بيعت نكردن با يزيد
وقتي امام حسن (ع) مجتبي به شهادت رسيدند شيعيان عراق جنبش كردند و به امام
حسين (ع) نامه نوشتند.
براي بيعت با ايشان و خلع معاويه، ولي حضرت نپذيرفتند و جواب نوشتند كه در گرو
عهد و پيمان با معاويه است و نمي تواند آنرا نقض كند تا مدت سرآيد و جان معاويه
در آيد ولي بعد از اينكه معاويه در نيمه رجب سال 60 هجري به درك رسيد. يزيد به
حاكم مدينه وليد بن عبيد بن ابوسفيان (نوه ابوسفيان) نامه اي مي نويسد و مرگ
پدرش معاويه را اطلاع مي دهد و طي نامه اي خصوصي فرمان را از اين سه نفر (امام
حسين (ع) – عبدالله بن عمر – عبدلله بن زبير) بيعت بگيرد و اگر بيعت نكردند،
سرشان را براي من بفرست. وليد امام را احضار نمود، امام آنموقع در مسجد پيغمبر
بودند.
خبر مرگ معاويه براي وليد ناگوار و هراسناك بود، ناچاراً مروان بن حكم را
خواست. علت اينكه گفته مي شود (ناچاراً ) چون قبل از وليد ، حاكم مدينه مروان
بود و بخاطر همين تغيير حكومت مدينه آنها با هم قهر بودند ولي خبر مرگ معاويه
او را مجبور كرد با مروان حكم راجع به نامه يزيد مشورت كند. مروان گفت: هم
اكنون تا خبر مرگ معاويه اعلام نشده آنها را احضار كن و اگر بيعت نكردند
گردنشان را بزن چون رگ گردنشان را نزني هر كدام از آنها به ناحيه اي مي روند و
مخالفت خود را اعلام مي كنند و مدعي خلافت مي شوند. وليد شخصي به نام عبدالله
كه نوه عثمان (خليفه) بود را نزد حسين فرستاد عبدالله آنها را در مسجد يافت،
عبدالله از آنها دعوت كرد نزد حاكم بروند، حضرت امام فرمود: عبدالله تو برو ما
بعداً مي آئيم. عبدالله بن زبير به امام گفت: شما چه حدس مي زنيد؟ امام
فرمودند: (اظن ان طاغيتهم قدهلك ) گمان مي كنم فرعون اينها تلف شده و ما را
براي بيعت مي خواهند. امام فرمود: من ميروم، تو، عبدالله بن زبير چه مي كني؟
عبدالله بن زيير گفت: حالا ببينم چه مي شود! (نكته: اگر عبدالله بن زيير مطيع
ولايت امر بود همان عمل امام را انجام مي داد و مانند پدرش زبير به امام علي
(ع) خيانت نمي كرد.) عبدالله بن زيير شبانه از بيراهه به مكه گريخت و در آنجا
متحصن شد. امام رفت و عده اي از بني هاشم را هم با خود برد و فرمود شما بيرون
بايستيد اگر فرياد من بلند شد به داخل بريزيد و تا صداي من بلند نشده داخل
نشويد.
مروان حكم(ل) كنار وليد نشسته بود. امام به وليد فرمود: چه مي خواهيد؟ حاكم
گفت: مردم با يزيد بيعت كرده اند و نظر معاويه هم چنين بوده و مصلحت اسلام است
و از شما خواهش مي كنم كه شما هم بيعت نمائيد. وليد دوست نداشت دستش بخون امام
آغشته شود، با اينكه او از بني اميه محسوب مي شود تا اندازه اي با ديگران فرق
داشت.
امام فرمود: بيعت من با شما در اين اتاق بسته كه سه نفر بيشتر نيستيم چه سودي
دارد، شما بيعت را براي مردم مي خواهيد كه آنها هم به خاطر من بيعت كنند. حاكم
گفت: راست مي فرمائيد، باشد براي بعداً. سپس وليد گفت: تشريف ببريد. مروان حكم
گفت: چه مي گويي؟ اگر حسين بن علي از اينجا برود معنايش اين است كه بيعت نمي
كنم سپس گفت: وليد، فرمان يزيد را اجرا كن (يعني حضرت را به شهادت برسان) امام
گريبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محكم به زمين كوباند و فرمود: تو
كوچكتر از آني. سپس امام بيرون رفتند و سه شب ديگر در مدينه ماندند، شبها سر
قبر پيامبر (ص) مي رفتند و در آنجا دعا ميخواندند و از باريتعالي راهي را طلب
مي نمودند كه رضاي خداوند در آن باشد.
حركت امام به مكه
در شب سوم سر قبر پيامبر (ص) بعد از دعا و گريه و زاري، خوابشان مي برد در عالم
رويا پيامبر را مي بيند كه براي او حكم وحي را داشت خواب پيامبر را ديد كه
گروهي از فرشتگان در سمت راست و چپ و جلوي پيامبر هستند پيامبر جلو آمد و حسين
را به سينه چسبانيد و ميان دو چشمش را بوسيد و فرمود: حسين جان، گويا به همين
نزديكي مي بينمت كه در زمين كربلا خون آغشته تو را و دست جمعي از امتم را كه
تشنه سر بريده اند و با اين حالت باز اميد شفاعت را دارند، خداوند شفاعت مرا در
روز قيامت به آنها نرساند حسين جان پدر و مادر و برادرت نزد من آمدند و مشتاق
تو هستند، تو در بهشت جاي داري كه جز با شهادت به آن نرسي .حضرت فردا در دل شب
از مدينه خارج شد يعني 27 يا 28 رجب از مدينه كوچ نمود و همراهش برادران ،
فرزندان و برادرزادگان و همه خاندانش به جز محمد حنيفيه كه دستش فلج بود محمد
حنفيه بعد از فهميدن حركت امام به او عرض كرد:
]برادر جان تو عزيزترين مردم نزد من هستي و خاندان من و خودم بايد از تو اطاعت
كنيم ولي تو به مكه برو و اگر آرامش يافتي چه بهتر و اگر نه به يمن برو كه
انصار پدرت آنجا هستند اگر آنجا را آرام يافتي بمان و اگر نه به ريگستانهاي
بيابانها و دژهاي كوهستان پناهنده شو و از بلادي به بلاد ديگر برو تا ببيني كار
مردم چه مي شود.[
امام حسين (ع) فرمودند: اگر در دنيا پناهگاهي هم نباشد بيعت نمي كنم. سپس محمد
حنفيه گريستند و امام هم گريستند. سپس امام فرمود: اي برادر جان، تو مي تواني و
آزادي در مدينه بماني و سپس سفارش نامه اي براي او نوشت ؛
بنام خداوند بخشنده مهربان، اين وصيتي است كه حسين بن علي (ع) به برادرش محمد
معروف به ابن حنيفه مي نمايد، حسين گواهي مي دهد كه جز خدا معبود بر حقي نيست و
محمد (ص) بنده و فرستاده اوست كه به درستي از جا نب خدا مبعوث گرديده ، بهشت و
دوزخ حق است و قيامت مي آيد و شكي ندارد و خداوند هر كه در گور است زنده مي
كند. من براي شر و خودنمايي و به قصد فساد و ستم كردن خروج نكردم و همانا براي
اصلاح امت جدم بيرون شوم و مي خواهم دين را رواج دهم و از منكرات جلوگيري كنم و
به روش جد پدرم علي باشم، هر كس از من حق را بپذيرد حق را از خداوند پذيرفته و
هر كس مرا رد كند صبر كنم تا خدا ميان من و قوم ستمكار قضاوت كند و او بهترين
حاكم است اي برادر اين وصيت من است با تو
و ما توفيقي الا بالله عليه توكلت و اليه انيب : و سپس نامه را تا كرد و مهر
كرد و به برادرش محمد حنيفه داد و با او وداع كرد.
امام حسين هنگام حركت به سوي مكه از راه اصلي رفت (نه از راه بيراهه برعكس
عبدالله بن زبير) بدين علت كه به ايشان نگويند ترسيد يا بعنوان طغيانگر او را
نسبت دهند. بعضي از همراهان عرض كردند: يابن رسول الله لو تنكبت الطريق الاعظم
بهتر است شما از راه اصلي نرويد چون ممكن است مامورين حكومت شما را برگردانند و
يا مزاحمت ايجاد كنند. حضرت فرمود: دوست ندارم شكل يكي از آدمهاي ياغي و فراري
را به خود بگيرم ،هر چه خداوند بخواهد همان مي شود. و به هر حال مسئله اول در
حادثه حسيني (مسئله بيعت) كه هيچ شكي در آن نيست فقط موجب شد جرقه اين نهضت زده
شود، بنابراين امتناع از بيعت توسط امام ارزش بيشتري نسبت به مسئله دعوت كوفيان
دارد به جهت اينكه روزهاي اول است كه معاويه مرده و مردم اعلام ياري نكرده اند
و يك حكومت جابر 20 سال توام با خشونت كاري كرده كه در تمام قلمرو او حتي مدينه
و مكه در نمازهاي جمعه حضرت علي (ع) را به عنوان يك عمل عبادي (نعوذبالله) لعنت
مي كردند و اگر صداي كسي در مي آمد ديگر اختيار سرش را نداشت و اگر مي خواستند
نام امام علي(ع) يا حديثي از ايشان ببرند در اتاقهاي خلوت، پرده ها كشيده و
دربها بسته و حتي يكديگر را قسم مي دادند كه فاش نسازند. در يك چنين شرايطي
جانشين معاويه كه از او جوانتر، مغرورتر، سفاكتر و بي سياست تر است شخصي به نام
امام حسين (ع) بخواهد به او بگويد نه! خوب، كار آساني نيست. اهل مكه، زائرين
مكه و مردم اطراف خدمت ايشان مي رسيدند و عبدالله بن زبير هم كه شبانه از
بيراهه وارد مكه شده بود در كنار كعبه جاي داشت و به نماز و طواف مي گذرانيد.
عبدالله بن زبير هر دو روز يكبار به امام حسين (ع) سر مي زد ولي بيشتر از همه
از امام ناراحت بود، زيرا مي دانست حسين (ع) در مكه است و حناي او رنگي ندارد و
مردم حجاز با او بيعت نمي كنند.
نامه های اهل کوفه
اهل كوفه وقتي فهميدند معاويه به درك رسيده به يزيد بدگويي كردند و فهميدند كه
حسين از بيعت امتناع كرده و به مكه كوچ نموده، شيعيان دركوفه در منزل سليمان بن
فرد خزائي انجمن كردند. سليمان گفت: شما شيعيان او و پدرش هستيد، اگر مي دانيد
كه او را ياري مي كنيد و با دشمنش جهاد مي كنيد به او نامه بنويسيد و اگر سستي
به خود راه مي دهيد او را فريب ندهيد. همگي بگفتند ما ياريش خواهيم كرد و
خودمان را فداي او مي كنيم (چقدر زيبا او را ياري نمودند؟).
نامه هاي اهل كوفه چندين بار با فرستادگاني به سوي امام ارسال شد، يكي از آن
فرستادگان كه از همه معروفتر است قيس بن مسهر صيداوي است. تمام نامه ها در ماه
رمضان به دست امام رسيدند، حضرت نامه ها را خواند و از احوال مردم كوفه پرسيد و
فرستادگان گفتند همگي منتظر حضور شما هستند تا شما را ياري نمايند. امام سپس
قيام نمود و ميان ركن و مقام دو ركعت نماز خواند و از خداوند طلب خير نمود و
مسلم بن عقيل و قيس بن مسر صيداوي را خواست و پاسخ نامه ها را به ايشان داد و
آنها را به عنوان سفير اعزام به كوفه كرد و به مسلم فرمود تقوي پيشه كند و پاسخ
نامه را مخفي دارد و اگر ديد در كوفه مردم متفق و مورد اعتماد هستند به حسين
(ع) زود خبر دهد.
نامه امام اين گونه بود:
از طرف حسين بن علي (ع) به بزرگان مسلمين و مومنين، اما بعد، به درستي كه هاني
بن هاني سبيعي و سعيد بن عبدالله حنفي براي آخرين بار نامه هاي شما را به من
رسانيدند و از مقصود شما مطلع شدم و گفتار همه شما اين است كه ما امام نداريم و
نزد ما بيا، شايد خداوند بوجود تو ما را به راه راست و حق متفق كند، من برادر و
عموزاده خود مسلم بن عقيل را نزد شما فرستادم و دستور دادم كه حال شما را به من
بنويسد، اگر راي بزرگان و فاضلان شما چنان است كه نامه هاي شما دلالت دارند،
بزودي نزد شما مي آيم. ان شاءالله به جان خودم امامي نباشد مگر كسيكه طبق قرآن
حكم كند، عادل باشد و دين حق را اجراء كند و خود را وقف كرده باشد والسلام.
رفتن حضرت مسلم به کوفه
مسلم بن عقيل نيمه ماه مبارك رمضان از مكه خارج و به سوي مدينه رفت و در مسجد
رسول الله نماز خواند و با آشنايان خود وداع كرد و دو راهنما اجير كرد و با
آنها از بيراهه به سوي كوفه حركت كردند، ولي متأسفانه راه را گم كردند و در
هواي گرم عراق سخت تشنه شدند، بالاخره راهنمايان از روي تشنگي مردند. مسلم بن
عقيل به قيس بن مسمر نامه اي داد كه براي امام ببرد براي امام نوشت :
اما بعد، من از مدينه با دو راهنما روانه شدم و راه را گم و تشنگي بر ما غلبه
كرد و آنها (راهنمايان) مردند و به دنبال آب رفتيم، من از اين پيشامد نگران شدم
اگر صلاح بدانيد مرا معاف كنيد و ديگري را بفرستيد.
امام پاسخ دادند : بعد از حمد خداوند، اما بعد نگران هستم كه از ترس اينكه تو
را به آنجا فرستادم، استعفا خواسته باشي، به همان راهي كه دستور دادم برو
والسلام.
مسلم حركت كرد و پنج سئوال به كوفه رسيد و به روايتي منزل مختار و به روايتي
ديگر منزل مسلم بن عوسحبه اسدي رفت و با شيعيان رفت و آمد مي كردند، وقتي مسلم
نامه امام را خواند همه گريه كردند؛ عابس بن ابي شبيب شاكري برخاست (بعد از حمد
و ثناي خداوند گفت: هر وقت مرا بخوانيد اجابت مي كنم و همراه شما با دشمنان
نبرد مي كنم و جلوي شما شمشير مي زنم تا به خدا برسم و جز ثواب چيزي نمي
خواهم.) سپس حبيب بن مظاهر برخاست و جملاتي اينچنين گفت روايت شده است هجده
هزار نفر با مسلم بيعت كردند.
مسلم بن عقيل بيعت آنها را به امام گزارش كرد و دستور آمدن او را به كوفه اعلام
كرد . شيعيان آنقدر نزد مسلم بن عقيل رفتند تا ملاقاتش فاش شد، خبر به گوش
نعمان بن شبير، والي كوفه رسيد. نعمان بالاي منبر رفت و مردم را امر كرد كه از
او حذر كنند و گفت: من با كسي كه به جنگم نيايد جنگ ندارم ولي اگر شما به روي
من بايستيد بنده هم خواهم ايستاد ولي اميد دارم كه جنگي پيش نيايد. عمر بن سعد
و چند نفر ديگر به يزيد بن معاويه نامه نوشتند كه (مسلم بن عقيل به كوفه آمده و
شيعيان حسين با او بيعت كردند اگر كوفه را مي خواهي مردي قوي را حاكم كوفه كن
چونكه نعمان بن بشير مردي ناتوان است).
وقتي نامه ها به دست يزيدبن معاويه (لعنه ا..) رسيد با مشورت معاونان ،
عبيدالله بن زياد را كه آن زمان حاكم بصره بود با حفظ سمت حاكم كوفه نمود و در
نامه اي به ابن زياد نوشت (مسلم بن عقيل را پيدا كن و او را زنداني ، تبعيد و
يا بكش) (عبيدلله بن زياد نوه ابوسفيان است – بنابراين زياد برادر معاويه و
يزيد پسر عموي ابن زياد است).
حرکت ابن زياد ( ل) به
سمت کوفه
ابن زياد به سوي كوفه حركت كرد و برادرش را موقتاً حاكم
بصره گماشت. ابن زياد با 500 نفر وارد كوفه شد، در حال ورود به كوفه خود را
طوري نشان داد كه مردم او را با حسين (ع) اشتباه گرفتند و مردم استقبال با
شكوهي از او نمودند (با ذكر الله اكبر ، لا اله الاالله و … ) چون ابن زياد
شبانه وارد شهر شد و اين يكي از شاهكارهاي مهم سياسي ابن زياد است كه خود را به
جاي حسين به مردم كوفه جا زد تا اينكه وارد دارالاماره شد، به پشت قصر
دارالاماره كه رسيد نعمان بن بشير درب را به سوي او و يارانش بسته بود يكي از
همراهان ابن زياد گفت درب را بگشا.
نعمان هم فكر كرد حسين (ع) است، گفت: تو را به خدا دور شو من جنگي با تو ندارم.
ولي وقتي فهميد درب را به سوي ابن زياد باز كرد. نماز صبح ابن زياد بالاي منبر
رفت و بعد از حمد و ثناي خداوند گفت: يزيد مرا والي شهر شما كرده و مرز و
دارايي شما را به من سپرده و امر كرده به فرمانبران نيكي كنم و به عاصيان
سختگيري كنم، من فرمان او را اجرا مي كنم. سپس گفت: به مسلم بن معقل بگوئيد تا
از خشم من بر حذر باشد. سپس از منبر پائين آمد. مسلم بن عقيل گفته هاي او را
شنيد و از منزل مختار به سوي خانه هاني بن عروه مرادي رفت و شيعيان از آن به
بعد با كمال احتياط به منزل هاني مي رفتند و مردم با او بيعت مي كردند تا اينكه
شماره آنها به بيست و پنج هزار نفر رسيد.
ابن زياد يكي از غلامان خود را به نام معقل خواست وگفت اين سه هزار درهم بگير و
مسلم ابن عقيل و يارانش را جستجو كن و اين مال را به آنها بده و خود را از آنها
وانمود كن. آن مرد به مسجد رفت و ديد كه مسلم ابن عوسجه براي حسين(ع) بيعت مي
گيرد، نزد او رفت و گفت: من مردي شامي هستم و سه هزار درهم دارم، اين وجه را
بگير و مرا نزد مسلم ببر تا با او بيعت كنم . معقل بعد از چند روز اصرار و رفت
وآمد بالاخره توانست مسلم بن عوسجه را قانع كند و مسلم بن عوسجه هم او را به
نزد مسلم بن عقيل برد. ابن زياد، محمد بن اشعث بن قيس (اشعث دشمن قسم خورده اهل
بيت (ع)و محمد(ص) و جعده فرزندان او بودند) را خواند و به او گفت: برو منزل
هاني و حالش را بپرس.
محمدبن اشعث به هاني گفت: ابن زياد حال تو را پرسيد، بيا به كاخ برويم تا او به
تو خشم نكند. هاني قبول كرد و به كاخ رفت و اوضاع را خيلي بد ديد (معقل كه
جاسوس ابن زياد بود معقل همان شخصي بود كه با سه هزار درهم منزل اخفاء مسلم بن
عقيل را شناخت- مسلم بن عوسجه سه هزار درهم را به ابوثمامه صائدي داد، ابوثمامه
صائدي هم جاسوس بود و شيعيان از وجود دو جاسوس بي خبر بودند اين دو جاسوس
خطرناك در منزل هاني اسرار را به ابن زياد رساندند و اين دو نفر موجب شدند كه
انقلابي كه زحمت ها برايش كشيده شده بود و از كوفه تا مكه گسترش داشت از هم
گسيخته شود و دو ستون آن كه مسلم بن عقيل و هاني بودند منهدم گردد و بدين گونه
زمينه براي كشته شدن امام حسين (ع) مساعد شد.
ابن زياد وقتي چشمش به هاني افتاد،گفت: خائن به پاي خودش آمد. ابن زياد به هاني
گفت: اين چه فتنه اي است كه در خانه خود جاي دادي چرا مسلم را به خانه خود بردي
؟ آيا فكر كردي بر من پوشيده مي ماند. هاني انكار كرد، ابن زياد غلامش معقل را
آورد و گفت: هاني او را مي شناسي؟ گفت: آري. و فهميد كه او جاسوس بوده است،
هاني به ابن زياد گفت: باور كن من او را دعوت نكردم بلكه خودش آمد لذا من هم او
را راه دادم و حمايت او بر من لازم است، اگر مي خواهي او را تحويل مي دهم در
قبالش وثيقه بده. ابن زياد گفت: بخدا اگر او را نياوري، تو را مي كشم. ابن زياد
كمي او را كتك زد و دماغش شكست. خبر به ياران و قبيله هاني رسيد كه هاني را
كشته اند لذا كاخ را محاصره كردند، ابن زياد به شريح قاضي گفت: برو هاني را
ببين و به آنها اعلام كن كه هاني زنده است. هاني به شريح گفت: به قبيله ام
برسان اگر ده تن از آنها وارد شوند مرا نجات مي دهند و اگر برگردند مرا خواهند
كشت. شريح با ديده باني كه ابن زياد او را همراه شريح كرده بود بيرون رفتند و
شريح گفت با چشم خود هاني را زنده ديدم. بعدا شريح گفت: اگر ديده بان همراهم
نبود پيغام هاني را به قبيله اش مي رساندم (براي اينكه گناه خود را توجيه كند.)
تا اينكه جريان به مسلم بن عقيل رسيد، مسلم ياران هاني را خبر كرد و جمعاً 4
هزار نفر كاخ را محاصره كردند (اگر اتحاد داشتند كار كوفه و ابن زياد يكسره مي
شد، ولي واقعاً كوفيان وفا ندارند) ابن زياد در قصر از روي ترس متحصن شد. در
كاخ فقط 30 نفر محافظ و 20 نفر از اشراف بودند لذا ابن زياد نيرنگي زد و به
محمدبن اشعث بن قيس و شمر بن ذي الجوشن و چند نفر ديگر گفت داخل مردم برويد و
آنها را از مسلم دور كنيد خلاصه وعده و وعيدهاي دروغ موجب شد آن سپاه 4 هزار
نفري در مقابل 50 نفر شكست بخورند، كار بجايي رسيد كه زنان مي آمدند و پسر و
برادران و شوهران خود را مي بردند و به آنها مي گفتند تو برگرد مردم ديگر
هستند. هنگام نماز مغرب كه شد مسلم فقط با 30 نفر در مسجد ماند و نماز مغرب را
با همان 30 نفر خواند و بعد از نماز همه او را تنها گذاشتند.
حرکت حضرت امام حسين(
ع) به سمت کوفه
امام وقتي براي حركت به عراق تصميم گرفت، ايستاد در مقابل خانه خدا و خطبه
قرائي قرائت نمود كه برايتان مي خوانيم، امام فرمود :
حمد خدا، آنچه را خداوند خواهد و نيروئي جز به خدا نباشد –رحمت خدا بر فرستاده
او –مرگ اطراف فرزندان آدم است، مانند گردنبند دوشيزگان ، چقدر شيفته گذشتگان
خود هستم مانند شيفتگي يعقوب براي يوسف. قتلگاهي برايم انتخاب شد كه به آن
برخوردم، گويا مي نگرم كه گرگان بيابان ميان نواويس و كربلا بندهايم را از هم
مي برند (گورستان نصاري است كه زيارتگاه كنوني حربن يزيد رياحي در شمال غربي
اين شهر است و كرب و بلا قطعه زميني بود در كنار نهر فرات) از آنچه تقدير شده
گريزي نيست. رضاي ما خاندان اهل بيت، همان رضاي خداست. به بلايش صبر كنيم و مزد
صابران را به ما دهد و تار و پود رسول خدا(ص) از او دور نشود و در محضر حق همه
گرد او باشند. هر كه جان در راه ما مي دهد و تصميم ملاقات خدا دارد، با ما كوچ
كند كه من بامداد كوچ مي كنم، ان شاءالله.
اين خطبه بسيار شيوا در همه كتب مقاتل نقل شده (امام به اين مردم جاهل و دنيا
طلب خبر شهادت را مي دهد، حتي مي گويد كساني كه عاشق لقاءالله هستند بيايند،
ولي عده اي فكر مي كردند امام به مقام دنيوي دست مي يابد لذا با او همراه شدند
ولي در كربلا وقتي تعيين كردند امام به شهادت مي رسد او را رها كردند. جز72 تن)
شب حركت امام حسين(ع) از مكه محمدبن حنيفه نزد حضرت رفت و عرض كرد برادر جان،
اهل كوفه همان كساني هستند كه ماداماً (محمد حنيفه از مدينه به خاطر فلج بودن
با امام راهي نشده ولي بعداً خود را به مكه رساند) با پدر و مادر برادرت پيمان
شكني كردند مي ترسم با تو هم چنان كنند، اگر اينجا بماني از همه اهل حرم عزيزتر
و محفوظ تر هستي. حضرت فرمود: برادر، مي ترسم يزيدبن معاويه مرا در حرم غافلگير
كند و حرمت حرم زير پا گذاشته شود. محمد حنيفه گفت: به يمن يا به گوشه بياباني
برو.
حضرت فرمودند: پيشنهاد تو را مطالعه مي كنم. سحرگاه امام آماده حركت شد و خبر
به محمد حنيفه رسيد، آمد و مهار شتر حضرت را گرفت و عرض كرد: برادر، مگر وعده
ام ندادي كه در پيشنهادم مطالعه كني؟ امام فرمود: از تو كه جدا شدم، رسول
الله(ص) نزد من آمد و فرمود اي حسين به عراق برو كه خداوند تو را مي خواهد كشته
ببيند. محمد حنيفه عرض كرد: انا لله و انا اليه راجعون،پس با اين حال بردن اين
زنان همراه خود چه معنايي دارد؟حضرت فرمود: خداوند خواسته آنها را اسير ببيند.
همچنين ام سلمه نزد امام آمد و عرض كرد: اي امام به عراق نرويد از رسول الله
(ص) شنيدم كه فرمودند پسرم حسين (ع) در عراق كشته مي شود و يك شيشه خاك به من
داد و فرمود آنرا پنهان كنم. امام حسين(ع) فرمود: من به ناچار كشته مي شوم و از
تقدير حق تعالي گريز گاهي نيست، من روز وساعت و مكان شهادت و قتلگاه خودم را مي
دانم و مي شناسم اگر مي خواهي آرامگاه خود و شهداي همراهم را به تو بنمايانم.
ام سلمه عرض كرد: مي خواهم ببينم. امام نام خداوند را برد سپس به ام سلمه نشان
داد و از خاك قتلگاه به او داد تا با آن خاكي كه از پيامبر داشت بياميزد و سپس
به او فرمود: من روز دهم محرم بعد از نماز ظهر كشته مي شوم سپس فرمود درود بر
تو باد، ما از تو خشنوديم. عبدالله بن زبير تنها شخصي بود كه از رفتن امام
خوشحال مي شد زيرا در اقامت امام در مكه مردم او را هم تراز امام نمي ديدند.
قبل از اينكه خبر شهادت مسلم بن عقيل به امام برسد امام از مكه خارج شدند،
فرزدق شاعر در بيرون شهر مكه حضرت را ديد و به حضرت سلام كرد و گفت: پدر و
مادرم قربانت شوند، چرا از حج شتابان خارج شدي؟ فرمودند اگر شتاب نمي كردم
گرفتار مي شدم. حضرت فرمود: از مردم عراق چه خبر داري؟ گفت: دل مردم با تو است
و شمشيرهايشان در برابر توست. بنابراين درست است كه حضرت از شهادت خود خبر داشت
ولي اگر به كوفه هم نمي رفت بالاخره حضرت را به طريقي به شهادت مي رساندند و
آنقدر خونش مانند كربلا حكومت يزيد و بني اميه را نابود نمي كرد.
لذا امام حركت كرد و به اولين منزل (تنعيم) رسيد، در اين منزل كاروان
مالياتهايي كه به سوي شام براي يزيد مي رفت با حضرت برخورد كرد و حضرت آنها را
تسخير نمود و به شتر داران كاروان فرمود: هر كدام شما يا با ما به عراق بيائيد
و كرايه بگيريد و هر كدام كه از شما نيامد كرايه تا اينجا را بگيرد و برگردد.
عده اي ماندند و عده اي رفتند در نتيجه شتران و بار آن غنائمي شد كه نصيب حضرت
گرديد.
سپس به منزل بعدي (صفاح) رسيد در اين منزلگاه نامه عبدالله بن جعفر بن ابيطالب
همسر حضرت زينب توسط فرزندانش عون و محمد به امام رسيد كه نوشته بود : اما بعد،
تو را به خدا، تا اين نامه مرا خواندي برگرد ، من مي ترسم در اين سو كه مي روي
هلاك خود و خاندانت شود، اگر تو از دست بروي زمين تاريك مي شود. تو چراغ هدايت
و اميد مومنان هستي ، در رفتن شتاب مكن ، من به دنبال نامه مي آيم والسلام.
سپس عبدالله بن جعفر نزد عمرو بن سعيد حاكم جديد مكه رفت و به او گفت: نامه اي
به حسين بنويس و متعهد امان او بشود و وعده نيكي به او بده و تاكيد كن برگردد.
عمرو بن سعيدگفت: هر چه مي خواهي بنويس من آنرا مهر مي كنم. عبدالله نامه را
نوشت و به عمرو بن سعيد گفت: اين نامه را با برادرت يحيي بن سعيد و من همراه كن
كه امام آسوده خاطر گردند. يحيي بن سعيد و عبدالله بن جعفر خودشان را به حضرت
رساندند ولي حضرت باز قبول نكردند سپس عبدالله بن جعفر به فرزندان ، عون و محمد
دستور داد با امام باشند و براي حفظ او بجنگند و خودش و يحيي برگشتند. امام
حسين (ع) شتابان به سوي عراق حركت خود را ادامه داد تا به منزل بعدي (ذات عرق)
رسيد و شخصي به نام بشر بن غالب را ديد و از عراق پرسيد، او گفت: دلها با شماست
و شمشيرهايشان در برابر شما.
حضرت سپس به منزل بعدي (حاجر) رسيد و به قيس بن مسمر ؟؟؟ اول (قرار بود با مسلم
به كوفه بروند و بخاطر تشنگي به دستور مسلم به سوي حضرت روانه شد تا پيغام مسلم
را برساند) نامه اي به اين مضمون نوشت تا به كوفه ببرد؛
بسم الله الرحمن الرحيم، از طرف حسين بن علي به برادران مومن خود
من حمد خدايي كه جز او معبودي نيست به شما تقديم مي دارم، اما بعد، نامه مسلم
بن عقيل به من رسيد و از خوش نيتي بزرگان شما بر ياري و گرفتن حق ما حكايت داشت
از خداوند عزوجل خواستارم كه براي ما خوش پيش آورد و به شما بزرگترين مزد را
بدهد. من روز سه شنبه 8 ذي الحجه به سوي شما آمدم چون فرستاده من نزد شما آيد
كار خود را جمع و جور كنيد و آماده باشيد كه من همين روزها نزد شما مي آيم و
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته
نامه اي كه مسلم به امام نوشته بود كه بيعت گرفته ام و به كوفه بيا ،27 روز قبل
از شهادتش بوده است.
همچنين هنوز خبر شهادت مسلم بن عقيل در اين منزل (حاجر) به حضرت نرسيده است.قيس
بن مسمر صيداوي نامه امام را به كوفه برد كه در قاوسيه توسط حصين بن غير دستگير
شد و او را نزد ابن زياد فرستاد، قيس بن مسمر نامه حضرت را قبل از دستگير شدن
پاره نمود و آن را بلعيد. ابن زياد به او گفت: چرا نامه را پاره كردي؟ گفت: تا
نداني كه در آن چه نوشته شده است. از قيس پرسيد: نامه از طرف كسي براي چه كسي
نوشته شده است؟ گفت: از طرف امام به جمعي از اهل كوفه كه نام آنها را نمي دانم.
ابن زياد غضب نكرد و گفت: تو را از خود جدا نكنم تا نام آنها را بگويي با اينكه
بالاي منبر روي بر حسين(ع) و پدر و بردارش لعن بفرستي، قيس قبول كرد كه بالاي
منبر برود .
قيس بالاي منبر رفت، بعد از حمد و ثناي باريتعالي، صلوات بر پيغمبر فرستاد و
براي علي (ع) و حسن(ع) و حسين(ع) طلب رحمت كرد و ابن زياد، پدرش و سركشان بني
اميه را تا آخر لعنت فرستاد و سپس گفت: اي مردم حسين(ع) مرا به سوي شما فرستاده
و در فلان منزل او را به جا گذاردم، او را اجابت كنيد. قيس بن مسمر را به پائين
منبر كشاندند و مانند مسلم بن عقيل او را از قصر به پايين پرتاب نمودند و ايشان
هم به شهادت رسيد.
امام از حاجر به سوي مامن آبهاي عرب و سپس به خزيميه و سپس به زرود رسيد، در
اين منزل اتفاق جالبي افتاد، حضرت ياران خود را گلچين مي كرد تا خالصان با او
باشند و اينطور نبود كه72 تن نيز همراه او باشند.
راوي مي گويد من با زهير بن قيس از مكه مي آمدم و با حسين(ع) همسفر بوديم و
بسيار برداشتيم كه با حسين(ع) منزل كنيم هر وقت حسين(ع) حركت مي كرد ما بار مي
انداختيم و هر وقت امام منزل مي كرد ما حركت مي كرديم تا اينكه ناچار شديم در
اين منزل با حسين(ع) فرود آئيم ما سه نفر نشسته بوديم كه فرستاده حسين آمد و به
زهير بن قيس گفت: امام با شما كار دارد . زهير لقمه را زمين گذاشت و در جا خشكش
زد دلهم همسر زهير گفت: فرزند رسول الله(ص) تو را احضار نموده و نمي روي؟ زهير
به نزد حضرت رفت و با چهره بازگشت و دستور داد هر كس مي خواهد دنبال من بيايد و
هر كس نمي خواهد برگردد. در همين منزل زرود، مردي از كوفه مي آمد تا حسين(ع) را
ديد راه خود را كج نمود . دو تن از ياران امام خودشان را به او رساندند و سلام
كردند و گفتند: از چه قبيله اي؟ گفت: از اسد. آنها هم گفتند: ما هم اسدي هستيم.
سپس از او درباره كوفه پرسيدند، گفت: مسلم بن عقيل و هاني بن عروه را به شهادت
رساندند و پاي آنها را گرفتند و در بازار مي كشاندند، آندو نفر خبر شهادت مسلم
و هاني را در منزل بعدي به نام ثعلبيه به حضرت گفتند حضرت استرجاع گفتند (انا
لله …) و به اصحابش فرمود: آب زياد برداريد و حركت نمودند تا به منزل زياد
رسيدند و در اين منزل جز شهادت عبدالله بن يقطو خبري به او نرسيد، آنجا نامه اي
نوشت و براي همراهانش خوانده شد؛
بسم الله الرحمن الرحيم، بعد، خبر جانگدازي به ما رسيده؛ مسلم و هاني و عبدالله
بن يقطر شهيد شدند، شيعيان ما در كوفه كناره گرفتند، هر كدام از شما كه دلش مي
خواهد برگردد به او حرجي نيست و بيعت از او برداشته شد
وچون خيلي از مسلمانان از مكه به اين دليل با حضرت راهي شدند كه فكر مي كردند
حضرت خليفه خواهد شد و آنها به نان و نوايي مي رسند، لذا امام عمداً اين نامه
را نوشت كه خواص بمانند و فقط همانهايي ماندند كه از مدينه همراه حضرت بودند،
همچنين براي همين نامه نوشت كه با آنها روبرو نشود تا مبادا خجالت بكشند.
شهادت حضرت مسلم
او در برابر دشمن در كوچه هاي كوفه سرگردان شد و نمي دانست كجا برود تا اينكه
رسيد به درخانه زني به نام طوعه كه كنيز اشعث بن قيس بود،او آزاده شده بود و
فرزندي به نام بلال داشت، مسلم به او سلام كرد و از او طلب آب كرد، زن به او
آبي داد و از او پرسيد سيراب شدي؟گفت: بله. گفت برو به خانه ات و سه بار تكرار
نمود و وقتي ديد مسلم نمي رود، گفت: خوب نيست مقابل خانه من مي نشيني. مسلم
فرمود: من در اينجا خانه اي ندارم. آن زن تا فهميد او مسلم بن عقيل است از او
پذيرائي نمود . طولي نكشيد كه پسرش بلال آمد از اينكه مادرش در اتاق ديگري زياد
رفت و آمد مي كند مشكوك شد بعد از اصرار ، مادرش گفت مسلم بن عقيل بما پناهنده
شده و از او قول گرفت اين راز را مخفي نگهدارد. ابن زياد وقتي ديد اطراف كاخ
خالي شد به مسجد رفت و دستور داد كه جار بزنند هر كس به مسجد نيايد خونش مباح
است. مسجد پر از جمعيت شد و بعد از نمار گفت: خون هر كس كه او را در خانه اش
پناه دهد حلال است و هركس او را نزد من بياورد جايزه خواهد گرفت. و به حصين بن
نمير رئيس پاسبانان گفت كوچه ها را ببند و خانه ها را بازرسي كند. بلال با
واسطه پيش محمد بن اشعث رفت، محمد ابن اشعث هم به ابن زياد گفت به همراه ابن
زياد گروهي شصت نفري را همراه محمدبن اشعث راهي منزل طوعد نمود، مسلم بن عقيل
وقتي شيهه اسبان را شنيد جامه جنگ پوشيد و به طوعه گفت: تو نيكي خود را به
پايان رساندي و بهره و شفاعت خود را از رسول الله(ص) انشاء الله گرفتي و من
ديشب عمويم حضرت علي(ع)را خواب ديدم و فرمودند تو فردا پيش من مي آيي.
مسلم بن عقيل با آنها جنگ را شروع نمود و به روايتي چهل ودو نفر را به درك
فرستاد، خبر به ابن زياد رسيد و به محمدبن اشعث گفت: ما تو را فرستاديم تا يك
مرد را براي ما بياوري. محمدبن اشعث گفت: اي امير، به خيالت مرا دنبال يكي از
تره فروشهاي كوفه فرستادي؟ مگر نمي داني كه مرا دنبال شيري درنده فرستاده اي.
ابن زياد دست به مكر و نيرنگ زد و به محمدبن اشعث گفت: او را امان بده تا بر او
دست يابي. محمدبن اشعث به مسلم گفت: تو در اماني ديگر نجنگيد. مسلم فرمود: چه
اعتمادي به امان عهد شكنان نابكار است تا اينكه مردي از پشت، نيزه اي به او زد
و ايشان نقش زمين گشتند و اسيرش نمودند.
در تاريخ آمده از ناتواني او را سنگباران كردند تا خسته شد. مسلم به محمدبن
اشعث گفت: گمان مي كنم تو از امان من، عاجز هستي لذا از تو خواهشي دارم كسي را
نزد امام حسين (ع) بفرست و به او خبر بده كه نيايد زيرا آنها همگي ياران پدرت
مي باشند كه از دست آنها آرزوي شهادت مي كرد.
محمدبن اشعث قسم خورد اين پيغام را برساند محمد بن اشعث كسي را راهي نمود و
پيغام اسارت و شهادت مسلم را رساند. امام فرمودند: هرچه مقدر است مي شود و فساد
امت را به حساب خداوند مي گذاريم. محمدبن اشعث مسلم را به قصر برد و نزد ابن
زياد رفت، مسلم آبي خواست برايش آوردند جام را گرفت كه بنوشد جام پر از خون شد.
سه بار جام را عوض كردند تا اينكه دفعه سوم دندانها ثناياي حضرت مسلم در جام
افتادند و دوباره پر از خون شد، مسلم گفت: الحمدالله، اگر قسمت من بود نوشيده
بودم. مسلم را به نزد ابن زياد بردند ولي به او سلام نكرد مسلم گفت وصيتي دارم
و رو به عمر بن سعد وقاص كه از خويشان او بود كرد وگفت: من در كوفه هفتصد درهم
قرض گرفتم آن را به حساب دارائي خودم در مدينه بپرداز و جسد مرا از ابن زياد
بگير و به خاك بسپار و كسي را نزد حسين(ع) بفرست كه او را برگرداند. عمر بن سعد
وصيت او را به ابن زياد گفت، ابن زياد گفت وصيت او را به همگي انجام بده ولي
وصيتش را درباره جسدش نمي پذيرم. مسلم را به بالاي قصر بردند استغفار نمود
ابتدا سرش را بريدند.(كشنده او بكيربن حمران بود.) ابتدا سرش و سپس بدن مباركش
را از بالاي قصر به پائين انداختند. سپس هاني بن عروه را به بازار بردند و دست
بسته گردن زدند.(هاني وقتي در قصر اسير بود چهار هزار زره پوش وهشت هزار پياده
دنبال او و مطيع او بودند و به روايتي ديگر هم پيمانان او سي هزار نفر قيد شده
است ولي در اين موقع همه از ترس پاسخ ياري او را ندادند. هاني بن عروه پيامبر
را درك كرده بود و در سن هشتاد ونه سالگي شهيد شد) سپس ابن زياد سر هر دو را
براي يزيد فرستاد و نامه تشكري از يزيد دريافت كرد. مسلم بن عقيل روز چهارشنبه
(شب عرفه) نهم ذي الحجه سال شصت هجري به شهادت رسيد و همان روز امام حسين (ع)
از مكه به كوفه حركت كرد.
عمربن سعيد بن عاص با قشون بسياري به مكه آمد و از طريق يزيد حاكم مكه شد وي از
يزيد بيست و سه دستور داشت كه اگر حسين در برابر او ايستادگي كرد با او بجنگد و
او را به قتل برساند.
مسلم اول شخصي از بني هاشم بود كه سرش را جدا كردند و بدنش را به دار آويختند و
سرش اول سري بود كه به دمشق فرستاده شد.
برخورد امام حسين(ع) با
لشکر حربن يزيد رياحي
حضرت از مكه حركت نمود تا به گردنه بطن رسيد آنجا به يارانش فرمود: مرا كشته
بدانيد. اصحاب گفتند: چرا؟ ابا عبدالله گفتند: خوابي ديدم كه سگهايي مرا مي
گزند و سگي ابلق از همه بدتر بود. سپس از گردنه سرازير شدند تا به شراف رسيدند
آنجا هم دستور فرمودند آب بيشتري بردارند، از شراف حركت كردند در بين راه يكي
از همراهان حضرت تكبير گفت و جمله لاحول و لا قوه الا بالله را تكرار نمود.
امام علت را پرسيدند، عرض كرد: من به اين سرزمين آشنا هستم. در اينجا نخل وجود
ندارد ولي از دور نخل ديده مي شود عده اي گفتند گوش اسبان است و پرچم مي باشند.
حضرت فرمودند در اينجا پناهگاهي هست كه آنرا پشت خودمان قرار مي دهيم، آن
پناهگاه تپه ذوجسم بود امام دستور دادند چادرها را بر پا كردند.
آنها نزديك به هزار نفر سوار به فرماندهي حربن يزيد بودند درگرماي ظهر سپاه حر
مقابل امام و يارانش ايستادند، امام نيز به يارانش فرمود به آنها آب بدهيد حتي
به اسبان آنها نيز آب دادند، هنگام اذان امام به حجاج بن مسروق دستور داد اذان
بگويد. سپس امام بعد از حمد و ثنا فرمود: اي مردم نزد شما نيامدم تا اينكه نامه
هاي شما آمد كه ما امام نداريم نزد ما بيا شايد خداوند بوسيله تو ما را هدايت
كند، اگر بر سر قول خود هستيد من آماده ام و به وجه اطمينان بخشي پيمان خود را
به من بدهيد و اگر آمدن مرا خوش نداريد به همانجا كه از آن آمده ام برگردم. سپس
به موذن گفت اقامه بگويد نماز جماعت را خواندند، هنگام عصر حسين به اصحاب دستور
حركت داد و يكبار ديگر براي اتمام حجت فرمود:اي مردم اگر شما تقوي داشته باشيد
و حق را به اهلش واگذاريد خدا را پسنديده تر است و ما خاندان محمديم و به ولايت
به شما شايسته تريم، اگر ما را نخواهيد و بر خلاف نامه ها و فرستادگاني كه نزد
من فرستاديد نظر داريد من بر مي گردم. حربن يزيد گفت: به خدا من از اين نامه و
فرستادگاني كه مي فرمائيد خبر ندارم. حسين به يكي از يارانش عقبه بن سمعان
فرمود: آن نامه ها را جلوي او بريز. حر گفت: ما از آن كساني نيستيم كه نامه
نوشتند و دستور داريم از تو دست برنداريم تا به كوفه نزد ابن زياد ببريم. امام
به اصحابش فرمود: سوار شويد و برگرديد. خواستند كه برگردند حر مانع شد و
حسين(ع) به حر فرمود: مادرت به عزايت بگريد. حر گفت: اگر شخص ديگري از عرب چنين
مي گفت از جوابش نمي گذشتم ولي من نمي توانم جز به نيكي نام مادرت را ببرم و من
تو را رها نمي كنم،من دستور جنگ با تو را ندارم اگر امتناع داري از راهي برو كه
به كوفه نرود و به مدينه نرسد، اين پيشنهاد مورد موافقت واقع شد. حضرت به سوي
غريب سپس قادسيه و بعد به بيضه رسيد و براي اصحاب خود و حر بن يزيد خطبه اي
خواند بعد از حمد و ثنا فرمود:
هر كه سلطان جوري ببيند كه حرام خدا را حلال شمارد، پيمان خدا را بشكند، سنت
رسول خدا را مخالفت كند، در ميان بندگان خدا به ناحق عمل كند و در برابر او
سكوت نمايد برخدا لازم است كه او را همنشين وي سازد. اين زمامداران به فرمان
شيطان چسبيده اند و فرمان خدا را وانهاده اند و فساد را رواج دادند و بيت المال
را خاص خود نمودند و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام دانستند، من سزاوارتر
هستم براي تغيير دهند خاصه هاي شما به من رسيد و فرستادگان شما گفتند كه با من
بيعت كرديد و تععهد نموديد مرا به دست دشمن ندهيد من حسين بن علي(ع) فرزند
فاطمه(س) دختر رسول خدايم(ص) جانم با جان شماست و خاندانم خاندان شما، عهد خود
را شكستيد و اينكار را با پدر، برادر و پسر عمم مسلم بن عقيل كرديد، فريب خورده
شما بيچاره است بخت خود را واژگون كرديد و خدا مرا از شما بي نياز كند والسلام
عليكم ...
راوي مي گويد سپس زبير بن قيس برخاست و گفت: يابن رسول الله(ص) بخدا اگر دنيا
هميشه باشد و ما در آن جاويدان بوديم و تنها براي ياري تو از آن بيرون مي رفتيم
بيرون رفتن با تو را بر اقامت در آن اختيار مي كرديم. راوي همچنين مي گويد حسين
(ع) در حقش دعا كرد. سپس نافع بن هلال بن نافع بجلي برخاست و گفت: بخدا ما از
بقاء پروردگار خود ناخوش نيستيم و بر اراده خود هستيم، با دوستانت دوستي و با
دشمنانت دشمني كنيم. سپس يزيد بن خيضر برخاست و گفت: يا بن رسول الله(ص) خدا بر
ما منت نهاد كه پيش رويت نبرد كنيم تا پاره پاره شويم و در قيامت جدت شفيع ما
باشد، سپس امام و اصحاب حركت كردند تا به محذيب الهجانات رسيدند، ناگاه چهار
شتر سوار از كوفه آمدند كه طماح بن عدي رهبرشان بود، حربن يزيد رو به آنها كرد
و گفت: اينها اهل كوفه هستند، من اينها را زنداني مي كنم. امام فرمود: اينها
ياران من هستند و با جان خود از اينها دفاع مي كنم.
اصحاب امام برگزيدگان عصر او بودند كه به مقام شامخ مصلحان جهان رسيده و در
گوشه و كنار پراكنده بودند(يكي از اسرا سفر حضرت از مدينه به سوي مكه و از مكه
به سوي كوفه و گرفتاريهاي سر راه همان جمع آوري آنان بوده است و اگر نه، اين
چهار نفر از كوفه خود دليل روشني براي اين موضوع هستند كه از وضع مسافرت حضرت
بي اطلاع بودند و از بيراهه خود را به حضرت مي رساندند) امام از آن چهار نفر كه
از كوفه آمده بودند خبر پرسيد محمدبن عبدالله عائدي يكي از همان چهار نفر عرض
كرد: مردان كوفه رشوه كلاني گرفته اند، حكومت دل آنها را به دست آورده و همه بر
عليه شما محكومند. از حال قيس بن مسمر پرسيد و او خبر شهادت قيس را گفت، امام
اشك ريختند و فرمودند: بار خدايا، ما و آنها را در بهشت جاي ده و در قرارگاه
رحمت خود و گنجينه ثوابت ما را نعمت ده.
امام حركت نمودند تا به قصر بني مقاتل رسيدند، آخر شب امام حسين(ع) دستور دادند
دوباره مشكهاي آب را پر كنند و از قصر مقاتل كوچ كردند. عقبدبن سمعان مي گويد:
با حضرت مي رفتيم كه در پشت اسب خود، آقا چرتي زدند و بيدار شدند و كلمه
استرجاع را به زبان آوردند و دو سه بار تكرار نمودند.
خواب امام حسين(ع) بر
روي اسب و علي اكبر(ع)
كاروان كه به سوي كربلا حركت مي كرد (در مسير قصر بني مقاتل)، وجود مقدس حضرت
ابي عبدالله(ع) روي اسب خوابشان مي برد، طولي نمي كشد كه سر را بلند مي نمايد و
مي فرمايد: انا لله و انا اليه راجعون (آيه استرجاع، سوره بقره 156). تا اين
جمله را فرمود همه اصحاب به يكديگر گفتند: اين جمله براي چه بود؟ آيا خبر تازه
اي است؟ (علي اكبر(ع) فرزند عزيزش همان فرزندي است كه ابي عبدالله(ع) او را
خيلي دوست داشت، همان فرزندي كه شبيه ترين افراد به رسول اكرم(ص) بود) حضرت علي
اكبر (ع) جلو آمد و عرض كرد: يا ابتالم استرجعت؟ چرا آيه استرجاع را قرائت
نموديد. حضرت فرمود: در عالم خواب صداي هاتفي به گوشم رسيد كه مي گفت القوم
يسيرون والموت تسيربهم، اين قافله حركت مي كند در حاليكه مرگ اين قافله را حركت
مي دهد. از صداي هاتف اين طور فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است. سخن حضرت علي اكبر
(ع) خيلي زيبا و معنادار است، همان حرفي كه حضرت اسماعيل(ع) به حضرت ابراهيم(ع)
مي گويد (وقتي ابراهيم(ع) به اسماعيل(ع) مي گويد: فرزند، مكرر در عالم رويا مي
بينم و مي فهمم كه از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم. اين فرزند مي گويد: يا ابت
افعل ما تومر ستجدني ان شاءالله من الصابرين؛ پدر جان امر خداوند را انجام بده
بدان انشاءالله از صابرين خواهي يافت (سوره صافات، آيه 102) وقتي ابراهيم(ع) مي
خواهد سر اسماعيل(ع) را ببرد، چنين به او وحي مي شود: فلما اسلما و قله للجبين
ونا ديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرويا (سوره صافات آيه 104)؛ ما نمي خواستيم
كه سر فرزندت را ببري، هدف ما آن نبود و در آن كار فايده اي نبود، هدف اين
بودكه معلوم شود پدر و پسر در مقابل امر خداوند چقدر تسليم هستيد؟ اين تسليم را
هر دو نشان داديد، پدر تا سر حد قربان كردن و پسر تا سرحد قرباني شدن، ما بيشتر
از اين نمي خواستيم، سر فرزندت را نبر.).
علي اكبر (ع) هم فرمود: پدرجان، او لسنا علي الحق؟ مگر نه اين است كه ما بر
حقيم؟ به سوي هر سرنوشتي كه مي رويم، برويم. حضرت حسين (ع) به وجد آمد و اين
شادي را از دعاي ايشان مي توان فهميد، ايشان فرمودند: من قادر نيستم پاداشي را
كه شايسته پسري چون تو باشد را بدهم، از باريتعالي مي خواهم خدا به تو آن
پاداشي را كه شايسته چنين فرزندي است به جاي من بدهد. جزاك الله عني خيرالجزاء.
قربان شما اي اباعبدالله(ع)، حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشورا چگونه علي
اكبر(ع) در مقابل چشمان پدر، جان مي دهد؟
رسيدن کاروان به کربلا
بالاخره حضرت به نينوا رسيدند، وقتي امام به زمين كرب و بلا رسيد پرسيدند: نامش
چيست؟
گفتند: عقر امام فرمود: خدايا پناه مي برم به تو از عقر (پي كردن). دوباره
فرمودند: نام ديگرش چيست؟ گفتند: نينوا هم مي گويند. باز نام ديگرش را حضرت
پرسيد كه اين بار گفتند: كربلا هم مي نامند، امام سخت گريستند، آن خاك را
بوئيدند و فرمودند: اين همان زميني است كه جبرئيل از آن به رسول خدا (ص) خبر
داده و من در آن كشته مي شوم. سپس فرمودند: اينجا بارانداز ماست، منزل كنيد
اينجا خون ما ريخته مي شود.
حر بن يزيد و سپاهش هم سوي ديگر منزل كردند ناگاه سواري بر اسب از كوفه آمد و
به حر سلام كرد و به حسين(ع) بي اعتنايي نمود و نامه اي از ابن زياد به حر داد
كه نوشته بود (اما بعد چون نامه من به تو رسيد بر حسين(ع) سخت بگير و او را در
يك زمين عريان بازداشت كن كه نه قلعه اي داشته باشد و نه آبي، فرستاده ام با تو
باشد تا به من خبر رساند كه دستور مرا اجرا كردي والسلام) حر آنها را مجبور كرد
كه در همان جا كه نه دهي بود و نه آبي منزل كنند. امام فرمود: واي بر تو بگذار
در اين ده نينوا يا غاضريه يا شفيه منزل كنيم. حرّ گفت: به خدا نميتوانم چون
اين بازرس من است. زهير بن قين عرض كرد: يابن رسول الله(ع)، آنچه پس از اين
باشد بدتر از اين است كه مي بينيم و جنگ با اين عده براي ما آسانتر است از جنگ
با آنها كه بعد از اين مي آيند. ولي امام قبول نكردند (امام پنج شنبه 2 محرم
سال 617 وارد كربلا شد و خيمه هايشان را به پا كردند ) سپاه امام فرود آمدند و
حر هم تشويق را پياده كرد و به عبدالله بن زياد نامه نوشت و منزل گرفتن امام را
در زمين كربلا به او خبر داد.
نامه ابن زياد به امام حسين(ع) رسيد كه گفته بود (اي حسين(ع) به من خبر رسيده
كه به كربلا منزل گرفتي، يزيد به من نوشته كه سر به بالين ننهم و سير نخورم تا
تو را به خدا برسانم يا تسليم حكم من و حكم يزيد بن معاويه شوي والسلام) امام
نامه را خواند و به دور انداخت و فرمود: مردمي كه رضاي خلق را به خشم خدا
خريدند رستگار نشوند. قاصد جواب نامه را خواست، فرمود: جواب ندارد، عذاب دارد.
قاصد برگشت و ابن زياد خشمگين شد و رو به عمر بن سعد كرد و او را به جنگ
حسين(ع) مامور نمود. ابن زياد با اين حيله يك هدف داشت، عمر بن سعد در شمار
رجال لشگري نبود و شهرت پهلواني و شمشير زني نداشت بلكه مردي زاهد نما و به
اصطلاح اهل علم محسوب مي شد و يك روحاني قلابي بوده كه حكومت بني اميه براي
عوام فريبي از او استفاده مي كرده است همچنين او پسر سعد وقاص بود (سعد وقاص
يازدهيمن كسي بود كه در آغاز بعثت ايمان آورد او عضو شوراي شش نفري عمر بود، او
فاتح عراق بود، كلنگ ساختمان شهر كوفه را اول بار او زد.) كه در زمان پيامبر
پدرش افتخارات زيادي داشت و در ميان مردم معروفيت داشت و در بين مردم قهرماني
بود كه در غزوات اسلام فتوحات زيادي كرده است، لذا ابن زياد او را انتخاب كرد
تا به مردم بفهماند اين جنگ هم در رديف همان جنگها است، همانطوريكه سعد وقاص با
كفار جنگيد پسر سعد هم (العلياذ بالله) با فرقه اي كه از اسلام خارج شده اند مي
جنگد.
وقتي ابن زياد به عمر بن سعد اين پيشنهاد را مي دهد او التماس مي كند به اين كه
او را معاف كند، ابن زياد نقطه ضعف او را مي دانست و قبلا فرماني براي او صادر
كرده بود براي حكومت ري ، به او گفت زمان حكومت را، پس عمر بن سعد كه آرزوي
چنين ملكي را داشت گفت اجازه بده بروم و تأمل كنم، با هر كس از خويشان خود
مشورت كرد او را ملامت كردند ولي در آخر طمع غالب شد. بقيه جريان عمر سعد فرداي
همان روز عمر بن سعد با چهار هزار سوار از كوفه وارد كربلا شد در اينجا آنچه
حضرت علي (ع) خبر داده بود پديدار شد، زيرا روزي علي (ع) عمر بن سعد را كه جوان
بود مورد خطاب قرار داد و فرمود: واي بر تو اي پسر سعد چگونه باشي آنگاه كه
ميان بهشت و دوزخ بايستي و دوزخ را انتخاب كني.
پيكهاي عمر بن سعد و ابن زياد دائماً در رفت و آمد بودند و ابن زياد پشت سر هم
لشگر به سوي ابن سعد مي فرستاد تا ششم محرم كه نوشته اند حتي كملت ثلاثين تا
اينكه سي هزار نفر كامل شدند. عمر سعد در كربلا كوشش مي كرد بلكه به شكلي بر
اصطلاح صلح برقرار كند تا دستش به خون امام آغشته نشود و حتي نامه اي به ابن
زياد نوشت، من كسي را نزد حسين(ع) فرستادم و پرسيدم چرا آمده؟ گفت: اهالي اين
بلاد به من نامه نوشتند و مرا خواستند و من هم آمدم اگر امرا ناخوش دارند و
پشيمانند از نزد آنها بر مي گردم ابن زياد پاسخ داد: نامه ات به من رسيد به
حسين(ع) پيشنهاد كن خودش و اصحابش با يزيد بيعت كند و پس از آن ما درباره آنها
تصميم بگيريم. سپس قاصدي ديگر براي عمر سعد فرستاد (اما بعد آب را بر حسين(ع) و
اصحابش بنديد و قطره اي آب ننوشند چنانچه با عثمان بن عفان عمل شد) عمر بن سعد،
عمرو بن حجاج را با پانصد سوار فرستاد شريعه فرات را محاصره كردند و آب را از
حسين(ع) و اصحابش غدقن نمودند.
حبيب بن مظاهر با ديدن نيروهاي زياد ، عمر بن سعد نزد امام آمد و عرض كرد يابن
رسول الله(ع) در اين نزديكي قبيله بني اسد زندگي مي كنند اجازه بدهيد نزد آنها
بروم و آنها را به ياري بخوانم، حضرت اجازه فرمودند. علت اينكه حضرت اجازه داد
اولا اتمام حجت باشد براي آن قبيله، ثانيا هر چه خون در اين راه بيشتر ريخته
شود اين نداي واي اسلاماه بيشتر به جهانيان مي رسد (كلاً رنگ خون از نظر تاريخي
ثابت ترين خونهاست و ديده شده افرادي در حال از بين رفتن خودشان يا ايده شان با
اهداء خون خود مطلب خود را بر كرسي نشاندند در عرب جاهليت نيز رسم بود قبايلي
كه مي خواستند پيمان اتحاد ببندند يك ظرف خون مي آورند و دستشان را در آن مي
كردند و مي گفتند اين پيمان هرگز گسستني نيست.).
ابا عبدالله(ع) در آن ساعات آخر هم استنصار مي خواهد و نداي هل من ناصر ينصرني
سر مي دهد كه بيايند براي او شهيد شوند نه اينكه او را نجات دهند. حبيب بن
مظاهر رفت و با كلام شيوايش توانست نود يار جمع آوري كند، همان وقت مردي از بني
اسد به عمر سعد خبر داد و عمر سعد چهارصد نفر سوار به سوي بني اسد فرستاد جنگ
سختي بين آنها در گرفت كه نيروهاي عمر سعد غلبه كردند و آنها گريختند وقتي به
امر ابن سعد آب فرات را به حضرت و ياران بستند تشنگي به حدي حسين (ع) و اصحابش
را رنج مي داد كه امام مجبور شدند پشت خيمه بروند و به اذن خدا كرامتي از خود
نشان دهند گوشه اي را كندند و چشمه آب شيريني جوشيد و همه نوشيدند و مشكها را
پر نمودند . راوي مي گويد حتي آنها غسل نمودند، سپس حضرت چشمه را نهان كرد.
اين خبر كرامت به ابن زياد رسيد و كسي را نزد عمر سعد فرستاد و گفت كه به من
خبر رسيده حسين (ع) چاه كنده و خود را سيراب نموده اند لذا وقتي نامه ام به تو
رسيد تا مي تواني بر آنان سخت بگير، و چنان عمل كن كه با عثمان آن گونه كردند.
امام پيغام داد به عمر سعد كه تو را مي خواهم تنها ببينم شبانه امام ساعتها با
او صحبت كرد و به عمر سعد فرمود: بر يزيد خروج كن و با من همراه شو. ولي
متاسفانه در تاريخ اين نصايح و سخنان گهربار امام ضبط نشده است . عمر سعد چون
نمي خواست دستش به خون حسين (ع) آغشته شود بعد از بازگشت از نزد امام، به ابن
زياد نامه نوشت به اين مضمون: اما بعد، خدا آتش را خاموش كرد و اختلاف كلمه را
برداشت و حسين (ع) به من قول داده يا به همان جا برود كه از آنجا آمده يا او را
به يكي از سرحدات اسلامي بفرستي و در آنجا بمانند و مانند يك مسلمان به سر برد،
اين پيشنهاد پسند شما و صلاح امت است.
ابن زياد وقتي نامه را خواند به فكر فرو رفت تا شايد غائله مسالمت آميز حل شود
ولي شمر ذي الجوشن گفت: آيا از عمر سعد اين مطلب را مي پذيري؟ در حاليكه حسين
در كنار توست بخدا اگر از قلمرو تو خارج شود ديگر دست به او نمي يابي الآن
شيعيان پدرش در اين سرزمين كم نيستند اگر دور او جمع شوند ديگر از عهده او بر
نخواهي آمد. ولي پيشنهاد كن با همراهانش تسليم شوند آنوقت مي تواني آنها را
عقوبت كني يا از آنها بگذري.
سپس آن ملعون اين شعر را خواند
الان قد علقت مخا لبنابه يرجو النجاه ولات حسين ماص
يعني
الآن چنگال ما به او گرفته و او راه نجات مي جويد و زمان رهايي گذشته است
ابن زياد (لعنه ا… ) نظر شمر را پذيرفت و به عمر سعد خشم كرد و به شمر گفت: او
چه نزديك بود ما را اغفال كند، و فوراً براي سعد نامه نوشت: همانا تو را
نفرستادم از حسين دفاع كني و وعده زندگاني به او بدهي و از طرف او نزد من شفاعت
كني اگر حسين بدون جنگ تسليم شد نزد من بفرست و اگر سرباز زد به آنها يورش ببر
تا همه را بكشي و پاره پاره كني كه مستحق آنند و اگر حسين كشته ، اسب بر سينه و
پشتش بتاز كه مستحق آن است گرچه پس از مرگ ، اين كار به او زياني ندارد. اگر تو
امر مرا اجراء كردي پاداش به تو دهيم و اگر نپذيري از لشگر كنار برو و همه را
به شمر ذي الجوشن واگذار كن كه دستور خود را به او داديم والسلام.
اين نامه را شمر برد، ضمنا نامه محرمانه اي به شمر داد و گفت اگر عمر سعد از
جنگ كردن، امتناع ورزيد به موجب اين فرمان گردن او را بزن و سرش را براي من
بفرست و خودت امير لشگر شو. شمر نامه عبيدالله بن زياد را به عمر سعد رساند
(اين نامه عصر تاسوعا، نهم محرم، به دست عمر سعد رسيد).
شمر آرزو مي كرد كه عمر سعد نپذيرد تا گردن او را بزند و خودش امير شود . شمر
گفت: بگو بالاخره چه مي كني؟ عمر سعد گفت: تو احترام نداري من خودم متصدي كار
مي شوم و تو فرمانده پيادگان باش.
روز تاسوعا براي اهل بيت خيلي دردناك و غمناك بود. شهامت و شجاعت حضرت عباس پشت
لرزان دشمن بود و با آن همه نيرو كه داشتند از حضرت عباس مي ترسيدند و براي رفع
اين خطر از كوفه در نظر گرفته بودند كه به هر نحو شده اباالفضل العباس(ع) را از
حسين (ع) جدا كنند و به مناسبت نسبتي كه شمر ذي الجوشن با ام البنين (مادر حضرت
ابوالفضل(ع)) داشت اين ماموريت را به عهده گرفت، شمر آمد و برابر اصحاب حسين
(ع) ايستاد و فرياد زد: خواهر زادگان ما كجايند؟ امام حسين فرمود: اي عباس(ع)
برو ببين چكارت دارد؟
مقام اطاعت محض حضرت عباسي را ببينيد ايشان نمي گويد اي امام، رئيس منافقين و
فساق است بلكه اطاعت محض دارد اگر ما بوديم به امام مي گفتيم اي امام آيا به
اخلاص ما شك داري كه يار وفاداري براي تو باشيم؟
با اينكه امام روز آخر، خطبه اي خواند و فرمود همه مي توانيد برويد و سپاه عمر
سعد ، او با من كار دارد ببينيد شايد براي ما اهانت بشود كه به امام بگوئيم آيا
لياقت نداريم در ركابت و در راه عقيده و اسلام تو و جدت پاره پاره شويم؟ ولي
حضرت عباس(ع) نگفت اي امام آيا ما بدي كرديم؟ اين جلوه عشق است با حضرت عباس(ع)
در صفين در ركاب پدرش اميرالمومنين علي (ع) بود، چنان مي جنگيد كه مالك اشتر با
آن همه رزم آفرينيش ماتش برده بود كه او كيست اينگونه مي جنگند، چون صورتش را
پوشانده بود، اين قدرت اوست. ولي مالك اشتر كه يار و وفادار و مخلص حضرت علي
بود در صفين به علي كلمه چرا، را گفت وقتي دلاوري مالك اشتر در صفين موجب شد
سپاه معاويه شكست بخورد مالك در چند قدمي چادر معاويه بود و اگر چند شمشير ديگر
مي زد معاويه به قتل مي رسيد كه متاسفانه عمروعاص دست به حيله زد و قرآن ها را
در نيزه نمود و خود اصحاب امام به روي امام شمشير كشيدند كه اينها هم مسلمان
هستند ما با مسلمانان نمي جنگيم و هر چه علي (ع) فرمود اين حيله است بگذاريد
پيروزي را به دست آوريم ولي به حدي رسيد كه گفتند اگر به مالك اشتر نگويي
برگردد تو را مي كشيم اينقدر مظلوميت علي (ع) به مالك اشتر پيغام داد برگردد
مالك گفت به علي بگو فقط چند قدم مانده دوباره از علي(ع) پيغام رسيد كه اگر علي
را سالم مي خواهي برگرد آن موقع مالك با چشمان اشكبار برگشت، البته از اخلاص
مالك كم نشد چون دوست داشت دشمن اول و قسم خورده مولايش علي(ع) را بكشد ولي
نسبت به اخلاص ابوالفضل(ع) قابل مقايسه نيست.
اخلاص ابوالفضل(ع) موقع آب آوردن مي باشد .
عباس(ع) و برادرانش(جعفر، عبدالله ، عثمان)بعضي فرزندان علي(ع) و برادران امام
حسين(ع) پيش شمر رفتند و فرمودند: چه مي خواهي؟ گفت: شما در امانيد. آنها
فرمودند: لعنت بر تو و امانت، ما را امان مي دهي و زاده رسول الله(ص) در امان
نباشد. اي شمر دستانت بريده باد كه به ما دستور مي دهي حسين (ع) را تنها
بگذاريم. شمر خشمناك و نااميد برگشت …
سپس عمر سعد فرياد كرد اي لشگر خدا سوار شويد و من مژده بهشت را به شما بشارت
مي دهم (يا خيل الله ادركني و بالجنه ابشري) ريا كاري را ببينيد نوشته اند سي
هزار نيرو به خروش آمد و صداي اسبها و انسانها در فضا پيچيد و عمر سعد به سوار
نظامش فرمان حركت داد و آنها نزديك خيمه شدند . امام جلوي چادر نشسته و به
شمشيرش تكيه داده و سرش بر روي زانو بود و خوابش رفته بود وقتي حضرت زينب (س)
جنجال لشكر را شنيد نزد برادر دويد چون خبر نداشت كه لشگر عمر سعد حمله ور شدند
و در داخل خيمه امام سجاد، پرستاري ايشان را مي نمود .
خانم گفت: برادر جان، اين همه سر و صدا را نمي شنوي كه نزديك ما مي آيند. امام
سر بر مي دارد و مي فرمايد:
من هم اكنون رسول الله(ص) را در خواب ديدم كه به من فرمودند تو فردا نزد ما
خواهي آمد. خواهر امام سيلي به چهره خودش زد و فرياد واي بر من كشيد،امام
فرمود: واي بر تو نيست خواهر جان خاموش باش. (وقتي احوال شهيدان كربلا را ورق
مي زنيم از طرفي روح و قلبها به درد مي آيد، تكان عجيب مي خورد از شجاعت و
اخلاص آنها و از طرفي متاثر نمي شويم چه ياراني فردا تكه تكه مي شوند).
شب عاشورا
وقتي سپاه عمر سعد نزديك خيمه ها شد، امام به حضرت عباس(ع) فرمود: سوار شو و
خودت را به لشگر عمر سعد برسان، ببين چه خبر است و چه مي خواهند؟حضرت
اباالفضل(ع) با زهير بن قيس وحبيب بن مظاهر جلوي آنها رفتند و فرمودند: من از
طرف امام پيام آورده ام كه ببينم چه خبر شده است؟ عمر سعد گفت: امير ابن زياد
گفته به شما پيشنهاد بدهم يا تسليم شويد يا با شما مي جنگيم. اطاعت حضرت
عباس(ع) از امام را ببينيد، فرمود: من از طرف خودم نمي توانم چيزي بگويم از
امام جواب خواهم گرفت. حضرت عباس(ع) نزد امام مي آيد و همراهان او مقابل سپاه
عمر سعد مي مانند حبيب بن مظاهر به آنها گفت: به خدا، فرداي قيامت پيش خدا بد
مردمي باشند آن مردمي كه كشته باشند ذريه پيغمبر خود را و خاندان و اهل بيت او
را. شخصي به او اهانت كرد و گفت: از خودت تعريف نكن، تو نزد ما از شيعيان اين
خانواده نبودي. حبيب پاسخ مي دهد: از اين موقعيتي كه اكنون دارم نمي فهمي كه من
از شيعيانم؟ به خدا من نامه اي به حسين(ع) ننوشتم و وعده ياريش ندادم بلكه با
اعتقاد او را ياري مي كنم و جانم را قربانيش خواهم كرد، براي آنكه شما حق خدا و
رسولش را ضايع كرديد.
حضرت عباس(ع) به نزد امام رسيد و گفته عمر سعد را به حضرت رساند. حضرت فرمود:
مي جنگيم، ولي نزد آنها برو و اگر تواني كار را به فردا انداز. بعد براي اينكه
توهمي پيش نيايد كه آنها فكر كنند كه حسين(ع) يك شب را غنيمت شمرد كه شايد زنده
بماند، فرمود: خدا خودش مي داند كه من اين مهلت را به عنوان شب آخر عمرم، دلم
خواست با معبودم راز و نياز كنم و قرآن و عبادت كنم و آموزش بخواهم و خدا مي
داند كه من نماز و تلاوت قرآن وكثرت دعا و استغفار را دوست دارم اين مهلت براي
هر دو طرف مايه اميدواري بود زيرا حسين (ع) انتظار تكميل ياران جانباز خود را
داشت كه جمعي شب عاشورا به حضرت پيوستند و جمعي هم ظهر عاشورا (كه حربن يزيد
رياحي كه در شمار آنها بود) به حضرت بپيوندند و بدون پيوست اين تعداد، كاروان
شهادت حسيني كامل نبود و از طرف ديگر خود شب زنده داري حسين(ع) و اصحابش در
برابر اين سپاه كفر، اتمام حجتي ديگر بود چون بسياري از آنان نسبت به امام
مظلوم در اشتباه بودند و براي عمر سعد هم اميد مي رفت كه در ضمن اين مهلت براي
امام شايد از استقامت دست بكشد و دست او به خون پسر پيغمبر (ص) آغشته نگردد و
آبرويش براي دنيايش محفوظ بماند. حضرت عباس(ع) برگشت و عمر سعد نيز درخواست
امام را قبول كرد.
آن شب امام در وضع فوق العاده اي به سر برد، شب هنگام ياران خود را جمع كرد،
امام سجاد فرمودند با آنكه بيمار بودم نزديك رفتم و شنيدم پدرم به يارانش مي
فرمود:
بهترين ستايش را بر خداوند نمايم و برسود و زيان، او را سپاس گذارم. بار خدايا،
من تو را سپاس مي گويم كه ما خانواده را به نبوت گرامي داشتي، قرآن را به ما
آموختي، در دين دانا ساختي و به ما گوشهاي شنوا، ديده بينا و دل روشن دادي. ما
را از شكرگزاران خود بپذير. اما بعد، من در ميان اصحاب جهان با وفاتر و بهتر از
اصحاب خود نمي دانم، در ميان خانواده ها مهربانتر از افراد خانواده خود نمي
شناسم اني لا اعلم اصحاباً اوفي و لاخيراً من اصحابي و لااهل بيت او قبل و
لاافضل من اهل بيتي . خداوند شما، همه را از طرف من جزاي خير دهد، من به همه
شما اجازه دادم كه آزادانه برويد و شما را حلال كردم. اين شب تاريك شما را فرا
گرفته است، در امواج ظلمات خود را از گرداب بيرون كشيد، هر كدام از شما دست يكي
از افراد خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرها پراكنده شود زيرا اين مردم مرا
مي خواهند و اگر مرا گرفتار كنند از جستجوي ديگران بگذرند.
اولين نفر حضرت ابوالفضل (ع) صحبت نمودند و ابراز وفاداري كردند و هر كدام از
اصحاب مطلبي عرض كردند، مسلم بن عوسجه گفت: ما دست از تو بر نمي داريم، نيزه به
سينه دشمن مي كنم و تا دسته شمشير در دست دارم با آن بجنگم و اگر سلاح به دستم
نماند به آنها سنگ بياندازم، به خدا اگر بدانم كه كشته مي شوم و زنده مي شوم و
سپس كشته مي شوم و سوخته مي شوم و خاكسترم را باد مي دهند و هفتاد بار با من
چنين كنند از تو جدا نشوم تا در آستانت بميرم ولي افسوس كه فقط يك جان دارم.
زهيربن قين نيز گفت: به خدا من دوست دارم كشته شوم و زنده شوم و باز كشته شوم
تا هزار بار و خداوند با اين كشتار، از تو و خاندانت دفاع كند. سپس حضرت قاسم
بن الحسن (ع) قيام كرد.(قاسم سيزده سال سن دارد پيش خودش شك مي كند كه آيا اين
شهادت نصيب منهم مي شود يا نه)رو به حضرت مي كند و مي گويد: يا عماه انا في من
قتل، آيا من هم جزء كشته شدگان هستم؟ حضرت از او پرسيد: كيف الموت عندك، مرگ
پيش تو چگونه است؟ عرض كرد: يا عماهاحلي من العيل، شيرين تر از عسل. حضرت
فرمود: نعم ابن اخي؛ بله اي فرزند برادرم، ولي به درد سختي مبتلا خواهي شد.
قاسم الحمدلله گفت.
امام سجاد (ع) مي فرمايند: وقتي امام وفاداري يارانش را ديدند به آنها فرمودند
اكنون سربرداريد و نگاه كنيد. آنها جاي خود را در بهشت ديدند و امام، جايگاه تك
تك آنها را به ايشان نشان داد.
شب عاشورا امام برنامه هاي مفصلي دارند، من جمله آماده كردن سلاحها و ياران،
همچنين به اصحابش دستور دادند تا گودالي خندق مانند، در پشت خيمه ها بكنند به
طوريكه اسبها هم نتوانند از روي آن رد شوند و از پشت حمله كنند، داخل گودال
هيزم ريختند و آنها را افروختند تا دشمن بفهمد تا زمانيكه حسين(ع) زنده است نمي
تواند به خيمه ها حمله كند. سپس امام به يارانش فرمود كه خيمه ها را نزديك به
هم كنند و طناب خيمه ها را درون يكديگر بكشند بگونه اي كه عبور يك نفر هم از
بين خيمه ها ممكن نباشد و دشمن تنها از روبرو بتواند با آنها بجنگد.
در آن شب امام شروع به عبادت نمودند، تمام شب را به دعا و راز و نياز به درگاه
خداوند مشغول شدند و يارانش همه از ايشان تبعيت نمودند. راوي مي گويد: تلاوت
قرآن و دعا و گريه ايشان مانند زنبوران عسل بود بطوريكه عده اي از سپاه دشمن را
به گريه انداخت.
امام صبح عاشورا نماز صبح را با اصحابشان خواندند و اسب رسول الله(ص)(اين اسب
مرتجز نام داشت)را سوار شدند و اصحاب را براي پيكار آماده كردند. همه آنها سي و
دو سواره و چهل پياده بودند(البته روايتها مختف است چهل وپنج نفر سواره و شصت
ويك نفر هم روايت شده است، اما مشهور به آن هفتاد و دو تن مي باشد).
امام، زهير بن قين را بر ميمنه و حبيب بن مظاهر را به ميسره سپاه گماردند، پرچم
را به حضرت ابوالفضل(ع) دادند و دستور دادند هيزم هايي را كه پشت خيمه ها جمع
آوري كرده بودند و در خندق ريختند(هيزم ها مانند نهر بزرگي در پشت خيمه ها شده
بود)آتش زنند كه مبادا دشمن از پشت حمله كند.
عمر سعد هم صبح عاشورا لشگر خود را صف كرد؛ عبدالله بن زهير ازدي را به
فرماندهي نيروهاي اهل مدينه گماشت، قيس بن اشعث را بر اهالي ربيعه، كنده
عبدالرحمان بن ابي سبره حنفي را به اهالي مذحج و بني اسد گمارد. حر بن يزيد
رياحي را سردار تميم و همدان نمود، فرماندهي ميمنه سپاه را به عمرو بن حجاج
زبيدي، فرماندهي ميسره را به شمربن ذي الجوشن، فرماندهي سواره نظام را به عروه
بن قيس احمسي، فرماندهي پيادگان را به شبث بن ربعي يوبوعي و پرچم را به آزاده
كرده خود دريد سپرد.
امام فرمان دادند خيمه اي تهيه نمايند و در آن مشك برند و سورمه درست نمايند،
سپس خود و اصحاب به چشم نوره (سورمه) كشيدند.
لشگريان عمر سعد آمدند و گرد خيمه هاي حسين دور زدند وقتي آتش خندق و بسته بودن
راه حمله از پشت را ديدند، شمربن ذي الجوشن فرياد زد: اي حسين(ع) پيش از قيامت
به آتش شتافتي(آنقدر ناتوان و نامرد بودند كه با وجود سپاهي سي هزار نفري در
مقابل هفتاد ودو تن به همراه زن و بچه هنوز مي خواستند از پشت حمله كنند). امام
فرمودند: اي زاده مادري بزچران، تو شايسته نيران هستي(آتش). مسلم بن عوسجه
خواست او را با تير بزند، امام نگذاشتند و فرمودند: من دوست ندارم آغازگر نبرد
باشم.
نقشه لشگر كوفه اين بود كه با عده فراوان خود امام را محاصره كنند، آنها را
اسير نمايند و به كوفه ببرنددر حاليكه اصلا فكر نمي كردند اين جمعيت اندك در
برابر سي هزار نفر، چنان جبهه اي مستحكم و قدرتمند تشكيل دهند. نقشه اي كه امام
كشيدند و دژي كه از خيمه ها و خندق آتش فراهم كردند، يكي از شاهكارهاي نظامي
است و يكي از كرامات امام شمرده مي شود.
وقتي لشگر كوفه نزديك شد، امام روي شتر سوار شدند و فريادي كشيدندكه لشكر عمر
سعد شنيدند. ايشان فرمودند: اي مردم، به من گوش داريد و شتاب بكنيد تا حق
نصيحتي كه بر من داريد ادا كنم.آنقدر امام به دشمنانشان هم دلسوز بودند كه
خواستند آخرين لحظه حتي يك نفر هم كه شده از عذاب ابدي دوزخ نجات پيدا كند، ولي
ببينيد جهالت را؟امام فرمودند: علت آمدنم به سوي شما را بگويم اگر پذيرفتيد و
به من حق داديد خوشبخت خواهيد شد و اگر نپذيرفتيد ديگر به من مهلت ندهيد.
خطبه امام حسين(ع) روز
عاشورا
امام مي فرمايند: ولي من آن خدايي است كه كتاب فرود آورده و هم او ولي شايستگان
است. راوي ميگويد با گريه خواهرش خطبه قطع شد، امام حضرت عباس(ع) و پسرش علي
اكبر(ع) را نزد ايشان فرستادند كه ايشان را خاموش كنند، سپس بقيه خطبه را با
درود بر پيغمبر(ص) و پيامبران ادامه داد:
اما بعد، بنگريد من از چه خاندانم و به خود آئيد، خويش را سرزنش كنيد و بنگريد
آيا كشتن من رواست؟حرمت من براي شما زير پا شدني است؟ آيا من پسر پيغمبر(ص) شما
نيستم، پسر وصي و عموزاده شما نيستم؟ آيا حمزه سيدالشهدا (ع) عموي پدرم نيست؟
آيا جعفر بن ابيطالب برادر پدرم كه در بهشت با دو بال پرواز مي كند، عمويم
نيست؟ به شما نرسيده كه رسول خدا (ص) درباره من و برادرم فرمود سيد جوانان اهل
بهشتند؟ اگر گفتار مرا درست مي دانيد، بسيار خوب، باور كنيد. از وقتي دانستم
خدا دروغگو را دشمن دارد، دروغ نگفتم و اگر باور نداريد كساني از اصحاب پيغمبر
هنوز زنده اند برويد از آنها بپرسيد تا به شما خبر دهند. از جابربن عبدالله
انصاري، ابوسعيد خدري، سهل بن سعد انصاري، زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد،
اين پرسيدن از ريختن خونم جلوگير شما نيست؟
شمر گفت: من خدا را زباني پرستم و ندانم چه مي گويي. حبيب بن مظاهر به شمر گفت:
تو خدا را به هفتاد زبان مي پرستي و خدا دلت را سياه كرده است، حسين(ع) فرمود:
اگر شما در اين ترديد داريد كه من زاده دختر پيغمبرم، واي بر شما، آيا از شما
خوني ريختم؟مالي از شما خورده ام؟ زخمي به شما زدم كه حالا قصاص آن را مي
خواهيد؟ همگي دشمنان خاموش شدند سپس امام فرياد زد: اي شبث بن ربعي، اي حجار بن
ابجر ، اي قيس بن اشعث و اي يزيد بن حارث آيا به من ننوشتيد كه ميوه ها رسيده و
باغها سبز شده و به سوي لشگري كه براي تو آماده شده، بيا؟ گفتند: ما ننوشتيم.
امام فرمود: به خداوند نوشتيد:اكنون كه مرا نمي خواهيد بگذاريد به مأمن خود در
هر جاي زمين كه باشد برگردم. قيس بن اشعث (لعنه ا… عليه) گفت: اي حسين(ع) نمي
دانم چه مي گويي؟ تو بايد تسليم پسر عم خود شوي، او به دلخواه تو رفتار مي كند.
امام فرمودند: نه، به خدا قسم به شما دست خواري ندهم و از شما مانند بنده
نگريزم. و فرياد كشيدند: من به پروردگار خود پناه مي برم از هر متكبري كه ايمان
به روز حساب ندارد. سپس شتر را خوابانيد و يكي از ياران (عقبه بن سمعان) زانوي
شتر را بست.
سپاه عمر سعد هنگامي كه خواستند به سپاه امام يورش برند، زهير بن قيس سوار اسب
خود شد و سلاح پوشيده جلو آمد وگفت : بر مسلمان لازم است برادر مسلمان خود را
اندرز دهد، ما تاكنون برادر و همدين بوده تا اينكه شمشير ميان ما جدائي انداخت،
اينك ما امتي باشيم و شما امتي ديگر، خداوند ما و شما را به ذريه پيغمبر خود
آزمايش كرده تا ببيند ما و شما چه مي كنيم، شما را به ياري او مي خوانم و از
سركشي زاده عبيدالله بر حذرتان مي دارم زيرا جز بدي از آنها نديده و نبينيد،
چشمان شما را ميل كشند و دست و پاي شما را بر سر چوبه دار كنند، گوش و بيني شما
را ببرند و نيكان و دانشمندان شما را چون حجربن عدل و هاني بن عروه و امثال
آنها را بكشند. ولي در پاسخ او را دشنام دادند و ابن زياد را ستودند وگفتند: به
خدا نرويم تا آقايت و همراهانش را بكشيم يا او را مسالمت آميز نزد امير بن زياد
ببريم. زهير دوباره فرمود: اي بندگان خدا، پسر فاطمه(س) به درستي و نصرت شايسته
تر از ابن سعد و ابن زياد است اگر او را ياري نكنيد به خدا پناهتان باد. او را
نكشيد، او را با عموزاده اش يزيد گذاريد، به جانم سوگند كه يزيد با نكشتن حسين
هم از اطاعت شما راضي است.
شمر بن ذي الجوشن تيري به او انداخت و گفت: خاموش باش، ما را از پر گوئي خسته
كردي. زهير به او گفت: من با تو سخن نگويم، همانا تو جانوري، به خدا گمان ندارم
دو آيه قرآن درست بخواني، مژده ات باد به رسوائي و عذاب دردناك در قيامت. شمر
گفت: خداوند تا يك ساعت ديگر خودت و آقايت را خواهد كشت.زهير گفت: مرا از مرگ
مي ترساني؟ بخدا مرگ با حسين (ع) نزد من بهتر است از آنكه با شما جاويدان
بمانم. زهير رو به مردم كرد وگفت: اي بندگان خدا، اين پست جفاجو و همگامانش شما
را از دينتان خارج ساختند، بخدا شفاعت محمد (ص) به مردمي نرسد كه خون خاندان او
و كسانيكه آنها را ياري مي كنند بريزند. مردي از اصحاب او را صدا كرد كه امام
مي فرمايند: برگرد، به جان خودم اگر مومن آل فرعون قوم خود را نصيحت كرد تو هم
اينها را نصيحت كردي. سپس امام به يزيد بن خضير فرمود: با آنها سخن بگو. يزيد
پيش رفت وگفت: اي مردم از خدا بپرهيزيد، سپرده محمد (ص) ميان شماست، اينان ذريه
و خاندان و دختران حرم اويند، آنچه در دل داريد بگوئيد، مي خواهيد با آنها چه
كنيد؟ گفتند: مي خواهيم آنها را در اختيار ابن زياد قرار دهيم. يزيد گفت: چرا
از آنها نمي خواهيد كه به جاي خود برگردند؟ اي اهل كوفه نامه ها و پيمانهايي كه
به آنها داديد و خداوند را بر آنها گواه گرفتيد از ياد برده ايد؟ واي بر شما،
خاندان پيامبر(ص) خود را دعوت كرديد چون نزد شما آمدند، آنها را به دست ابن
زياد مي دهيد و آب فرات را به روي آنها مي بنديد؟! بسيار بد كرديد، خداوند روز
قيامت شما را سيراب نكند كه بسيار بد مردمي هستيد، خدايا آنها را به جان هم
انداز تا نزد تو آيند و تو بر آنها خشمگين باش. لشگر عمر سعد او را تيرباران
كردند او نيز برگشت. خود امام آمدند، برابر لشگر ايستادند، به عمر سعد نگريستند
و فرمودند:
سپاس خدايي را سزاست كه دنيا را آفريد و آن را خانه فنا و زوال مقير گردانيد كه
اهل خودش را دستخوش دگرگوني سازد، فريفته كسي است كه او را بفريبد، اين دنيا
شما را نفريبد كه هر كس بدان تكيه زند نوميد سازد. من مي بينم شما براي كاري
گرد آمديد كه خدا را بر خود خشمناك كرديد و از رحمت خود دور ساختيد، پروردگار
ما بسيار خوب است و شما بسيار بد. به طاعت خدا اقرار داريد و به رسولش محمد (ص)
ايمان داريد ولي بر ذريه اش يورش برديد كه آنها را بكشيد. شيطان بر شما چيره
شده و خداي بزرگ را از ياد شما برده است، مرگ بر شما و ملك شما ، انا لله و انا
اليه راجعون.
عمر بن سعد گفت: واي بر شما، او را پاسخ دهيد، اين زاده علي(ع) است اگر همه روز
سخنراني كند رشته سخن از دست ندهد. همه سپاه هلهله كردند تا صداي امام را
نشنوند چون كم مانده بود كه در بين سپاهيان عمر سعد درگيري پيش بيايد. امام
آنها را به خاموشي دعوت كردند ولي خاموش نشدند تا اينكه به آنها فرمودند: واي
بر شما، شما را چه مي شود كه خاموش باشيد، من شما را به راه راست مي خوانم، هر
كس از من بشنود رشد يافته و هر كس نافرماني كند به هلاكت مي رسد. همگي شما
نافرماني مرا كرديد، شكمتان از حرام پر شده است و بر دلتان مهر نهاده است.
اصحاب عمر سعد همديگر را سرزنش كردند و گفتند: خاموش باشيد. سپس امام فرمود و
عمر سعد را خطاب قرار داد: اي عمر سعد، مرا براي آن مي كشي كه ابن زياد تو را
والي ري و گرگان كند، بخدا براي تو گوارا نشود، عهدي است حتمي، هر چه خواهي بكن
كه پس از من خوشي نبيني، نه در دنيا و نه در آخرت، گويا مي بينم كه سرت را در
كوفه بر نيزه اي زده اند و كودكان بر آن سنگ پرتاب مي كنند و نشانه خود مي
نمايند. عمر بن سعد از سخن حضرت خشم كرد و از او رو گردانيد و به لشگر خود گفت:
انتظار چه داريد؟ بر او حمله بريد. امام در ميان اين جنجال مانند يك فرمانده
نيرومند هم تبليغ و ارشاد مي كنند، وظيفه رهبري و امامت را انجام مي دهند و هم
معجزه و كرامت اظهار مي كنند.
امام براي آخرين بار سخنان آتش بار خود را ايراد كرد و حقيقت حال آنها را روشن
ساخت و آنچه از نفرين مي بايست باشد به آنها گفت و اين آخرين سخنراني امام است.
امام سوار شتر شدند و آنها را به خاموشي وا داشتند، خدا را سپاس گفتند و بر
فرشتگان و انبياء و رسل صلوات فرستادند و سپس فرمودند:
اي گروه تار و مار، از سرگرداني غمگسار شويد كه مرا به فريادرسي خوانديد و ما
يورش كنان به دادخواهي شما آمديم و اكنون شمشيري كه ما به دست شما داديم به روي
ما مي كشيد و آتشي كه به جان دشمن خود و شما افروختيم بر ما مي افكنيد. دست
دشمن خودتان شديد تا بر تير دوست خود بزنيد صد واي بر شما، با آنكه هنوز شمشير
در غلاف است چون ملخ دريايي سوي جنگ پرش كرديد و چون پروانه بر آن پياپي بال
زديد، كوبيده و پايمال باشيد. اي كنيزپرستان، از حزب راندگان، قرآن دور
اندازان، سخنهاي حق وارونه سازان و قانون شكنان آيا اينها را ياري مي كنيد و ما
را وا مي گذاريد؟ آري، اين شيوه پيمان شكني ديرين شما است كه پدران شما بر آن
ريشه كردند و شاخه ها بر آن فراز آمد و شما ميوه پليد آن هستيد كه براي يابنده
خود گلوگير است و براي بزور رباينده گوارا. بدا بر شما كه مرا بر شمشير خوردن و
خواري كشيدن وا مي داريد، دور باد از ما خواري. سپس دعا كرد بار خدايا باران
آسمان را از آنها گرفته، به محيطهاي قحطي گرفتارشان كن و غلام ثقيف را بر آنها
بگمار تا جام تلخي به كام ريزند زيرا كه ما را تكذيب كردند و واگذاردند. تو
پروردگار ما هستي بر تو توكل داريم و به سوي تو باز مي گرديم؟
عمر بن سعد پيش راند و تيري به لشگر حسين(ع) انداخت و گفت: نزد امير گواه باشيد
كه من تيراندازي را آغاز كردم و پيرو دستور امير عمر سعد تيرهاي لشكر كوفه چون
پرندگان باريدن گرفت. پس از تيرباران، اصحاب امام كم شدندو پنجاه نفر از ياران
امام به شهادت رسيدند امام به يارانشان فرمودند: خدايتان رحمت كند، برخيزيد
براي مرگ كه اين تيرها چاره ندارد، پيك لشگرند كه سوي شما مي آيند.
پيوستن حربن يزيد رياحي
به امام حسين(ع)
وقتي حر بن يزيد ديد لشگر كوفه تصميم گرفتند با حسين (ع) بجنگند و فرياد هل من
ناصر ينصرني حسين(ع) را شنيد. به عمر بن سعد گفت: تو با اين مرد مي جنگي؟ گفت:
آري بخدا، جنگي كه اگر هموار باشد سرها بيفكند و دستها بپراند. حر گفت: آيا
پيشنهاد او پسند شما نيست؟ عمر سعد گفت: اگر كار بدست من بود پذيرا مي شدم ولي
ابن زياد نپذيرد. حربن يزيد به كناري از لشگر آمد و خود را به حسين (ع) نزديك
كرد. مهاجر بن اوس به او گفت: چه قصدي داري؟ پاسخ او را نداد و لرزه اي بر
اندامش افتاده بود مهاجر بن اوس به او گفت: وضع مشكوكي داري، من تو را در هيچ
ميداني چنين نديدم و اگر به من مي گفتند: شجاعترين اهل كوفه كيست؟ تو را نام مي
بردم. حر گفت: من خود را در ميان بهشت و دوزخ مي بينم، بخدا چيزي را بر بهشت
اختيار نكنم اگر چه پاره پاره و سوزانده شوم. تازيد، بر اسب زد و دست بر سر
گذاشت، پس گفت: بار خدايا، به سوي تو برگشتم توبه ام بپذير، من دل دوستان تو و
زادگان دختر پيغمبرت(ص) را لرزاندم. وقتي به امام نزديك شد سپر واژگون كرد و بر
ايشان سلام كرد. جريان حر بن يزيد درسي است براي كسانيكه بار گناه آنان بسيار
سنگين است، هر كس در هر پست و مقامي باشد چون به خود آيد و از روي حقيقت پشيمان
شود خداوند او را مي بخشد.
حر در مرحله اول به سوي اهل كوفه برگشت و حق را به آنها ابلاغ كرد و با همين
تبليغ همه خطاهاي عمر خود را برگردانيد. در مرحله دوم با خون همه گناهان عمر
خود را شست و زماني پاك شد كه امام سر او را به دامن گرفت. آنجا كه مي گفتند:
توبه حر پذيرا نشد در قبر ايشان و نبش قبر ايشان ثابت شد(جريان پادشاه ايران و
خون آمدن از پيشاني حضرت حر) حر خود را به امام رساند و گفت: قربانت يا بن رسول
الله(ص) من همان هستم كه نگذاشتم برگردي و در راه پا به پاي تو آمدم و تو را
اينجا زمين گير نمودم، من گمان نمي بردم كه اين مردم پيشنهاد تو را نپذيرند،
بخدا اگر مي دانستم با تو چنين مي كنند چنين رفتاري نمي كردم. من به خدا توبه
كردم، آيا توبه ام پذيرفته مي شود؟ امام فرمودند: بله، خداوند قبول مي كند، حال
از اسب فرود بيا،حر عرض كرد: من سواره بهتر مي توانم خدمت كنم اگر اجازه
بفرمائيد ساعتي با آنها مي جنگم و در آخر به شهادت مي رسم. امام فرمودند: خدايت
رحمت كند، هر چه در نظر داري عمل كن. حر جلوي امام ايستاد و گفت: اي اهل كوفه،
مادرتان مباد و نزاد، اين بنده شايسته خدا را دعوت كرديد تا نزد شما آيد او را
از دست داديد، گمان داشتيد كه از او با جان خود دفاع ميكنيد و سپس بهر او
جهيديد تا او را بكشيد و از هر سو راه بر او بستيد، چون اسيري در دست شما
گرفتار شده و سود و زيان خود را از دست داده، آب فراتي كه يهود و ترسا
(مسيحيان) و گبر مي نوشد به روي او، زنان، كودكان و خانه اش بستيد. چه بد
رفتاري با ذريه محمد (ص) كرديد.
سخن حر به اينجا رسيد كه عده اي بر او حمله كردند و او در برابر امام ايستاد،
امام به او فرمود: اهلاّ و سهلاّ (خوش آمدي تو در دنيا و آخرت حري)حر بن يزيد
برگشت. هر كس تن به تن با او مبارزه مي كرد با اولين ضربه كشته مي شد، عمربن
حجاج به مردم فرياد زد اي احمقان اينها پهلوانان و از جان گذشته گانند، تنها به
ميدان آنها نرويد.
عمر بن سعد (عمر سعد) گفت: راست مي گويد. به همه اعلام كرد كه تن به تن با آنها
مبارزه نكنيد تا اينكه بر او تاختند و او را به شهادت رساندند. سپس امام در
لحظه شهادت حر به بالين او رسيدند، در حاليكه خون از بدنش جاري بود، فرمودند:
بخّ بخّ يا حرّ انت حر كما سميت في الدنيا و الآخره؛ آفرين بر تو اي حر، تو
آزاده مرد هستي همانطوريكه در دنيا و آخرت تو را حر ناميدند.
مسلم بن عوسجه در كوفه وكيل مسلم بن عقيل بود و وجوه را تحويل مي گرفت، اسلحه
مي خريد و بيعت مي گرفت. در كربلا نبرد سختي نمود و در نبرد با لشگريان عمر سعد
تلاش بسيار كرد تا اينكه به سر او ريختند و او به زمين افتاد وقتي گرد و خاك
فرو نشست، او در خون غلطان بود كه امام به بالينش آمدند و به او فرمودند:
پروردگارت رحمتت كند. حبيب بن مظاهر نزديك او شد و گفت: بخاك خون غلطيدن تو بر
من ناگوار است، تو را به بهشت مژده باد. سپس به او گفت: اگر نه اين بود كه مي
دانم هم اكنون به دنبالت روانم، دوست داشتم كه هر چه در دل داري به من نصيحت
كني. مسلم بن عوسجه گفت: سفارش حضرت را به تو مي كنم و بايد قربان او شوي. حبيب
گفت: به پروردگار كعبه چنان كنم، سپس در دستان حضرت جان سپرد.
يادآوري ابوثمامه صائدي
براي نماز و شهادت حبيب بن مظاهر
وقتي ابوثمامه شهادت پي در پي ياران امام را ديد به حضرت عرض كرد: يا ابا
عبدالله(ع)جانم فدايت، مي بينم كه اين لشگر به تو نزديك شدند ولي به خدا سوگند
تو به شهادت نبايد برسي، مگر اينكه من پيش از تو به شهادت برسم. لذا من دوست
دارم كه نماز ظهر كه وقتش رسيده با تو بخوانم و سپس نزد خدا بروم. امام سر را
بلند كردند و به آسمان نگريستند و فرمودند: ياد نماز كردي، خدايت تو را از
نمازگزاران و ذاكرين قرار دهد.
ذكرت الصلوه، جَعلكَ الله من المصلين الذكرينَ، نعم هذا اول وقته
از اينها بخواهيد از ما دست بردارند تا نماز بخوانيم، حصين بن تميم گفت: نماز
شما قبول نيست. حبيب بن مظاهر گفت: ايهاالحمار، اي الاغ به گمانت نماز فرزند
رسول الله (ص) قبول نيست و نماز تو ميخوار قبول است. حصين بن تميم خشمگين شد و
به آنها حمله نمود و حبيب بن مظاهر پيش رفت و شمشيري به او زد ولي به جلوي اسب
او خورد. از روي اسب به زمين افتاد ولي يارانش او را نجات دادند. نبرد سختي شد
و شصت و دو نفر از ياران عمر سعد را كشت. مردي از بني تميم بر او حمله كرد و
شمشيري به سر مبارك حبيب زد و او به شهادت رسيد.(قاتل او بديل بن صريم است) با
شهادت حبيب قلب امام شكست، از خداوند براي او پاداش خواست و فرمود: خداوند به
تو خير دهد تو دانشمندي بودي كه در يك شب تمام قرآن را مي خواندي(بعدها فرزند
حبيب بن مظاهر بنام قاسم بن الحبيب قاتل پدرش را بعد از ماهها تعقيب به قتل
رساند).
ياران نماز جماعت را پشت حضرت خواندند و زهير بن قين و سعيد بن عبدالله بعنوان
محافظ امام، جلوي ايشان ايستادند. روايت شده است سعيد بن عبدالله حنفي جلوي
امام ايستاد و هدف تير دشمن قرار گرفت، امام هر عملي انجام مي داد او خود را
سپر حضرت مي كرد تا زمانيكه آنقدر تير به بدنش زدند كه به زمين افتاد و گفت:
بار خدايا، لعنت عاد و ثمود را بر آنها بفرست. خدايا، از قول من به پيغمبرت(ص)
سلام برسان و آنچه درد و زخم ديدم به پيامبر(ص) برسان كه من در ياري فرزند او
بودم. سپس به شهادت رسيد،در نبردي روايت شده خود زهير بن قين صد و بيست مرد را
كشت و اشخاصي به نامهاي كثيربن عبدالله شيعي و مهاجر بن اوس تميمي او را به
شهادت رساندند. ببينيد، اصحاب امام حسين(ع) پيش او در جانبازي از به يكديگر
سبقت مي گرفتند ولي با اين وجود عده اي هم اندك و كمتر از تعداد انگشتان دست
امام را ياري نكردند و لياقت و سعادت ياري امام و شهادت در راه او را نداشتند
مانند ضحاك بن عبدالله مشرقي.
شهادت حضرت علي اكبر
(ع)
ياران ابي عبدالله(ع) به شهادت رسيدند و جزخانواده اش كه اولاد علي(ع)، اولاد
جعفر بن ابيطالب، اولاد عقيل و امام حسن(ع) بودند، ديگر كسي نمانده بود همگي
آنها گرد آمدند و تصميم به جنگ گرفتند، ابتدا فرزند خود امام،حضرت علي اكبر(ع)
از پدرش اجازه نبرد خواست، امام هركدام از اصحاب كه اذن مبارزه مي خواستند،
مقداري طفره مي رفتند تا عطش و عشق شهادت آنها در تاريخ ثبت شود و همچنين نمي
خواست آنها به شهادت برسند ولي وقتي فرزندش اذن ميخواهد، بدون مكث كردن به او
اذن مي دهد. راوي ميگويد حضرت امام حسين(ع) نگاه نااميدي به او كرد، اشكش
سرازير شد و روي مبارك را به سوي آسمان بلند كرد و فرمود: خدايا، گواه اين مردم
باش. خدايا، جواني به مقابل آنها مي رود كه شبيه ترين مردم به پيغمبر(ص)از نظر
خلقت، اخلاق و گفتار مي باشد و ما هر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مي شديم به روي
او نگاه مي كرديم. بار خدايا، بركات زمين را از اين قوم دريغ بدار، ميان آنها
جدايي افكن، آنها را پاره پاره كن و روش آنها را ناستوده كن.
سپس رو به عمر سعد فرياد زد: از ما چه مي خواهي؟ خداوند نسلت را قطع كند و عملت
را نامبارك كند و كسي را بر تو مسلط كند كه در بسترت سرت را ببرد، همچنان كه
پيوند مرا گسستي و خويشاوندي مرا با پيامبر(ص) مراعات نكردي.
بالاخره نوبت علي اكبر(ع) مي رسد، او در ظهر عاشورا و جلوي پدر به سوي ميدان
ستيز مي رود و از خود شجاعتها نشان مي دهد، علي اكبر(ع) بر لشگر حمله ور مي
شودف رجزي چنين مي خواند:
انا علي ابن الحسين بن علي نحن و بيت الله اولي بالنبي
من شبث و شمر ذاك الدني و مشر ذالك الدني
اضربكم بالسيف حتي ينثني ضرب غلام هاشمي علوي
ولا ازال اليوم احمي عن ابي تالله لا يحكم فينا ابن الدعي
منم علي بن الحسين بن علي، ما به خدا هستيم اولي به نبي، از شبث و شمر همان پست
دني، تا خم شود تيغ ز غم چون زدني (من آنقدر بر شما شمشير مي زنم تا شمشير در
پيچ و تاب افتد) همچون جواني هاشمي علوي (آنهم شمشير زدني مانند جوان هاشمي
علوي) ، خود نسپاريم بر آن ابن دعي (پسر زياد لاف زن گزافگو)
علي اكبر(ع)، چندين بار حمله كرد و جمع بسياري را كشت بطوريكه مردم از بسياري
كشتگان خودشان به خروش آمدند، در روايتي آمده است علي اكبر(ع) با تشنگي اي كه
داشت صد و بيست نفر از آنان را كشت، سپس نزد پدر برگشت در حاليكه زخم بسياري
برداشته بود، عرض كرد: اي پدر، العطش قد قَتَلني و ثقل الحديد اجهدني، نهل الي
شربه من الماء سبيلُ اتقوي بها. حضرت علي اكبر(ع) بسياري از سپاه دشمن را كشت،
ضربتها خورد و در حاليكه دهانش خشك است از ميدان بر مي گردد، از پدر تمنايي مي
كند: پدر جان، تشنگي مرا دارد مي كشد و سنگيني اين سلاح توانم را گرفته، آيا
جرعه آبي هست كه بنوشم تا نيرو بگيرم و به دشمنان بتازم؟ راوي مي گويد: فبكي
الحسين و قال و اغوثاه يا بني، قاتل قليلاً فما اسرع ما تلقي جدك محمدا، فيسقيك
بكاسه الا و في شربته لا تظما بعدها ابداً. امام گريست و اينچنين به فرزندش
پاسخ داد: اي پسرجان، اندكي جنگ كن، اميدوارم به همين زودي جدت پيامبر(ص) را
ديدار كني و از دستش سيراب شوي كه ديگر هرگز تشنه نشوي. همينطور روايت شده يا
بني هات لسانك فاخذ بلسانه فمصد و دفع اليه خاتمه و قال امسكو في فيك و ارجع
الي قتال عندك ، فاني ارجوالك لا تمسي حتي يسقيك جدك بكاسه الا و في شربه لا
تظما بعدها ابدا؛ اي فرزندم، زبانت را بيرون آور. سپس زبان علي اكبر(ع) را در
دهان مبارك خود گذاشت و آن را مكيد و انگشتر خويش را به او داد و فرمود: آن را
در دهان خود بگذار و براي جنگ با دشمن برگرد. عده اي گفتند: امام زبان علي
اكبر(ع) را در كام گرفت تا به او بنمايد كه كام او از كام فرزندش خشك تر است و
با اين حالت همدردي با فرزندش بكند.
عده اي گفته اند كه در اين دم آخر منظور امام اين بود كه او را به حقايقي آگاه
كند كه درجات معنوي او را ارتقاء دهد و تمام علوم را به او آموخت چنانچه
پيامبر(ص) در آخرين لحظات عمر شريفشان علي(ع) را در بستر خود خواست و زبان در
كام او نهاد و به او حقايقي آموخت كه هزار هزار باب علم بود.
حضرت علي اكبر(ع) دوباره به ميدان برگشت و جنگيد تا كشتگان را به دويست نفر
رساند، مردم كوفه از كشتن او خودداري مي كردند؛ مره بن منقذ عبدي ليثي حضرت علي
اكبر(ع) را ديد و گفت: گناه عرب بر گردن من باشد اگر علي اكبر(ع) با اين همه
كشتار از من بگذرد، داغش را به دل مادرش مي گذارم. حضرت علي اكبر(ع) با شمشير
مي تاخت و حمله مي كرد تا آنكه مره بن منقذ راه را بر او بست و نيزه اي به او
زد و حضرت را از پاي درآورد. راوي ميگويد: احتواه الناس فقطعوه باشيافهم؛
سپاهيان اطراف او را گرفتند و با شمشيرهايشان آنقدر به آن جوان زدند تا قطعه
قطعه گشت، چون جان به گلويش رسيد فرياد زد: اي پدر جان، خداحافظ، اين جدم رسول
الله(ص) است كه تو را سلام مي رساند و مي فرمايد شتاب كن و نزد ما بيا كه جامي
هم براي شما در دست دارد. سپس فريادي زد و به شهادت رسيد، امام بر بالين فرزندش
رسيد و صورت خود را بر صورت فرزندش گذاشت.
حميد بن مسلم مي گويد روز عاشورا از امام حسين(ع) شنيدم كه مي فرمود: اي پسر
جان، خدا بكشد آن گروهي كه تو را كشتند، در برابر خدا ايستادند و در شكستن حرمت
پيامبر(ص)بي باكي كردند. در اينجا بود كه اشك در ديدگان امام حلقه زد و فرمود:
اي علي اكبر(ص) بعد از تو اف بر اين دنيا. در كتاب روضه الصفا نقل شده است امام
بر بالين حضرت علي اكبر(ع) با صداي بلند گريست به طوريكه تا آن زمان صداي گريه
او را به اين بلندي كسي نشنيد