گذاشته تكليف
جامعه اسلامى را نسبت به آن روشن نكندپيامبر اكرم از همان روزى كه مامور شد
رسالت خود را علنى كند, موظف شد جانشين خود را نيزمعرفى كند.
هـنـگـامى كه آيه شريفه و انذر عشيرتك الاقربين ((94)) در سال سوم بعثت نازل
شد, آن حضرت عـلى (ع )را خواند و فرمود: ((خدايم دستور داده است خويشان نزديك
خود را به اسلام دعوت كنم غـذايـى تـهيه كن و قدحى از شير فراهم آور, و فرزندان
عبدالمطلب را دعوت كن , تا من ماموريت خـويـش را بـه انجام رسانم )) حضرت على
(ع ) مى فرمايد: ((من تمام بنى عبدالمطلب را كه حدود چـهـل نـفـر بـودنـد دعـوت
كردم و غذايى را كه فراهم كرده بودم پيش آوردم غذا خوردند و شير نـوشـيـدنـد,
ولى غذا و شير به همان حال خود باقى ماند هنگامى كه پيامبر(ص ) مى خواست با
آنها صـحـبـت كند, ابولهب گفت : محمد شما راسحر كرده است و مجلس از هم پاشيد
فرداى آن روز حـضـرت بـه مـن دستور داد دوباره آنها را دعوت كنم و غذا و شيرى
تهيه نمايم هنگامى كه جمع شدند و غذا خوردند, حضرت لب به سخن گشوده فرمود:اى
فرزندان عبدالمطلب به خدا قسم در عـرب جـوانـى را نمى شناسم كه براى قوم خود
بهتر از آنچه من براى شما آورده ام آورده باشد: من براى شما خير دنيا و آخرت را
آورده ام و خدايم به من فرموده است شما را به آن بخوانم كداميك از شما مرا در
اين كار يارى مى كند من (على ) كه در آن ايام از همه جوانتربودم گفتم : اى
پيامبر خدا مـن تـو را يارى مى كنم حضرت گردن مرا گرفت و فرمود: اين برادر, وصى
وخليفه من در ميان شما مى باشد, از او بشنويد و او را اطاعت كنيد در اين هنگام
اهل مجلس همه برخاستند و در حالى كه مى خنديدند به ابوطالب گفتند: به تو دستور
مى دهد كه از على اطاعت كنى )) ((95)) .
طبق روايتى پيامبر اكرم (ص ) سه بار پيشنهاد خود را تكرار كرد و هيچ كس جز على
(ع ) او رااجابت نكرد ((96)) .
2ـ حديث منزلت
دلـيـل ديـگـرى كـه بـر خـلافت حضرت على (ع ) دلالت دارد, حديث منزلت است حديث
منزلت ازمـشـهـورتـريـن احـاديـثـى است كه از پيامبر اكرم (ص ) صادر شده و
بسيارى از اصحاب رسول خـدا(ص ) آن راروايت كرده اند ابن عساكر در تاريخ دمشق
((97)) اين حديث را از 23 نفر از صحابه بـه طرق و اسنادمختلف روايت كرده است به
طورى كه از قراين استفاده مى شود, اين كلام شريف چندين بار ازرسول خدا(ص ) صادر
شده است , ولى مشهورترين مورد آن در غزوه تبوك است .
در غـزوه تـبـوك پـيـامبر اكرم (ص ) خود فرماندهى سپاه را به عهده گرفته از
مدينه خارج شد و عـلـى (ع ) رابه جانشينى خود در مدينه گمارد اين تنها جنگى است
كه على (ع ) پيامبر را همراهى نكرده است , به همين جهت براى آن حضرت مشكل بود
كه در مدينه بماند و پيامبر خدا(ص ) راهى مـيـدان نـبـرد شـودهنگام حركت سپاه ,
خدمت پيامبر اكرم (ص ) رسيده عرض كرد: مرا با زنان و كودكان در مدينه مى
گذاريد؟
حضرت در جواب فرمود:.
اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى ((98)) ,.
آيـا نـمـى خـواهـى كـه نـسـبت به من همانند هارون نسبت به موسى باشى ؟
با اين فرق كه بعد از من پيامبرى نمى آيد.
از قـرآن كـريـم چـنـيـن بـرمـى آيـد كه جناب هارون نسبت به حضرت موسى , پنج
سمت داشته است :برادر, شريك نبوت , وزير و ياور, پشتيبان , ((99)) خليفه و
جانشين ((100)) .
بـنـابراين حضرت على (ع ) نيز همين پنج نسبت را با پيامبر اكرم (ص ) دارد برادر
اوست , چون او را بـه بـرادرى بـرگزيد و فرمود: ((در دنيا و آخرت تو برادر منى
)) ((101)) در ابلاغ پيام الهى شريك اوسـت , چـون فـرمود: ((جز من و على كسى از
جانب من پيامى نمى رساند )) ((102)) وزير اوست , چـون خـود فـرمود: ((على وزير
من است )) ((103)) پشتيبان اوست , چون خداوند او را با على (ع ) يارى كرد
((104)) و خليفه اوست , چون خود او را به خلافت برگزيد ((105)) .
3ـ حديث وصايت و وراثت
پيامبر اكرم فرمود:.
لكل نبى وصى و وارث و ان عليا وصيى و وارثى , ((106)) .
هر پيامبرى وصى و وارثى دارد و على وصى و وارث من است .
و فرمود:.
انا نبى هذه الامة و على وصيى فى عترتى و اهل بيتى و امتى من بعدى , ((107)) .
من پيامبر اين امتم و على بعد از من در ميان خانواده و امتم وصى من است .
و فرمود:.
على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى , ((108)) .
على برادر, وزير, وارث , وصى و خليفه من در ميان امت من است .
در ايـن روايـات دو عـنـوان وصى و وارث مورد تاكيد قرار گرفته است هر يك از اين
دو عنوان به تنهايى برخلافت اميرالمؤمنين على (ع ) دلالت دارند.
وصى
وصـى كـسى است كه مى تواند در تمام امورى كه شخص وصيت كننده , حق تصرف داشته
تصرف كـنـد,مـگـر در صورتى كه فقط در مورد خاصى به او وصيت شده باشد كه در اين
صورت فقط در همان موردخاص , حق تصرف دارد.
در ايـن روايـات , پـيامبر اكرم (ص ) وصايت حضرت امير(ع ) را به مورد خاصى
منحصر نكرده و او را بـه طـور مـطـلق وصى خود قرار داده است , يعنى آن حضرت مى
تواند در تمام امورى كه به پيامبر اكـرم (ص )مـربـوط مى شود تصرف كند به عبارت
ديگر على (ع ) از تمام اختيارات پيامبراكرم (ص ) برخوردار است واين , همان
معناى خلافت است .
وارث
آنـچـه در ابـتـدا از كـلمه وارث به ذهن مى آيد اين است كه شخص وارث مالك اموال
مورث باشد, ولـى عـلـى (ع ) از نـظـر شرعى وارث اموال پيامبر نبوده است زيرا
طبق فقه اماميه زمانى كه ميت داراى فرزندباشد, نوبت ارث به خويشان او نمى رسد ـ
فرزند در طبقه اول ارث قرار دارد و خويشان در طبقات بعد ـو مى دانيم كه پيامبر
اكرم (ص ) در زمان حيات خود داراى فرزند بوده است فاطمه زهـرا(س ) حـداقـل
هـفتاد و پنج روز پس از پيامبر(ص ) زنده بوده اند, و جز او, همسران پيامبر كه
مـجـمـوعـا يك هشتم اموال اورا به ارث مى برده اند, در قيد حيات بوده اند بر
فرض كه اين همه را نـديده بگيريم , على (ع ) پسرعموى پيامبر است و پسر عمو در
طبقه سوم ارث قرار دارد, و مى دانيم كه عباس عموى پيامبر در زمان وفات آن حضرت
زنده بوده است , و عمو در طبقه دوم قرار دارد.
امـا طـبـق فـقـه اهـل سـنت , پس از پرداخت سهم همسران (يك هشتم ) مال به دو
بخش تقسيم مـى شـود:يـك قـسمت به فاطمه زهرا(س ) كه تنها دختر است , داده مى
شود و قسمت ديگر كه از سـهـم او خارج است , به عمويش عباس تعلق مى گيرد
بنابراين حضرت امير(ع ) به هيچ وجه وارث امـوال پيامبر نبوده است از سويى , چون
پيامبر صريحا او را وارث خود اعلام كرده است , بايد در اين احـاديـث مـوضـوع
ارث چـيز ديگرى باشد قهرا موضوع ارث در اين احاديث , دانش , مقام و منصب
مـعـنـوى و موقعيت اجتماعى پيامبراكرم (ص ) است آرى , على وارث علم و سنت
پيامبر است , و به همين دليل خليفه ايشان است .
پـيامبراكرم (ص ) به على فرمود: ((تو برادر و وارث منى )) عرض كرد: ((يا رسول
اللّه ! من چه چيزى ازشما ارث مى برم ؟ )) فرمود: ((همان چيزى كه پيامبران پيش
از من ارث گذاشته اند)) عرض كرد: ((ايشان چه چيزى به ارث نهاده اند؟ )) فرمود:
((كتاب پروردگار و سنت پيامبرشان را)) ((109)) و اميرالمؤمنين على (ع )خود نيز
فرمود: ((من وارث علم پيامبرم )) ((110)) .
4ـ على سرپرست مؤمنان
پيامبر اكرم (ص ) هر وقت با كسانى مواجه مى شد كه به هر دليل با على (ع )
ناسازگارى مى كردند, ياجاهلانه از او به پيامبر(ص ) شكايت مى بردند, مى فرمود:.
ما تريدون من علي ان عليا منى و انامنه و هو ولى كل مؤمن بعدى , ((111)) .
از على چه مى خواهيد على از من است و من از او پس از من على سرپرست هر مؤمنى
است .
هـر چـنـد كـلـمه ((ولى )) در لغت داراى معانى متعددى است , در اين حديث جز به
معناى رهبر وسرپرست نيست , توجه به كلمه ((بعد از من )) در حديث اين نظر را
تاييد مى كند چون اگر منظور از ولـى ,دوسـتدار, دوست , ياور, همسايه , هم قسم و
امثال اين معانى باشد, اختصاصى به زمان بعد ازپيامبر(ص ) نداشته در زمان حيات
آن حضرت نيز صادق بود.
5 ـ نتايج سرپرستى على (ع ) در كلام رسول خدا(ص )
هـر وقـت اصـحـاب دربـاره خـلـيفه رسول خدا(ص ) و رهبر جامعه اسلامى پس از آن
حضرت , با حـضـرتش گفتگو مى كردند, حضرت ـ در حالى كه طبق بعضى از روايات آه مى
كشيد ـ از نتايج و ثمرات سرپرستى على (ع ) سخن به ميان مى آورد.
از جمله مى فرمودند:.
ان و ليتموها عليا وجد تموه هاديا مهديا يسلك بكم على الطريق المستقيم ,
((112)) .
اگـر خـلافـت را بـه على بسپريد, مى بينيد كه هدايت شده و هدايت كننده اى است ,
كه شما را به راه راست مى برد.
اما والذى نفسى بيده لئن اطاعوه ليدخلن الجنة اجمعين اكتعين , ((113)) .
قسم به آنكه جانم در دست اوست , اگر از على اطاعت كنند, همگى , همگى وارد بهشت
مى شوند.
ان تستخلفوا عليا ـ و لا اراكم فاعلين ـ تجدوه هاديا مهديا يحملكم على المحجة
البيضا, ((114)) .
اگر على را خليفه كنيد ـ و گمان نمى كنم چنين كنيد ـ مى بينيد كه او راه يافته
هدايتگرى است كه شما را از راه اصلى مى برد.
6ـ خلافت انتصابى على (ع )
پـيـش از ايـن در تـوضيح حديث غدير گفتيم كه معرفى على (ع ) به دستورالهى بوده
است , اينك روايتى رانقل مى كنيم كه اين مطلب را به خوبى افاده مى كند.
از رسـول گـرامـى اسـلام (ص ) روايـت شـده است : ((شب معراج , هنگامى كه به
مقام قرب نهايى رسـيـدم ودر پـيـشـگـاه پروردگارم ايستادم , فرمود: يا محمد! من
عرض كردم : لبيك فرمود: آيا بندگان مرا آزمايش كرده اى تا بدانى كداميك از
ايشان در پيشگاه من مطيع ترند؟ .
عرض كردم : پروردگارا مطيع ترين ايشان على است .
فرمود: راست گفتى اى محمد! آيا براى خود خليفه اى انتخاب كرده اى كه وظايف ترا
انجام دهد و به بندگانم آنچه از قرآن نمى دانند بياموزد؟ .
عرض كردم : پروردگارا! تو برايم انتخاب كن .
فرمود: من على را برايت انتخاب كردم , او را به وصايت و خلافت خود برگزين ))
((115)) .
هـمـچـنـيـن فـرمـود: ((خدا براى هر امت , پيامبرى انتخاب كرده است و براى هر
پيامبر وصى و جانشينى من پيامبر اين امتم و على وصى من است )) ((116)) .
فصل سوم : معيارها
پيامبر مكرم اسلام (ص ) علاوه بر اينكه در روز غدير و مقامات ديگر با بيانهاى
مختلف به طور صريح وروشـن عـلـى (ع ) را بـه عنوان خليفه و جانشين خود معرفى مى
كرد, بيانات ديگرى نيز دارد كه لازمه آنهاخلافت حضرت اميرالمؤمنين على (ع ) است
در اين دسته از احاديث كه ما بخشى از آنها را تحت عنوان معيارها گرد آورده ايم
, پيامبرگرامى اسلام (ص ) در صدد تعيين ميزان و معيارى است كـه جـامـعـه اسلامى
در مواقع اشتباه و در مواردى كه حق و باطل به هم مى آميزد و تمييز حق از بـاطـل
بـر غـير اهل نظر مشكل مى شود, با تمسك به آن حق را يافته از باطل اجتناب كنند
در اين احـاديـث , حـضرتش على (ع ) را به عنوان چراغ هدايت , معيار ايمان و
ميزان حق تعيين كرده است طـبـق ايـن احاديث على (ع ) يك رهبرعادى نيست , بلكه
رهبرى الهى است كه گفتار و كردارش مـيزان است , كار درست كارى است كه او انجام
مى دهد, حرف حق سخنى است كه او مى گويد, و جبهه حق همان جايى است كه او ايستاده
است , و هركس كه نه در صف اوست , باطل و ناحق است .
1ـ محبت
يـكـى از معيارهايى كه مى تواند براى تعيين رهبر جامعه اسلامى پس از رسول گرامى
اسلام (ص ) تـعـيين كننده باشد, ميزان علاقه و محبت آن حضرت به افراد است تا
جايى كه تاريخ موفق به نقل حالات مسلمانان و وقايع صدر اسلام شده و راويان حديث
از خود به يادگار گذاشته اند, هيچ كس به اندازه على (ع ) مورد علاقه پيامبر
اكرم (ص ) نبوده است ((117)) به طورى كه ابن حجر در كتاب صواعق نوشته است :
((على (ع ) محبوبترين مردان نزد رسول خدا بوده است )) ((118)) .
آن حضرت نه تنها خود على (ع ) را بشدت دوست مى داشت , مسلمانان را نيز به محبت
او مى خواندو دوستى او را به مثابه يك زمان الهى به همه ابلاغ مى كرد ((119)) .
گاه مى فرمود: ((خدا از من بيشتر دوستش دارد)) ((120)) .
و يا: ((محبوبترين مردم نزد خدا على است )) ((121)) .
بـه اصـحـاب مـى فـرمـود: ((خـدايـم فـرموده است : چهار نفر از اصحابم را دوست
بدارم و به من فـرموده است : خود آنها را دوست مى دارد گفتند: يا رسول اللّه
آنها كيانند؟
ما همه دوست داريم از آنهاباشيم .
فـرمود: بدانيد كه على از آنهاست و بعد ساكت شد دوباره لب به سخن گشود و فرمود:
بدانيد كه على از آنهاست و ساكت شد ((122)) .
و باز مى فرمود:.
خدا و رسولش , على را دوست دارند و على خدا و رسول را دوست دارد.
(يحب اللّه و رسوله و يحبه اللّه و رسوله ) ((123)) .
انـس بـن مـالـك مى گويد: ((مرغ بريانى براى حضرت رسول (ص ) هديه آوردند حضرت
دست به دعابرداشت و عرض كرد: خدايا كسى را برسان كه خدا و رسول او, وى را دوست
مى دارند در همين هـنـگـام عـلى (ع ) در زد چون من دوست مى داشتم چنين كسى از
انصار باشد, به او گفتم پيامبر مشغول كارى است , على (ع ) برگشت و پس از مدتى
دوباره در زد من همان عذر را آوردم , حضرت بازگشت هنگامى كه براى بار سوم در
زد, پيامبر اكرم (ص ) فرمود: اى انس بگذار وارد شود, منظور من همو بود))
((124)) .
علاوه بر اين براى محبت ورزيدن به آن حضرت خواص و ويژگيهايى ذكر شده است كه
مشابه آنها درمورد هيچ كس وارد نشده است از جمله اينكه :.
1ـ 1ـ دوستى با على دوستى با خدا و رسول و كينه على (ع ) كينه خدا و رسول است .
از ابـن عـبـاس روايـت شـده كـه روزى پـيامبر اكرم (ص ) در حالى كه دست على (ع
) را در دست داشـت خارج شد و فرمود: ((آگاه باشيد! هر كس كينه على در دل داشته
باشد, كينه خدا و رسول را داشته است وهر كس على را دوست بدارد, خدا و رسولش را
دوست داشته است )) ((125)) .
پيامبر اكرم (ص ) به على (ع ) مى فرمود:.
تـو در دنـيـا و آخـرت , سرورى دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست ,دشمن
تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست .
واى بر آنكه بعد از من با تو دشمنى كند,.
يـا على ! انت سيد فى الدنيا و سيد فى الاخرة حبيبك حبيبى و حبيبى حبيب اللّه و
عدوك عدوى و عدوى عدو اللّه والويل لمن ابغضك بعدى ((126)) .
و مى فرمود:.
هر كس على را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كس به او بغض بورزد بغض مرابه دل
دارد,.
يا على محبك محبى و مبغضك مبغضى ((127)) .
1ـ 2ـ محبت على (ع ) موجب سعادت است .
مـى فـرمـود: ((هـركس مرا و اين دو را (حسن و حسين (ع )) و پدر و مادرشان را
دوست بدارد, در قيامت هم رتبه من خواهد بود)) ((128)) .
و مى فرمود: ((هركس مى خواهد در مرگ و زندگى , همانند من باشد و در بهشت جاويدى
كه خدا به من وعده داده است , ساكن شود, على بن ابى طالب را دوست بدارد))
((129)) .
فرمود:.
اين جبرئيل است كه به من خبر مى دهد: سعادتمند واقعى كسى است كه على را در حيات
وبعد از مرگش دوست داشته باشد, و شقاوتمند واقعى كسى است كه بغض على را در زمان
حيات يا پس از مرگش در دل داشته باشد ((130)) .
ابـن عباس مى گويد: به پيامبر اكرم (ص ) عرض كردم : يا رسول اللّه ! آيا براى
نجات از آتش چاره اى هست ؟ .
فرمود: آرى .
عرض كردم : آن چيست ؟ .
فرمود: حب على بن ابى طالب ((131)) .
1ـ3ـ حب على (ع ) عمل صالح است .
فرمود:.
محبت على بن ابى طالب سيئات را نابود مى كند, چنانكه آتش هيزم را,.
حب على بن ابيطالب ياكل السيئات كما تاكل النار الحطب ((132)) .
و فرمود:.
سر لوحه نامه عمل مؤمن حب على بن ابى طالب است , ((133)) .
عنوان صحيفة المؤمن على بن ابى طالب .
1ـ4ـ بى حب على (ع ) هيچ عملى پذيرفته نيست .
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
اگـر بـنـده اى هـزار سـال و هزار سال و هزار سال در بين ركن و مقام , خدا را
عبادت كند, ولى با بـغـض عـلـى بـن ابـى طـالـب و خاندان من در پيشگاه خدا حاضر
شود, خداوند او را به رو در آتش جهنم مى اندازد,.
لو ان عبدا عبد اللّه الف عام و الف عام و الف عام بين الركن و المقام ثم لقى
اللّه عز و جل مبغضا لعلى بن ابيطالب و عترتى اكبه اللّه على منخريه فى النار
((134)) .
و فرمود:.
يـا عـلـى ! اگـر امـت مـن چـنـان روزه بـدارند كه قامتشان كمانى شود و چنان
نماز بخوانند كه جسمشان آب شود, ولى بغض تو در دل داشته باشند, خداوند به روى
در آتششان مى افكند,.
يـا عـلـى لو ان امتى صاموا حتى يكونوا كالحنايا و صلوا حتى يكونوا كالاوتار ثم
ابغضوك لاكبهم اللّه على وجوههم فى النار ((135)) .
1ـ 5ـ بغض على (ع ) با حب رسول خدا جمع نمى شود.
فرمود:.
على جان ! دروغ مى گويد كسى كه فكر مى كند مرا دوست دارد ولى با تو كينه مى
ورزد,.
يا على من زعم انه يحبنى و هو يبغضك فهو كذاب ((136)) .
1ـ 6ـ بغض على (ع ) با ايمان جمع نمى شود.
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
هـركـس گـمان مى كند به من و دين من ايمان آورده است , ولى به على (ع ) بغض مى
ورزد,دروغ مى گويد, او مؤمن نيست ,.
من زعم انه آمن بى و ما جئت به و هو يبغض عليا فهو كاذب ليس بمؤمن ((137)) .
1ـ 7ـ بغض او كفر است .
پـيـامـبـر اكـرم (ص ) فـرمـود: ((هـركس با بغض تو از دنيا رود, كافر از دنيا
رفته است , ولى مانند مسلمانان اورا محاسبه مى كنند)) ((138)) .
جا دارد كه روايت بالا را شكافته ژرفاى آن را دريابيم درباره نحوه محاسبه كفار
در قيامت دونظريه هست :.
نـظـر اول : ايـنـكه كفار به خاطر كفرشان مؤاخذه و عقاب مى شوند ولى به خاطر
ترك اعمالى كه دراسـلام واجب است , مؤاخذه نمى شوند, همان طور كه به دليل
ارتكاب اعمالى كه در اسلام حرام است ,عقابى نمى بينند زيرا اين حسابرسى مخصوص
كسانى است كه به كفر آلوده نباشند, وگرنه با وجود كفرهر گناهى كوچك مى نمايد.
نـظـر دوم : كـفـار هـم به دليل كفر و عدم اعتقاد صحيح مؤاخذه مى شوند, هم به
موجب اعمال و كـردار,يعنى در بعد عقايد عقاب كفر را مى بينند و در حوزه اعمال
به كيفر هر گناهى كه مرتكب شـده و هرواجبى كه ترك كرده اند, عقاب مى بينند
طرفداران اين نظريه قاعده اى را تاسيس كرده مى گويند: الكفارمعاقبون على الفروع
كما انهم معاقبون على الاصول , يعنى كفار همان طور كه به جرم انكار اصول دين
عقاب مى شوند, به خاطر فروع دين هم عقاب مى بينند.
حديث ياد شده , كيفر كينه توزان على (ع ) را بر اساس نظريه دوم , تبيين مى كند.
1ـ8ـ محبت على نشانه ايمان و بغض او نشانه نفاق است .
پيامبر اكرم (ص ) به او فرمود:.
لا يحبك الا مؤمن و لا يبغضك الا منافق , ((139)) .
جز مؤمن تو را دوست نمى دارد و جز منافق به تو بغض نمى ورزد.
او خـود مـى فـرمـود: ((بـه خـدا سوگند! پيامبر(ص ) به من گفته است كه جز مؤمن
مرا دوست نمى دارد وجز منافق به من بغض نمى ورزد)) ((140)) .
و بـه هـمـيـن جـهـت بـود كه اصحاب مى گفتند: ((ما منافقان را از دشمنى با على
بن ابى طالب مى شناختيم )) ((141)) .
2ـ آزار على , آزار رسول (ص )
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
هركس على را بيازارد مرا آزرده است ,.
من آذى عليا فقد آذانى ((142)) .
3ـ سب على , سب رسول (ص )
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
هركس به على بد بگويد, به من بد گفته است و هر كس به من بد بگويد به خدا بد
گفته است و هر كس به خدا بد بگويد, خدايش به رودر آتش جهنم مى افكند ((143)) .
4ـ جدايى از على , جدايى از رسول
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
هـركس از على (ع ) جدا شود از من جدا شده و هر كس از من جدا شود از خدا جدا شده
و هركس از من جدا شود از خدا جدا شده است ,.
من فارق عليا فارقنى و من فارقنى فارق اللّه عزوجل ((144)) .
5ـ جنگ با على , جنگ با پيامبر
ابوهريره مى گويد: پيامبر اكرم (ص ) على (ع ) و فاطمه و حسن و حسين (ع ) را ديد
فرمود: هركس با شمابجنگد, من با او مى جنگم و هر كس با شما در صلح باشد با او
در صلحم , انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم ((145)) .
6ـ پرچم هدايت
پيامبر اكرم (ص ) به ابابرزة فرمود:.
خـداونـد تـعـالـى دربـاره عـلـى بـن ابـى طـالـب (ع ) به من فرموده است : او
پرچم هدايت , نشانه ايمان ,پيشواى دوستان خدا و پرتو روشنايى بخش همه كسانى است
كه خدا را اطاعت مى كنند,.
يـا ابـابرزة ان رب العالمين عهد الى عهدا فى على بن ابى طالب صلوات اللّه عليه
وآله فقال : انه راية الهدى و منار الايمان و امام آوليائى و نور جميع من
اطاعنى .
7ـ على و حق
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
على با حق است و حق با اوست , به هر طرف كه بچرخد,.
على مع الحق و الحق معه حيثما دار ((146)) .
8ـ حق و على
فرمود:.
على به هر سوى بچرخد حق با اوست ,.
الحق مع على حيث دار ((147)) .
9ـ على , حق و قرآن
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
عـلى با حق و قرآن است و حق و قرآن همراه على است , از هم جدا نمى شوند تا در
كنار حوض كوثر به من برسند,.
على مع الحق و القرآن و الحق و القرآن مع علي لن يتفرقا حتى يردا على الحوض
((148)) .
10ـ على و قرآن
پيامبر اكرم فرمود:.
على با قرآن است و قرآن با على است , از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر
بر من واردشوند,.
على مع القرآن والقرآن مع علي لا يفترقان حتى يردا على الحوض ((149)) .
11ـ على (ع ) به منزله كعبه
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
يا على ! تو به منزله كعبه اى كه همه به سوى او مى آيند, ولى او به سوى كسى نمى
رود, ((150)) .
انت بمنزلة الكعبة تؤتى و لا تاتى .
و فرمود:.
مثل على در ميان شما مثل همين كعبه است كه نگاه كردن به آن عبادت و حج آن واجب
است .
مثل علي فيكم كمثل الكعبة المتسورة النظر اليها عبادة والحج اليها فريضة
((151)) .
12ـ على (ع ) باب آمرزش
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
عـلـى بـاب آمـرزش اسـت , هـركـس از اين باب داخل شود مؤمن است و هر كس از آن
خارج شود كافراست ,.
على باب حطة فمن دخل منه كان مؤمنا و من خرج منه كان كافرا ((152)) .
13ـ ميزان ايمان
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
اى على ! اگر تو نباشى پس از من مؤمنين شناخته نمى شوند,.
لولاك يا على ما عرف المؤمنون من بعدى ((153)) .
14ـ جدا كننده حق از باطل
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
اى على تو جدا كننده حق از باطلى ,.
انت الفاروق بين الحق والباطل , ((154)) .
15ـ نشانه ايمان
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
اى على ! من تو را به عنوان نشانه اى بين خود و امتم قرار دادم , هركس از تو
پيروى نكند كافر است .
جعلتك علما فيما بينى و بين امتى فمن لم يتبعك فقد كفر ((155)) .
16ـ مقسم بهشت و دوزخ
پيامبر اكرم (ص ) به او فرمود: ((تو قسيم آتشى , انت قسيم النار)) ((156)) .
و آن حضرت خود مى فرمود: من قسيم آتشم , انا قسيم النار)) ((157)) .
و فرمود: ((من قسيم آتشم روز قيامت به جهنم مى گويم : اين براى تو و اين براى
من يا: اين را بگير واين را رها كن )) ((158)) .
قـسـيـم در ايـن سـه روايت به معناى مقاسم است , يعنى هر يك از دو نفرى كه چيزى
را بين خود قـسـمـت مـى كنند بنابراين وقتى مى گوييم على (ع ) قسيم آتش است ,
يعنى آن حضرت و جهنم , مـردم را بـيـن خـودتقسيم مى كنند پس منظور از اين
روايات اين است كه ذات مقدس علوى , در مـقابل جهنم است , يعنى همان طور كه بعضى
از مردم نصيب آتش جهنم مى شوند, گروهى ديگر سهم على بن ابى طالب (ع )مى شوند
بنابراين مى توان گفت : على (ع ) بهشت مجسم است .
نـكـته ديگرى كه از روايت سوم برمى آيد اين است كه اختيار اين تقسيم با على (ع
) است زيرا اوست كـه بـه جـهنم مى گويد چه كسى را بگيرد و چه كسى را رها كند
همچنين پيامبر اكرم (ص ) به او فرمود: توتقسيم كننده بهشت و جهنمى , انت قسيم
الجنة والنار ((159)) .
قـسـيـم در ايـن حـديـث به معناى قاسم است , يعنى كسى كه چيزى را قسمت مى كند
ظاهر اين حـديث آن است كه على (ع ) بهشت و جهنم را بين افراد قسمت مى كند, ولى
در حقيقت , نيازى به ايـن تـقـسـيم نيست بلكه وجود آن حضرت خود معيار قسمت است
, يعنى على (ع ) ملاك و ميزان بـهـشـتـى بودن است هر كس تا زمانى بهشتى است ,
كه از وجود مقدس علوى منحرف نباشد ولى هنگامى كه منحرف شد و باآن وجود پاك
سازگارى نداشت , هيزم خشكى است كه جز سوختن در آتش جهنم به كارى ديگر نمى آيدپس
مفاد اين حديث نيز با سه حديث گذشته يكسان است و مفاد همه آن است كه : على (ع )
خود بهشت مجسم و معيار بهشتى بودن افراد است .
17ـ جواز عبور از صراط
پيامبر اكرم (ص ) فرمود: ((تا على (ع ) براى كسى جواز ننويسد, از صراط عبور نمى
كند)) ((160)) .
18ـ رستگارى در پيروى از على
پيامبر اكرم (ص ) در حالى كه به على (ع ) اشاره مى كرد, فرمود:.
قسم به آنكه جان من در دست اوست , اين و شيعيانش در قيامت رستگارند,.
والذى نفسى بيده ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة ((161)) .
19ـ پيروان على (ع ) در بهشتند
پيامبر اكرم (ص ) به او فرمود:.
تو و شيعيانت در بهشتيد,.
انت و شيعتك فى الجنة ((162)) .
20ـ حزب رستگار
پيامبر اكرم در حالى كه به على (ع ) اشاره مى كرد, فرمود:.
او و حزبش رستگارند,.
هذا و حزبه المفلحون ((163)) .
21ـ پيروان على , پسنديده و راضى
او خود فرمود:.
رسـول خـدا(ص ) به من خبر داده كه من و شيعيانم در حالى محشور مى شويم كه ما از
خدا راضى وخدا از ما راضى است ,.
ان خليلى (ص ) قال يا على انك ستقدم على الناس و شيعتك راضين مرضيين ((164)) .
مـشـابـه ايـن تـعـبـير در قرآن شريف نيز وارد شده است : در سوره بينه در تعريف
بهترين خلايق مى فرمايد:رضى اللّه عنهم و رضوا عنه , يعنى : خدا از ايشان راضى
است و ايشان از خدا راضى است .
در ذيـل ايـن آيـه نـيـز روايـاتـى از رسـول اكرم نقل شده است كه به مقتضاى
آنها, منظور على و شـيعيانش هستيد اين مقام كه خدا از انسان راضى و انسان از
خدا راضى باشد از مراتب عالى كمال انـسـانـى است ,جنانكه قرآن شريف آن را مخصوص
نفوس مطمئنه كه با تكيه به ياد خدا به آرامش رسيده از اضطراب عالم كثرت آسوده
اند, برشمرده مى فرمايد: يا ايتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضية مرضية .
22ـ ياد على (ع ) عبادت است
قال رسول اللّه (ص ): ذكر علي عبادة ((165)) .
23ـ نگاه به چهره على (ع ) عبادت است
از عايشه روايت شده است كه مى گفت : ((پدرم را ديدم كه زياد به چهره على (ع )
نگاه مى كند به او گفتم :اى پدر چرا تو اين اندازه به چهره على (ع ) مى نگرى ؟
)).
بـه مـن گـفـت : ((دخـترم از رسول خدا(ص ) شنيدم كه مى فرمود: نگاه كردن به
چهره على (ع ) عبادت است )) ((166)) .
24ـ على (ع ) باب بهشت
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
مـن شـهـر بـهشتم و على باب اين شهر است در خطاست كسى كه فكر مى كند از غير در
مى توان واردبهشت شد,.
انا مدينة الجنة و على بابها يا على كذب من زعم انه يدخلها من غير بابها
((167)) .
25ـ درخشش على در بهشت
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
همان طور كه ستاره صبح براى اهل دنيا مى درخشد, على (ع ) براى اهل بهشت مى
درخشد,.
على يزهر لا هل الجنة كما يزهر كوكب الصبح لا هل الدنيا ((168)) .
26ـ على (ع ) بر مسلمانان
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
حق على بر هر مسلمانى , همانند حقى است كه هر پدرى بر فرزندش دارد,.
حق علي على كل مسلم حق الوالد على ولده ((169)) .
27ـ اطاعت از على (ع )
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
هـركـس از مـن اطـاعـت كـنـد, از خدا اطاعت كرده و هر كس از على اطاعت كند از
من اطاعت كـرده هـر كـس مـن را نـافـرمانى كند, از خدا نافرمانى كرده است و
هركس على را نافرمانى كند, مرانافرمانى كرده است ,.
مـن اطـاعـنـى فـقـد اطـاع اللّه و مـن اطاعك اطاعنى , و من عصانى فقد عصى
اللّه و من عصاك فقدعصانى ((170)) .
28ـ رازدار رسول خدا(ص )
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
راز دار من على است ,.
صاحب سرى على بن ابيطالب ((171)) .
و عايشه از پدرش نقل مى كند كه على (ع ) راز دار رسول خدا(ص ) بود ((172)) .
29ـ على , سر پيامبر
فرمود:.
على نسبت به من همانند سر است در بدن ,.
على منى مثل راسى من بدنى ((173)) .
30ـ القاب على
يكى از معيارهايى كه مى توان براى تعيين خليفه رسول خدا(ص ) به آن اعتماد كرد
عناوين و القابى اسـت كـه پـيـامـبر اكرم (ص ) در زمان حيات خود به افراد داده
است به طورى كه از كتب اخبار و حـديـث اسـتفاده مى شود, هيچ يك از اصحاب پيامبر
اكرم (ص ) به اندازه اميرالمؤمنين على (ع ) به دريـافـت القاب بلند وعناوين
عالى مفتخر نبوده اند از جمله عناوينى كه پيامبر اكرم (ص ) در زمان حيات خويش
به على (ع )اعطا كرده است , مى توان به موارد ذيل اشاره كرد.
30ـ 1ـ صديق , ((174)) .
30ـ 2ـ صديق اكبر, ((175)) .
30ـ 3ـ سيدالعرب ,.
روزى رسـول اكـرم (ص ) بـه عـايـشـه فـرمـود: ((اگـر مـى خـواهـى سيد و آقاى
عرب را ببينى بـه عـلـى بن ابى طالب نگاه كن )) عايشه عرض كرد: اى پيامبر خدا
مگر سيد عرب تو نيستى فرمود: ((من آقاى نسل بشرم و على آقاى عرب است )) ((176))
.
30ـ 4ـ سيدالمسلمين و امام المتقين ((177)) .
30ـ 5ـ سيدالمؤمنين و امام المتقين و قائد الغرالمحجلين ,.
يعنى : آقاى مؤمنان و پيشواى پرهيزكاران و سرآمد روسفيدان مشهور (در قيامت ).
پـيامبر اكرم (ص ) فرمود: در شبى كه به معراج رفتم , درباره على بن ابى طالب سه
چيز به من وحى شد:او آقاى مؤمنان و پيشواى پرهيزكاران و سرآمد روسفيدان مشهور
(در قيامت ) است ((178)) .
30ـ 6ـ يعسوب المؤمنين , رئيس مؤمنان ((179)) .
30ـ 7ـ اميرالمؤمنين , ((180)) .
30ـ 8ـ سيد شباب اهل الجنه , ((181)) .
تـوضـيـح : بـه طورى كه از احاديث استفاده مى شود, اهل بهشت همگى جوان هستند,
يعنى پيران نـيـزهـنـگـام ورود بـه بهشت جوان مى شوند بنابراين اگر كسى سيد
جوانان بهشتى باشد, به اين معناست كه سيد و آقاى تمام اهل بهشت است .
30ـ 9ـ خيرالبرية , بهترين مخلوقات ((182)) .
ايـن لـقـب تـا آنـجـا بـراى عـلـى بـن ابـى طـالـب (ع ) مـشـهـور شده بود كه
وقتى اصحاب او را مى ديدند,مى گفتند: قد جا خير البرية , يعنى بهترين مخلوقات
آمد ((183)) .
30ـ 10ـ حجت خدا,.
پيامبر اكرم (ص ) فرمود:.
من و على حجت خدا بر بندگان او هستيم ,.
انا و على حجة اللّه على عباده ((184)) .
30ـ 11ـ وزير پيامبر.
انـس بـن مـالـك مـى گـويـد: ((هـنـگـامى كه سوره نصر نازل شد, ما فهميديم اين
سوره خبر از وفـات پـيـامبر(ص ) مى دهد به سلمان فارسى گفتيم : از پيامبر اكرم
(ص ) بپرسد كه پس از او چه كـسـى مـرجـع وپـناهگاه ما خواهد بود, و چه كسى را
بيش از همه دوست مى دارد سلمان خدمت حضرت رسيد و اين مطلب را از او پرسيد حضرت
روى برگردانده پاسخ نداد سلمان دوباره پرسيد باز هم حضرت روى برگردانده پاسخ
نفرمود سلمان ترسيد پيامبر خدا(ص ) را ناراحت كرده باشد از ايـن رو ديگر چيزى
نگفت پس از مدتى پيامبر اكرم (ص ) به سلمان فرمود: مى خواهى جواب سؤالت را
بـدهـم ؟
عـرض كـرد: يـارسول اللّه ! من ترسيدم شما را خشمگين كرده باشم فرمود: نه بدان
كه برادرم , وزيرم , خليفه و جانشينم در خاندانم , بهترين كسى كه پس از من به
جا مى ماند و دينم را ادا مى كند و وعده هايم را جامه عمل مى پوشد, على بن ابى
طالب است )) ((185)) .
امـيـرالـمؤمنين على (ع ) در مواردى خود به اين فضيلت اشاره كرده مى فرمود:
((من برادر و وزير پـيـامـبـرخدايم هيچ كس پيش از من اين را نگفته و پس از من
نيز كسى نخواهد گفت , مگر آنكه دروغگو باشد)) ((186)) .
فصل چهارم : يك آسمان فضيلت
غـديـر جـارى خـروشانى است كه از فضايل بى شمار على (ع ) سرچشمه مى گيرد به حتم
اگر در مـيـان اصـحـاب پيامبر گرامى اسلام (ص ) كسى برتر از اميرالمؤمنين (ع )
بود, همو به اين منصب افـتخار مى يافت ولى حق اين است كه پس از پيامبر اكرم (ص
) نه تنها كسى از على (ع ) برتر نيست , بلكه هيچ يك از امت به پايه آن حضرت نمى
رسد ((187)) فضايلى كه از رسول خدا(ص ) و اصحابش بـراى عـلى (ع ) نقل شده است ,
بيش از همه فضايلى است كه براى تمامى اصحاب گفته اند اين در حـالـى است كه دست
تبهكارسياست , تا آنجا كه در توان داشت فضايل آن حضرت را پوشاند و براى حفظ
موقعيت خود, از آن حضرت بدگويى كرده است ((188)) .
امـام احـمـد بـن حنبل مى گويد: ((درباره هيچ يك از اصحاب رسول خدا(ص ) به
اندازه على (ع ) فضيلت روايت نشده است )) ((189)) .
مـردى در حـضـور ابـن عباس گفت : سبحان اللّه ! چه بسيار است فضايل و مناقب على
(ع )! گمان مـى كنم سه هزار فضيلت در او باشد ابن عباس گفت : ((چرا نمى گويى
فضايل آن حضرت به سى هزارنزديك تر است )) ((190)) .
سـلـيـمـان اعـمـش در جـواب مـنـصـور دوانـيـقى خليفه عباسى كه از او مى پرسد
چند روايت درباره على (ع ) نقل كرده اى , مى گويد: ((تعداد كمى از فضايل او را
توانسته ام روايت كنم حدود ده هزار ياكمى بيشتر)) ((191)) .
ابـن حـجـر در صـواعق مى نويسد: ((در شان هيچ كس به اندازه على (ع ) قرآن نازل
نشده است )) ((192)) .
همو مى نويسد: ((درباره على (ع ) سيصد آيه قرآن نازل شده است )) ((193)) .
و از ابـن عـبـاس روايـت كـرده است : ((در هر جاى قرآن يا ايها الذين آمنوا
آمده است , على , امير و شريف آنهاست خدا در موارد زيادى اصحاب محمد(ص ) را
سرزنش كرده است , ولى از على (ع ) جز به نيكى ياد نكرده است )) ((194)) .
مـا در ايـن بـخـش پـاره اى از فـضـايـلى را كه به آن حضرت شايستگى رهبرى جامعه
مسلمين و خلافت رسول خدا را بخشيده است , برمى شمريم .
1ـ اشتراك گوهرى با رسول مكرم اسلام (ص )
هـر چند ما از كشف حقيقت اين اشتراك ناتوانيم , ولى از طريق روايات مى توان به
وجود آن پى برد ازپـيـامـبـر اكـرم (ص ) روايـات زيـادى بـا بـيـانـهاى مختلف
وارد شده كه نشان مى دهد, اصل و گوهراميرالمؤمنين (ع ) با گوهر پيامبر اكرم (ص
) يكى است .
طبق اين روايات :.
الـف ـ نـور پيامبر اكرم (ص ) و نور على (ع ) پيش از خلقت آدم (ع ) وجود داشته
و آن دو بزرگوار از يك عنصر آفريده شده اند ((195)) .
مـنـظـور از نـور هـمـان , عنصر معنوى و طينت ملكوتى است كه در ايجاد ساختار
وجودى انبيا و ائمه نقش اساسى دارد.
ب ـ خـداونـد مـردم را از درخـتـهـاى گـونـه گـون آفـريد, ولى پيامبر(ص ) و على
(ع ) را از يك درخت آفريد.
قال رسول اللّه (ص ): يا على الناس من شجر شتى و انا و انت من شجرة واحدة
((196)) .
ج ـ خداوند على (ع ) و پيامبر(ص ) را با هم انتخاب كرده است ((197)) .
د ـ على (ع ) چون خود پيامبر است .
اضـافـه بـر آيـه كـريـمه مباهله و روايا |