غم ضادى به هم در آميخته
و بفرج أفراجها غصص
أتراحها؛ و در لا به لاى شادىها اندوهها و غصههاى گلوگير را همراه نمود.
فرج (به ضم اول و
فتح دوم) جمع فرجه است افراح:
شادىها و سرورها.
غصص جمع
غصه پريدن طعام است در حلق.
اتراح جمع
ترح ضد سرور و خوشحالى است و البته در دنيا شادى بدون
اندوه ديده نشده، و حكمتش همان چيزى است كه گفته شد.
اجلهاى معين
و خلق الآجال فأطالها و
قصرها و قدمها و أخرها؛ خدا مدت زندگانىها را تعيين نموده و بعضى را طولانى
و برخى را كوتاه و بعضى را مقدم و بعضى را مؤخر داشت. بدون اين كه كسى را از آن
آگاه سازد، و جاهل و عالم در اين جهت با هم برابرند حتى پزشكان. خداى تعالى فرموده:
هو الذى خلقكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقه ثم يخرجكم طفلا
ثم لتبلغوا أشدكم ثم لتكونوا شيوخا و منكم من يتوفى من قبل و لتبلغوا أجلا مسمى و
لعلكم تعلقون(1339)؛
اوست خدايى كه شما را از خاك آفريد، و سپس از نطفه و آن گاه از خون بسته علقه، پس
شما را از رحم مادر طفى بيرون آورد تا آن كه به سن رشد و كمال برسيد و باز پيرى سال
خورده شويد، و برخى از شما پيش از سن پيرى وفات كنيد، و همه به اجل معين خود
مىرسيد (اين چنين كرديم تا) مگر قدرت خدا را تعقل كنيد.
و صل بالموت أسبابها؛
و مرگ را با عوامل و اسبابى ارتباط داد.
أسبابها يعنى اسباب
اجلها و مقصود بيمارىها و آفت هاست.
و جعله خالجا لأشطانها؛
و مرگ را كشنده رشته دراز سر آمد زندگى قرار داد.
جعله: قرار داد مرگ
را. خالجا: جاذب و كشنده. اشطان:
ريسمانهاى دراز.
و قاطعا لمرائر
أقرآنهامم؛ و پاره كننده طنابهاى محكم اجلها. مرائر
جمع مريره: ريسمان محكم بافته.
اقران: ريسمانها. و اضافه مرائر به
أقران از باب اضافه صفت به موصوف است. و لكل أمة فاذا
جاء أجلهم لا يستأخرون ساعة و لا يستقدمون(1340)؛
هر قومى را دورهاى و اجل معينى است كه چون فرا رسد لحظهاى مقدم و مأخر نتوانند
كرد.
51. از خطبه 89
فيها بعد ما مر:
عالم السر من ضمائر
المضرمين، و نجوى المتخافتين، و خواطر رجم الظنون، و عقد عزيمات اليقين، و مسارق
ايماض الجفون، و ما ضمنته أكنان القلوب، و غيابات الغيوب، و ما أصغت لا ستراقه
مصائح الأسماع.
و مصائف الذر، و مشاتى
الهوام، و رجع الحنين من المولهات، و همس الأقدام، و منفسح الثمرة من و لائج غلف
الأكمام، و منقمع الوحوش من غيران الجبال و أوديتها، و مختبا البعوض بين سوق
الأشجار و ألحيتها، و مغرز الأوراق من الأفنان، و محط الأمشاج من مسارب الأصلاب، و
ناشئة الغيوم و متلاحمها، و درور قطر الحساب فى متراكهم، و ما تسفى الأعاصير
بذيولها، و تعفو الأمطار بسيولها، و عوم نبات الأرض فى كثبان الرمال، و مستقر ذوات
الأجنحة بذرى شناخيب الجبال، و تغريد ذوات المنطق فى دياجير الأوكار، و ما أوعبته
الأصداف و حضنت عليه أمواج البحار.
و ما غشيته سدفة ليل أو
ذر عليه شارق نهار، و ما اعتقب عليه أطبالق الدياجير، و سبحات النور، و أثر كل
خطوة، و حس كل حركة، و رجع كل كلمة، و تحريك كل شفة، و مستقر كل نسمة، و مثقال كل
ذرة، و هماهم كل نفس هامة، و ما عليها من ثمر شجرة، أوساقط ورقة، أو قرارد نطفة، أو
نقاعة دم و مضغة، أو ناشئة خلق و سلالة.
لم تلحفه فى ذلك كلفة، و
لا اعترضته فى حفظ ما ابتدعه من خلقه عارضة، و لا اعتورته فى تنفيذ الأمور و تدابير
المخلوقين ملالة و لا فترة، نفذ فيهم علمه، و أحصاهم وعده، و وسعهم عدله، و غمرهم
فظله، مع تقصيرهم عن كنه ما هو أهله؛
امام (عليه السلام) در ادامه خطبه قبل
مىفرمايد:
خداوند از نيات كسانى كه راز خود را پنهان
مىدارند و از نجواى آنان كه زير گوشى با هم سخن مىگويند و از گمانهايى كه در
خاطرهها خطور مىكند و انديشههايى كه يه يقين مىپيوندد و چشمك زدن و نگاههاى
مخفيانه، و اسرارى كه در درون قلبها، و پشت پردههاى غيب است، و از شنودهاى سرى
آگاه است.
خداوند از لانههاى تابستانى مورچگان و جايگاه
حشرات و نالههاى غمانگيز مادران در فراق عزيزان و صداى آهسته قدمها و محل پرورش
ميوه در درون غلافها و مخفى گاه حيوانات در شكاف كوهها و درهها و نهان گاه پشه
در ميان ساقهها و پوست درختان، و محل پيوستگى برگها به شاخهها، و محل اجتماع
نطفه مرد و زن كه از صلبها خارج شده در رحم مادران قرار مىگيرد. و ابرهاى برخاسته
در هوا و به هم پيوسته و انبوه، و فرود آمدن قطرات باران از ابرهاى متراكم، و آن چه
بادها به دامن خويش از زمين بر مىدارند، و بارانها با سيلابها محو و نابود
مىكنند، و حركت و جنبش حشرات زمين (يا نباتات زمين) در درون تلهاى شن و ماسه، و
جايگاه پرندگان در قله كوهها و نغمه سرايى مرغان خوش الحان در آشيانههاى تاريك، و
لؤلؤهايى كه در آغوش صدفهاى درياست و امواج دريا آن را پرورش داده از همه اينها
آگاه است.
خدا مىداند آنچه را كه تاريكى شب فرا گرفته، و
يا خورشيد روز بر آن تابيده و آنچه ظلمتهاى متراكم و اشعه نور بر آن پى در پى
مىآيد. خدا از اثر هر گامى، و از صداى آهسته هر حركتى، و از آواى هر كلمهاى و از
حركت هر لبى، و از جايگاه هر جاندارى، و وزن هر ذرهاى، و همهمه هر انسان مترددى و
از ميوه درختان و از برگ ريخته شده بر زمين و از قرارگاه نطفه، و از خون تازه
(علقه)، و قطعه گوشت (مضغه) و منشأ آفرينش مولود و سلاله آگاه است.
خدا در همه اين آگاهىها نه به زحمت افتاده و
نه براى حفظ و نگهدارى آنچه از مخلوقات به وجود آورده احساس خستگى و ناتوانى
مىكند، و نه در اداره و تنفيذ امور و تدبير جهان آفرينش دچار ناراحتى و سستى
مىگردد، بلكه علم خدا در تمام موجودات نفوذ داشته و ارقام و اعداد آنها را كنترل
دارد؛ و عدالتش بر تمام جهان هستى سايه افكنده، لطفش همه را فرو گرفته، با اين همه
هنوز بشر نتوانسته آن طور كه شايسته اوست او را درك كرده در برابر او انجام وظيفه
نمايد.
خدا آگه ز اسرار
عالم السر؛ خداوند
داناى نهانىها است. ...يعلم السر و أخفى(1341)
؛ خدا بر (پيدا و) نهان و مخفىترين امور جهان
كاملا آگاه است.
من ضمائر المضمرين؛
از نيات كسانى كه راز خود را پنهان مىدارند (آگاه است). و ان
ربك ليعلم ما تكن صدورهم و ما يعلنون(1342)؛
و همانا خداى تو بر آنچه خلق در دلها پنهان كنند يا آشكار سازند به همه آگاه است.
و نجوى المتخافتين؛
و از نجواى آنان كه زير گوشى با هم سخن مىگويند آگاه است.
ألمتر أن الله يعلم ما فى السموات و ما فى الأرض ما يكون من نجوى ثلاثة الا هو
رابعهم و لا خمسة الا هو سادسهم و لا أدنى من ذلك و لا اكثر الا هو معهم أين ما
كانوا ثم ينبئهم بما علموا يوم القيامة ان الله بكل شىء عليم(1343)؛
آيا نديدى كه آنچه در آسمانها و زمين است خدا بر آن آگاه است، هيج رازى سه كس با
هم نگويند جز آن كه خدا چهارم آنها و نه پنج كس جز آن كه خدا ششم آنها و نه كمتر
از آن و نه بيشتر جز آن كه خدا هر كجا باشند با آن هاست، كه ساخت كه خدا به كليه
امور عالم داناست.
و خواطر رجم الظنون؛
و از گمانهايى كه در خاطرهها خطور مىكند آگاه است. مقصود خاطرههايى است كه
واقعيت نداشته تنها وجودشان در عالم خيال است. جوهرى گفته: رجم
گفتار است بر اساس گمان و پندار. خداى تعالى فرموده: ... رجما
بالغيب...(1344)؛
... از روى خيال بافى و غيب گويى... .
گويند: صار فلان رجما
يعنى حقيقت امر فلان نامعلوم است.(1345)
و عقد عزيمات اليقين؛
و از انديشههايى كه به يقين مىپيوندد. عقد (به ضم اول
و فتح دوم) جمع عقده، و عزيمات
اليقين: قطع يقينى است كه مطابق با واقع باشد.
و مسارق ايماض الجفون؛
و چشم زدن و نگاههاى مخفيانه.
مسارق جمع
مسرق، گويند: هو يسارق النظر:
از روى حيله مىنگرد يا دزديده مىنگرد. و ايماض مأخوذ
است از او مضت المرأه: دزديده نگاه كرد زن.
الجفون جمع جفن: پلك چشم.
اصل در اين گفتار امام (عليه السلام) قول خداى تعالى است:
يعلم خائنة الأعين و ما تخفى الصدور(1346)؛
خدا به خيانت چشم خلق و انديشههاى نهانى دلهاى مردم آگاه است.
و ما ضمنته أكنان القلوب؛
و از اسرارى كحه در درون قلب هاست.
ضمنته: در بر
گرفته. اكنان جمع كن: پرده.
و ربك يعلم ما تكن صدورهم و ما يعلنون(1347)؛
و خداى تو به آنچه خلق در دل پنهان كنند يا آشكار سازند به همه آگاه است.
و غيابات الغيوب؛
و از پشت پردههاى غيب. غيابات جمع
غيابه است. گويند: غيابت الجب: قعر چاه.
الغيوب جمع غيب: پنهانى.
اصل در واژه غيب زمين پست است لبيد
درباره ماده گاوى كه حيوان درنده بچهاش را خورده گفته:
| و تسمعت رز
الأنيس فراعها |
|
عن ظهر غيب و
ال.نيس سقامها
(1348) |
شنيد آواز بچهاش را از جايى پست و ناپيدا، پس
هراسان شد... .
و غيب چيزى است كه
از ديد چشم پنهان باشد، گويند: شاد ذات غيب: گوسفند
پيه دار، زيرا پيه ناپيداست و به چشم ديده نمىشود.
خداى تعالى مىفرمايد:
فلما أنبأهم بأسمائهم قال ألم أقل لكم انى أعلم غيب السموات و الأرض و أعلم ما
تبدون و ما كنتم تكتمون(1349)؛
... پس چون آدم ملائكه را بدان اسماء آگاه ساخت خدا به ملائكه فرمود: نگفتم به شما
من مىدانم غيب آسمانها و زمين را و مىدانم هر آنچه را كه آشكار و پنهان داريد.
و ما أصغت لا ستراقه
مصائخ الأسماع؛ و از شنودهاى سرى (مطلع است). اصغت:
گوش دهد. استراق مأخوذ است از
استرق السمع: پنهانى سخنى را گوش داد كه گويى خبر را مىدزدد.
مصائخ جمع مصيخه: دستگاه
شنوايى. اسماع جمع سمع:
گوش.
خداى تعاى.يفرمايد: و لقد
جعلنا فى السماء بروجا و زيناها للناظرين * و حفظناها من كل شيطان رجيم * الا من
استرق السمع فأتبعه شهاب مبين(1350)؛
ما در آسمان كاخهاى بلند برافراشتيم و بر چشم بينايان عالم آن كاخها را به زيب و
زيور بياراستيم، و آن را از دستبرد شيطان مردود محفوظ داشتيم، لكن هر شيطانى براى
سرقت سمع به آسمان نزديك شد تير شهاب شعله آسمانى او را تعقيب كرد.
و مصائف الذر؛ و
لانههاى تابستانى مورچگان. ذر: مورچه، و
مصائف لانههاى تابستانى مورچگان است.
و مشاتى الهوام؛ و
جايگاه زمستانى حشرات. هوام جمع
هامة: حشرات ترسناك است، و مشاتى: مواضع آن هاست
در زمستان.(1351)
و رجع الحنين من المولهات؛
و نالههاى غمانگيز مادران در فراق فرزندان.
جوهرى گفته: حين النافه
ناله ماده شتر است در فراق بچهاش. مولهات جمع
مولهه مادرى است كه از فراق فرزند سرگذشته و متحير
باشد.(1352)
و همس الأقدام؛ و
از صداى آهسته قدمها (آگاه است). همس: آهستهترين صداى
پا، خداى تعالى مىفرمايد: ... فلا تسمع الا همسا(1353)؛
... كه از هيچ كس جز زير لب و آهسته صدايى نخواهى شنيد.
و منفسح الثمرة من ولائج
غلف الأكمام؛ و محل پرورش ميوه درون غلافها.
منفسح: جاى وسيع و
فراخ. و لائج جمع وليجه:
محل ورود. غلف (به ضم اول و دوم) جمع
غلاف. الأكمام جمع
كم (به كسر) غلاف غوره خرما و غلاف شكوفه است. شاعر
گفته:
بوائج فى أكمامها لم تفتق؛
(1354)
سختىهايى كه در درون غلافها بوده و گشايش
نيافته است.
و اما كم (به ضم)
آستين پيراهن است. كه اين جا مراد نيست.
و منقمع الوحوش من غيران
الجبال و أوديتها؛ و از مخفى گاه حيوانات در شكاف كوهها و درهها (آگاه
است). منقمع: مخفى گاه. الوحوش:
حيوانات خشكى. غيران (به كسر غين) جمع
غار مانند كهف؛ ركوه.
أدويه جمع وادى، در مصباح
آورده: وادى محل جارى شدن سيلاب است بين كوهها يا
جنگلها(1355)
(دره).
و مختبا البعوض بين سوق
الأشجار و ألحيتها؛ و نهان گاه پشه در ميان ساقه و پوست درختان.
مختبأ محل پنهان
شدن. بعوض جوهرى گفته: بعوض: پشه.(1356)سوق
به ضم جمع ساق. الحيه (به
فتح همزه) جمع لحاء: پوست درخت.
و مغرز الأوراق من
الأفنان؛ و از محل پيوستگى برگها به شاخهها. مغرز
مأخوذ است از غرزت الشىء بالابرة؛ دوختم آن چيز را با
سوزن. اوراق جمع ورق، و
مقصود برگ درخت است. افنان جمع فن:
شاخه درخت.
و محط الأمشاج من مسارب
الأصلاب؛ و محل اجتماع نطفه مرد و زن كه از صلبها خارج مىشود.
محط: جاى فرود آمدن. امشاج:
نطفه مرد و زن، جمع مشيح، ماند يتيم و ايتام. گويند:
نطفة امشاج و مقصود نطفه مرد است كه با نطفه و خون زن
در مىآميزد.
خداى تعالى فرموده: انا
خلقنا الانسان من نطقة أمشاج...(1357)؛
ما انسان را از آب نطفه مختلط خلق كرديم... .
مسارب جمع
مسرب: مجرى. اصلاب جمع
صلب، خداى تعالى فرموده: يخرج من
بين الصلب و الترائب(1358)؛
كه (آن آب نطفه) از ميان صلب پدر و سينه مادر بيرون آمده است.
و ناشئة الغيوم و
متلاجمها؛ و ابرها برخاسته در هوا و به هم پيوستهو انبوه.
جوهرى گفته: نشأ
پاره ابر است كه نخستين نمايان گردد. الغيوم جمع
عيم، گويند: غامت السماء؛ ابرناك
گرديد آسمان(1359).
متلاحم: انبوده و متراكم.
و درو قطر السحاب فى
متراكمها؛ و فرود آمدن قطرات باران از ابرهاى به هم پيوسته.
درور: سيلان
متراكم: بر هم نشسته و انبوه.
و ما تسفى الأعاصير
بذيولها؛ و آنچه بادها به دامن خويش از زمين بر مىدارند.
تسفى مأخوذ از
سفت الريح التراب، يعنى باد، خاك را در هوا پراكنده
ساخت.
اعاصير جمع
اعصار بادى است كه غبار را در هوا پراكند ساخته به طور
عمود بالا مىرود، خداى تعالى مىفرمايد: ... فأصابها اعصار
فيه نار...(1360)؛
... و در باغ او بادى آتشبار افتد... .
و گفته شده كه آن بادى است كه ابر و رعد و برق
برانگيزد. يذيولها يعنى به دنباله خويش كه به زمين
برخورد مىكند.
و تعفو الأمطار يسيولها؛
و بارانها با سيلابها محو و نابود مىكنند.
تعفو مأخوذ است از
عف الريح المنزل؛ پوشيد باد خانه را به خاك، (آن را
كهنه و فرسوده نمود). بسيولها يعنى با سيلاب
هايى كه از آن بارانها پديد مىآيد.
و عوم نبات الأرض فى
كثبان الرمال؛ و حركت و جنبش حشرات زمين در درون تلهاى شن و ماسه.
عوم: حركت و شناورى، و در روايتى
نبات الأرض (به تقديم نون) آمده(1361)
و در اين صورت اضافه عوم به آن مجاز است، و بنابر روايت
بنات الأرض (به تقديم باء) مقصود از آن حشرات و
جانورانى است كه در درون شن زارها هستند و نسبت عوم به
آن استعاره است. كثبان الرمال؛ تودهها شن. جوهرى گفته:
كل ما انصب فى شىء فقد انكثب فيه؛ هر چيز كه در چيز
ديگر ريخته شود پس در آن فراهم آمده است؛ و به همين جهت توده ريگ را
كثيب گويند، زيرا در جايى ريخته و گرد آمده است. و جمع
آن كثبان(1362).
و مستقر ذوات الأجنحة
بذرى شناخيب الجبال؛ و جايگاه پرندگان در قله كوهها.
ذوات الأجنحة:
پرندگان. ذرى (به ضم) جمع ذروه:
بلندترين نقطه. شناخيب الجبال: قله كوهها.
و تغريد ذوات المنطق فى
دياجير الأوكار؛ و نغمه سرايى مرغان خوش الحان در آشيانههاى تاريك.
تغريد مأخوذ است از غرد الطائر
پرنده بلند كرد آواز را وچهچه زد. ذوات المنطق: پرندگان
آواز خوان، زيرا چنين نيست كه هر پرندهاى آواز بخواند. دياجير
جمع ديجور: ظلمت و تاريكى. اوكار
جمع و كر: آشيانه پرنده.
و ما أوعبته الأصداف و
حضنت عليه أمواج البحار؛ و لؤلؤهايى كه در آغوش صدفهاى درياست و امواج دريا
آن را پرورش داده است.
تعبير و ما أوعبته:
تنها در نسخه مصرى آمده و صواب و ما أوعته است چنانچه
در نسخه ابن ابى الحديد و ابن ميثم و خوئى(1363)
و خطى آمده است، يعنى: در ظرفى نهاد آن چيز را، و گفتهاند: در نسخهاى
و ما أودعته وارد شده است.(1364)
اصداف جمع صدف غلاف مرواريد
است. حضنت از حضن الطائر بيضه
مأخوذ است، يعنى پرنده تخم را زير بال گرفت، و هم چنين در مورد زنى كه كودكش را در
كنار گرفته او را پرورش دهد. و از جمله عليه أمواج البحار
فهميده مىشود كه امواج درياها موجودات زنده و غير زنده را پرورش مىدهد.
و ما غشيته سدفه ليل؛
خدا آگاه است از آنچه كه تاريكى شب فرا گرفته است.
غشيته: فرا گرفت آن
را. سدفه: ظلمت. نابغه گفته:
| فانك كالليل
الذى هو مدركى |
|
و ان خلت أن
المنتأى عنك واسع
(1365) |
به راستى تو مانند شبى هستى كه دريانده است
مرا، اگر چه گمان كنم مكانى كه دور از توست وسيع است.
أو ذر عليه شارق نهار؛
و از آنچه كه خورشيد تابان روز بر آن تابيده است.
ذر مأخوذ است از
ذرت الشمس: تابيد خورشيد. شارق:
تابنده گويند: لا آتيك ماذر شارق؛ مادام كه خورشيد
مىتابد پيش تو نمىآيم. و مقصود از شارق النهار خورشيد
است.
و ما اعتقبت عليه أطباق
الدياجير و سبحات النور؛ و از آنچه ظلمتهاى متراكم و اشعه نور بر آن پى در
پى مىآيد.
اعتقبت: پى در پى
آمد. اطباق: طبقات و لايهها.
دياجير: تاريكىها. سبحات النور: اشعه نور.
و أثر كل خطوة و حس كل
حركة و رجع كل كلمة؛ خداوند از اثر هر گامى و از صداى آهسته هر حركتى و از
آواى هر كلمهاى آگاه است. خطوة: گام.
حس: صداى آهسته.
حركة مقصود از آن
حركت از هر شىء متحرك است، رجع كل كلمة؛ اثر گفتار در
امواج هوا.
و تريك كل شفة و مستقر كل
نسمة؛ و از حركت هر لبى، و از جايگاه هر جاندارى آگاه است.
تحريك كل شفة: يعنى
حركت لب به سبب گفتار بلند يال آهسته. نسمه: مطلق
جاندا، اعم از انسان و غير انسان. خداى تعالى فرموده: و ما من
دابة فى الأرض الا على الله رزقها و يعلم مستقرها و مستودعها كل فى كتاب مبين(1366)؛
هيچ جنبنده زمين نيست جز آن كه روزيش با خداست، و خدا قرارگاه (منزل دائمى) و آرامش
گاه (جاى موقت) او را مىداند و همه احوال خلق در دفتر علم ازلى ثبت است.
و مثقال كل ذرة؛
خدا از وزن هر ذرهاى مطلع است. ... و ما يعزب عن ربك من
مثقال ذرة فى الأرض و لا فى السماء و لا أصغر من ذلك و لا أكبر الا فى كتاب مبين(1367)؛
... و هيچ ذرهاى در همه زمين و آسمان از خداى تو پنهان نيست، و كوچكتر از آن هر
چه هست همه در كتاب مبين حق (و لوح علم الهى) مسطور است.
و هماهم كل نفس هامة؛
خدا از همهمه هر انسان مترددى آگاه است.
هماهم جمع
همهمه: برگرديدن آواز در سينه.
هامة (با تشديد) يعنى كسى كه آهنگ انجام كارى را دارد كه نمىداند آن را
انجام بدهد يا ندهد. شاعر گفته:
| هممت و لم أفعل
و كدت ولتنى |
|
ترك على عثمان
تبكى حلائه
(1368) |
تصميم گرفتم ولى انجام ندادم، و نزديك بود كه
انجام دهم و اى كاش باقى مىداشتم بر عثمان همسرانش را كه بر او بگريند (كنايه از
كشتن او).
و ما عليها من ثمر شجرة؛
و از ميوه درختان. اين گونه در تمام نسخ آمده است(1369)
و ابن ابى الحديد گفته: و ما عليها يعنى آنچه بر روى
زمين است، و مرجع ضمير يعنى ارض پيش از آن ذكر نشده به
جهت اعتماد بر فهم مخاطب، چنانچه خداى تعالى فرموده: كل من
عليها فان(1370)؛
هر كه روى زمين است دست خوش مرگ و فناء است. با اين كه كلمه
أرض پيش از آن نيامده است.
مؤلف: اظهر اين است كه در اين گفتار سقط يا
تقديم و تأخير و يا تحريف رخ داده است. و بعيد نيست كه اصل آن چنين باشد:
و ما ينع من ثمر شجرة؛ خدا از ميوهاى كه بر هر درخت
مىرسد آگاه است. به قرينه آيه شريفه: ... أنظروا الى ثمره
اذا أثمر وينعه(1371)؛
... به ميوه آن گاه كه بار مىآورد و به رسيدن آن بنگريد. وگرنه مقتضاى سياق كلام
اين است كه جمله قرارة نطفة و جملات پس از آن عطف به
ثمر شجرة باشند. مانند ساقط ورقة
و اين بى معناست.
أو ساقط ورقة؛ و
از برگ افتاده بر زمين (آگاه است). و ما تسقط من ورقة الا
يعلمها و لا حبة فى ظلمات الأرض و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين(1372)؛
و هيچ برگى از درخت نيفتد مگر آن كه او آگاه است و هيچ دانه در زير تاريكىهاى زمين
و هيچ تر و خشكى نيست جز آن كه در كتاب مبين (و قرآن عظيم) مسطور است.
أو قرارة نطفة؛ و
از قرارگاه نطفه. ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين(1373)؛
پس از آن گاه او (آدمى) را نطفه گردانيده و در جاى استوار (صلب رحم) قرار داديم.
أو نقاعة دم؛ و از
خون تازه علقه. ظاهرا مقصود از
نقاعة دم علقه است. به قرينه بيان نطفه پيش از
آن و مضغه بعد از آن، و جوهرى گفته:
دم ناقع يعنى خون تازه؛ شاعر اقسام بن روامه سروده است:
| و ما زال من
قتلى رزاح بعالج |
|
دم ناقع أو
جاسد غير ماصح |
ابو سعيد گفته: مقصود شاعر از
ناقع خون تازه، و از جاسد
خون خشك است.(1374)
و مضغة؛ و از مضغه
(آگاه) است. يعنى: قطعه گوشت، خداى تعالى فرموده: ثم خلقنا
النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة(1375)؛
آن گاه نطفه را علقه را گوشت پاره قرار داديم... .
أو ناشئة خلق؛ و از منشأ
آفرينش مولود. مقصود نطفهاى است كه منشأ پيدايش مولود است، زيرا هر نطفهاى داراى
چنين استعدادى نمىباشد.
و سلالة؛ و از
سلاله (آگاه) است. سلاله يعنى خلاصه و آنچه از چيزى
بيرون كشيده شود خداى تعالى فرموده: و لقد خلقنا الانسان من
سلالة من طين(1376)؛
همانا آدمى را از گل خالص آفريديم.
آگاهى خدا بدون زحمت
لم تلحقة فى ذلك كلفة؛
خدا در همه اين آگاهىها به زحمت نيفتاد. در نسخه مصرى لم
يلحقه آمده و صواب لم تلحقه - بات تاء است -
چنانچه در نسخه ابن ابى الحديد و خطى(1377)
آمده است. كلفة: مشقت و سختى. خداى تعالى فرموده:
و لقد خلقنا السموات و الأرض و ما بينهما فى ستة أيام و ما
مسنا من لغوب(1378)؛
ما آسمانها و زمين و آنچه بين آن هاست در شش روز آفريديم و هيچ رنجى و خستگى به ما
نرسيد.
و لا اعترضته فى حفظ ما
ابتدعه من خلقه عارضة؛ و براى حفظ و نگهدارى آنچه از مخلوقات پديد آورده
احساس ناتوانى نكرد. در نسخه مصرى اين گونه ما ابتدعه
آمده ولى صواب ما ابتدع است، چنانچه در نسخه ابن ابى
الحديد(1379)
و ابن ميثم و خطى آمده است.
عارضة يعنى
عارضهاى كه مانع از حفظ موجودات باشد براى خدا پيش نيامد.
خداى تعالى فرموده: وسع
كرسيه السموات و الأرض و لا يؤوده حفظهما و هو العلى العظيم(1380)؛
قلمرو و علم خدا از آسمانها و زمين فراتر و نگهبانى زمين و آسمان بر او آسان و بى
زحمت است چه او داناى بزرگوار و تواناى با عظمت است.
و لا اعتورته فى تنفيذ
الأمور و تدابير المخلوقين ملالة و لا فترة؛ و در اداره و تنفيذ امور و
تدبير جهان آفرينش دچار ناراحتى و خستگى نگرديد.
لا اعتورته: عارض
نشد او را. تنفيذ الأمور: امضا و تثبيت امور. تعبير
تدبير المخلوقين تنها در نسخه مصرى آمده و صواب
تدابير المخلوقين (به لفظ جمع) است، چنانچه در نسخه ابن
ابى الحديد و ابن ميثم و خوئى(1381)و
خطى آمده است. ملالة و لافترة: ضعف و سستى. آرى چگونه
نه بر او دشوار آيد يا عارضهاى به او دست دهد، و يا از ناحيه آفرينش و تدبير امور
خلق سستى براى او پيش آيد حال آن كه او كسى كه هر گاه اراده چيزى كند تنها به او
بگويد: باش پس موجود مىشود.
بل نفذ فيهم علمه؛
بلكه علم خدا در تمام موجودات نفوذ داشته. ... يعلم ما بين
أيديهم و ما خلفهم...(1382)؛
... علم خدا محيط است به آنچه پيش نظر خلق آمده و آنچه خواهد آمد... .
و أحصاهم عده(1383)؛
و ارقام و اعداد آنها را به حساب دارد. لقد أحصاهم و عدهم
عدا(1384)؛
خدا به شماره همه موجودات آگاه است.
عدالت گسترده خدا
و وسعهم عدله؛ و
عدالتش بر تمام جهان هستى سايه افكنده. و تمت كلمة ربك صدقا و
عدلا لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم(1385)؛
كلام خداى تو از روى راستى و عدالت به حد كمال رسيد و هيچ كس تبديل و تغيير آن
كلمات نتواند كرد و او خداى شنوا و دانا به گفتار و كردار خلق است.
و غمر هم فضله؛ و
لطفش همه را فرو گرفته است.
غمرهم مأخوذ است از
غمره الماء: آب از سر او گذشت.
و لو لا دفع الله لناس
بعضهم ببعض لفسدت الأرض ولكن الله ذو فضل على العالمين(1386)؛
... و اگر خدا برخى مردم را در مقابل بعضى ديگر بر نم يانگيخت فساد روى زمين را فرا
مىگرفت، ولكن خداى متعال داراى فضل و كرم بر همه اهل عالم است.
مع تقصير هم عن كنه ما هو
أهله؛ با اين همه هنوز بشر نتوانسته آن طور كه شايسته اوست او را درك نموده
و در برابرش انجام وظيفه كند.
كنه: حقيقت.
و ما قدروا الله حق قدره
و الأرض جميعا قبضته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالى عما
يشركون(1387)؛
و آنان كه غير خدا را طلبيدند خدا را چنان كه شايد به عظمت نشناختند و اوست روز
قيامت همه زمين در قبضه قدرت اوست و آسمانها در پيچيده به دست سلطنت اوست، آن ذات
پاك و منزه و متعالى از شرك مشركان است.
تجليل و تمجيد ابن ابى الحديد از
اين خطبه
ابن ابى الحديد پس از نقل اين خطبه آورده: اگر
نضر بن كنانه اين گفتار را مىشنيد به گوينده آن همان
سخنى را مىگفت كه على ابن اسماعيل بن جريح به
اسماعيل بن بلبل گفته است:
| قالوا أبوالقصر
من شيبان قلت لهم |
|
كلا ولكن
لعمرى منه شيبان |
| و كم أب قد علا
بابن ذرى شرف |
|
كما علا برسول
الله عدنان |
گفتند: ابو الصقر از قبيله
شيبان است، كه گفتم هرگز! بلكه شيبان از
ابوالصقر است.
بسا پدر كه به وسيله فرزندش بزرگ عالى مقام
گشته، آن گونه كه عدنان به سبب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بلند مرتبه و
معروف گشته است.
بنابراين جا دارد كه نضر
با اين كلام امام (عليه السلام) بر عدنان و قحطان مباهت كند، بلكه با آن چشم
ابراهيم خليل الرحمن روشن است، و نضر به ابراهيم مىگويد: هيچ گاه اركان بناى محكم
و استوار توحيدى تو كهنه و فرسوده نگرديده بلكه خدواند از نسل من فرزندى به وجود
آورده كه در عصر عرب جاهلى چنان علوم و معارف توحيدى را تبيين و آشكار ساخته كه تو
در عصر جاهليت نبط پديد نياوردى، بلكه اگر اين گفتار را ارسطاطاليس كه قائل بوده
خداوند عالم به جزئيات نيست بشنود قلبش خاشع شود و مو براندامش برخيزد و انديشهاش
مضطرب گردد. آيا به شيرينى، ابهت، عظمت، و شكوه، متانت و روانى كه در آن به كار
رفته نمىنگرى. به علاوه بر حلاوت، ملاحت، لطف و سلاستى كه در آن هست و من هيچ گاه
سخنى شبيه اين گفتار جز كلام خالق سبحان نيافتهام، زيرا اين گفتار شاخهاى از آن
درخت و نهرى از آن بحر و شعلهاى از آن آتش است، و گويا آن حضرت (عليه السلام) اين
بيانات را در شرح و تفسير آيه شريفه: و عنده مفاتح الغيب لا
يعلمها الا هو و يعلم ما فى البر و البحر و ما تسقط من ورقة الا يعلمها و لا حبة فى
ظلمات الأرض و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين(1388)؛
ايراد فرموده است.(1389)
مؤلف: گفتار ابن ابى الحديد در اين مقام زيبا و
ارزشمند است، ولى از آياتى كه ما در شرح فرازهاى خطبه آورديم معلوم شد كه اين گفتار
امام (عليه السلام) هم تفسير است براى آيهاى كه ابن ابى الحديد از آن ياد كرده و
هم بعض آيات ديگر قرآن.